X
تبلیغات
وبلاگ کتابداری
مرور خاطرات

سلام. امروز که فرصت وبگردی پیدا کردم کلی خاطرات گذشته برام مرور شد. گذشته هایی که الان باید بگم ازم دور شدن. از دکتر اصنافی ممنونم که با تصاویر و مطالب خوب وبلاگشون  یاد و خاطره ۱۵سال پیش رو برام زنده کردن. یاد اساتید عزیزم در دانشگاه شیراز ٬دکتر حیاتی و آقای احمدی لاری عزیز و همچنین استاد عزیزم فرشته مهربان گروه کتابداری دانشگاه شیراز که روحش قرین شادی و رحمت باد: استاد فرزانه فرزین که فردا نهمین سالگرد درگذشت ایشان است. باورش مشکله اما واقعیت گاهی تلخ تر از اونی هست که ما تصور می کنیم.

و همچنین یاد مسجد نصیرالملک که با استاد احمدی لاری به دیدن آنجا رفتیم.


برچسب‌ها: یاد و خاطره
2 نوشته شده در  93/01/16ساعت 12:0  توسط طاهره کرمی | 
سال نو شد

سلام. بدون مقدمه و آسمون ریسمون بافتن٬ سال جدید و به قول خودمون سال تازه رو به همه تبریک می گم.  این روزا نوروز مثل سالهای بچگی مون بهمون کیف نمی ده. دیگه خبری از عیدانه و مهمونی و ... نیست. حالا دیگه بیشتر باید میزبانی کنیم و این یعنی عمرمون چه زود گذشت و خبر دار نشدیم.اما هنوزم دیدن شادی بچه ها برای من یکی خیلی لذتبخشه. امسال شازده کوچولو رو با قصه عمو نوروز و ننه سرما کلی درگیر کردم. البته ناچار شدم بهای این داستان گویی رو هم بپردازم. یه خورده هم تغییرش دادم. زمان ما عمو نوروز که می اومد یعنی لباس نو و تمیز و عیدانه و عید دیدنی... اما برای بچه های الان کمی متفاوت تره. خلاصه کاوه کنجکاو اونقدر منو سر این داستان عمو نوروز و ننه سرما سوال پیچ کرد که کلا از گفتنش پشیمون شدم. مرتب باید براش توضیح می دادم که عمو نوروز چه شکلی یه؟ کی می یاد؟ چجوری می یاد؟ با ماشین قرمزی که درش باز می شه!! (منظورش اسباب بازی مورد علاقه خودشه) ننه سرما کجا می ره؟ با چی می ره؟ وسایل خونه اش رو چجوری می بره؟ خونه اش کجاس؟ و ...

خلاصه من باید هر روز این قصه رو با تمام جزئیاتش و سوال و جواب های مختلف تکرار می کردم.

نتیجه اخلاقی: اگه داستانی چیزی برای بچه هاتون می گین از قبل فکر همه جزئیاتش رو بکنین که مثل من مجبور نشین آسمون و ریسمون ببافین.


برچسب‌ها: نوروز
2 نوشته شده در  93/01/12ساعت 13:47  توسط طاهره کرمی | 
بالاخره خوندمش: ناطور دشت

سلام. سالها پیش اسم ناطوردشت رو که شنیدم همش فکر می کردم یعنی چی؟ اونم برای یه کتاب از یه نویسنده خارجی! خیلی دوست  داشتم بخونمش. خب امسال موفق شدم. ترجمه احمد کریمی رو خوندم انتشارات مینا سال ۱۳۴۵. راستش مدتیه زیاد به کتابهای چاپ جدید علاقه و همچنین اعتماد ندارم. بعد از اینکه اون همه حذفیات و تحریف های ناجور توی بعضی از کتابها دیدم. کلا رفتم طرف کتابهای چاپ دهه ۵۰ و قبلش.

اگه شما هم مثل من این سوال براتون پیش آمده که فرق ناطور دشت با ناتور دشت چیه؟ پیشنهاد می کنم این مطلب رو هم در مورد این کتاب بخونین؟

ناطوردشت را خوانده اید یا ناتوردشت را؟


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/12/26ساعت 11:29  توسط طاهره کرمی | 
دردسرهای کودک کتابخوان
سلام.

خسته و کوفته از سر کار بر می گردم خونه. بلافاصله کاوه آویزنم می شه و در آن واحد می خواد من تمام توجهم به اون باشه. نه اجازه دارم با کسی حرف بزنم و نه حتی دست و صورتم رو بشورم... بعدش می ره کتابهاش رو می آره و باید بشینم براش بخونم.

این تئاتر جالب بیشتر روزا برام اتفاق می افته. البته گاهی به بازی کردن یا تماشای تلویزیون به جای کتاب خوندن٬ اونهم به شرطی که قول بدم بعدا براش بخونم رضایت می ده. اما ته دلم یه چیز دیگه اس. کاش می تونستم هر روز هر چقدر کتاب که دوست داره براش بخونم. البته غیر از من کسانی هستن که مرتب براش کتاب می خونن اما احساس می کنم یه بچه صدای مادرش رو به هر صدایی ترجیح می ده یا شاید می خواد اینجوری بیشتر به من نزدیک باشه و جبران ساعتهایی رو بکنه که پیشش نبودم. به هرحال این قسمت ماجرا از بعد روانشناختی و غیره مورد نظر من نیست. بیشتر خواستم وارد مبحث کتابخوندنش بشم.

دیروز توی گروه بحث خوندم که دوست دیگه ای هم با پسر کوچولوش چنین مشکلی (البته با لفظ مشکل براش موافق نیستم) داره. اما من فکر می کنم داشتن چنین بچه هایی یه موهبت الهی یه که باید پدر و مادرا قدردان اش باشن.

خیلی وقتا روزای تعطیل می شینم یه دل سیر برای شازده کوچولو کتاب می خونم. اما ای کاش می تونستم هر روز این کارو با تمام وجودم براش انجام بدم.به این جای قضیه که می رسه احساس می کنم مادر خوبی نبودم. بنابراین از مادرانی که شاغل نیستن خواهش می کنم قدر لحظات قشنگ شون رو با کوچولوها و فرشته های مهربونشون بدونن.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/12/04ساعت 11:42  توسط طاهره کرمی | 
پاسخ به یک همکار
سلام. دوست عزیزی از راه دور این سوال رو ازم پرسیدن:

سلام و عرض خسته نباشید
من ادیولوژیشت هستم و به دلیل کار همسرم به امارات اعزام شده ایم و در انجا به دلیل نبودن امکانات شنوایی سنجی ، در کتابخانه مرکز ، مشغول شده ام . نظم و عنوان بندی کتابها به صورت غیر تخصصی صورت گرفته و من سعی دارم که دسته بندی دقیق برایشان انجام دهم . ولی متاسفانه اطلاعات کمی در این زمینه دارم . بخصوص در عنوان بندی رمانها که تقریبا طیف وسیع کتاب را در برگرفته است ، مشکل پیدا کرده ام. خواهشمندم مرا راهنمایی بفرمایید. باتشکر

ضمن سلام به اين دوست عزيز:

خب نظم دادن به مجموعه کتابخانه های کوچک بستگی به عواملی داره مثل تعداد کتابها٬ نوع کتابخونه (تخصصی٬ شخصی٬ عمومی و ...)٬ تعداد و نوع مراجعان٬ تعداد موضوعات کتابها و همینطور امکانات و فضای فیزیکی کتابخونه. اگه بخواین از سیستم های رده بندی و نرم افزارهای کتابخونه ای استفاده کنین٬ خب خودبخود نظم منطقی مجموعه تون موضوعی خواهد بود. ولی اگه بخواین بدون استفاده از نرم افزار یا سیستم های رده بندی فقط کتابها رو بر اساس موضوع یا عنوان یا اندازه شون مرتب کنین راه های زیادی وجود داره. البته در برخی جاها هم دیده می شه که کتابها رو بر اساس شماره ثبت شون یعنی ترتیب ورودشون به کتابخونه مرتب می کنن.

البته بهترین روش همون ترتیب موضوعيه که اصطلاحا بین ما کتابدارها به خاطر استفاده از برنامه های خاصی مشهور به رده بندی هست. اما تمام این رده بندیها در واقع بر اساس نظم موضوعی دانش بشری شکل گرفته. بنابراین من پیشنهاد می کنم اگه می تونین با استفاده از کلیات یکی از همین طرح ها مثلا طرح رده بندی کتابخانه کنگره آمریکا یا طرح رده بندی دهدهی دیویی٬ موضوعات کلی رو مشخص کنین و بعدش کتابهای هم موضوع رو کنار هم بزارین. در مورد رمانها می تونین اونها رو بر اساس نوع شون بزارین مثلا داستانهای آمریکایی٬ داستانهای انگلیسی٬ داستانهای ایتالیایی و ... در واقع ادبیات هر کشور یا زبان رو کنار هم بزارین.

همونطور که گفتم بستگی به نوع کتابخونه و تعداد کتابها و مراجعان تون داره. ببینین مراجعان شما چجوری راحت تر می تونن کتابها رو پیدا کنن. شاید ترجیح شما بر این باشه که همه کتابهای یه نویسنده کنار هم باشن٬ اونوقت ممکنه نظم موضوعی به درد تون نخوره.

اگه تمایل داشته باشین نرم افزارهای رایگان یا منبع باز هم هستند که می تونین برای ورود اطلاعات و سرچ کتابها ازشون استفاده کنین. در اون صورت شاید نیازی هم به مرتب کردن کتابها نداشته باشین چون با داشتن یه ابزار سرچ قوی می تونین همونطور که قبلا اشاره کردم حتی کتابها رو بر اساس شماره ثبت شون یا شماره های متوالی از یک تا ... مرتب کنین٬ البته به نظر من در این صورت هم سعی کنین نظم موضوعی هم کماکان باشه.

نرم افزار BookBank رو امتحان كردم چيز خوبيه(البته براي مجموعه هاي كوچيك). اما با جستجو در اينترنت مي تونين نرم افزارهاي ديگه اي هم پيدا كنين. از جمله نرم افزار منبع باز كوها.

اميدوارم  جواب سوال تون رو گرفته باشين. ببخشيد اينجا جواب دادم متاسفانه هيچ آدرس ايميل يا وب سايتي نگذاشته بودين.

اگه بازم سوالي داشتين در وبلاگ گروهي كتابداران بپرسين. چون تعداد دوستان و اساتيد كتابدار بيشتره و البته زودتر هم پاسخ تون رو مي گيرين.

موفق باشين.


برچسب‌ها: كتابخانه
2 نوشته شده در  92/11/29ساعت 12:24  توسط طاهره کرمی | 
طوبا و معنای شب

سلام. گفتم که برای زنگ تفریح (بعد از کلی هدایت خوانی) رفتم سراغ یه کتاب متفاوت٬ اما خیلی هم متفاوت نبود. در واقع نمی دونستم توی آثار پارسی پور هم رگه های از فراواقعیت دیده می شه. البته فیلم زنان بدون مردان رو که از یکی از کتاباش با همین نام ساخته شده ٬ قبلا دیده بودم. همونطور که در مطلب قبلی تر گفتم اقتباس جالبی از بوف کور داره که به بخشهایی اش اشاره کردم. در انتهای داستان اون زن اثیری (که اینجا با نام لیلا آورده شده) از دست شوهرش که می خواد اونو بکشه به خونه طوبی پناه می بره ولی در واقع نمی میره و در انتهای داستان هم همینو به طوبی می گه. هربار که کشته می شه ازنو زنده می شه. از اون قصه هایی که من پایان مبهم اش رو خیلی دوست دارم.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/11/10ساعت 22:21  توسط طاهره کرمی | 
در گیر و دار بوف

سلام. با خوندن دوباره و سه باره بوف كور ناخودآگاه رفتم به دنياي هدايت، و براي شناخت اين دنياي ناشناخته كه از نظر اكثريت مردم مخوف هم هست به سراغ ساير آثارش هم رفتم. اما متاسفانه آثار اين نويسنده هم دستخوش تحريف هاي زيادي شده كه گاهي باعث مي شه خواننده درك درستي از اثر نداشته باشه. مثلا همون بوف كور ، ناچار شدم سه نسخه مختلفش رو بخونم. متاسفانه غير از دستنويس خود نويسنده، باقي نسخه ها حذفيات زيادي داشتن. مثلا نسخه اي از كتاب داستان یک روح : شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت) نوشته سیروس شمیسا، چاپ اول تهران ۱۳۷۹ که آقای شمیسا مدعیه از نسخه انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۳۱ استفاده کرده٬ خوندم بيش از 67 مورد حذفي داشت كه از يك كلمه تا يه پاراگراف كامل رو شامل مي شد. البته حذفي ها مربوط به نسخه سال 1331 نيست و خود آقاي شميسا هم در مقدمه كتاب مدعي شده كه جز در چند مورد حذفي صورت نگرفته! اما متاسفانه اين حرف دروغي بيش نيست. در بعضي جاها اونقدر حذفيات زياده كه نويسنده محترم نتونسته شرحي از اون قسمتها ارائه بده و به نوشتن يه خط توضيح تكراري اكتفا كرده. به ناچار دست به دامان اينترنت شدم و به نسخه هاي قديمي اسكن شده ساير آثار هدايت برخوردم، نسخه هايي از آثار هدايت چاپ انتشارات اميركبير كه دردهه 40 شمسي منتشر شده اند و حقيقتا نمي دانم چقدر سانسور شدن. متاسفانه آثار اين نويسنده و ساير نويسنده ها حتي در زمان خودشون هم سانسور مي شده چه برسه به الان.

اما بعد از يكي دوهفته خواندن از مرگ و درباره مرگ و نيستي براي زنگ تفريح كتابي از شهرنوش پارسی پور  برداشتم. البته تنها كتابش كه تونستم پيدا كنم! طوبا و معناي شب. در صفحه 260 كتاب به مطالبي برخوردم كه برايم بسيار جالب بود. يكي از شخصيتهاي داستان براي طوبي (شخصيت اصلي داستان كتاب) ماجراي پيدا كردن زنش رو مي گه. دقيقا همون كه در بخش اول بوف كور نقل شده. اين شخص به هند مي ره و اونجا رقص يكي از دختران هندي در معابد رو مي بينه سپس گلداني به دستش مي رسه كه دقيقا نقش همون دختر روش نقاشي شده كه سعي داره شاخه گلي رو به يه پيرمرد بده درحاليكه بينشون يه جوي آب فاصله هست مدتي بعد زميني رو در كنار جويباري حفر مي كنه و چمداني پيدا مي كنه كه جسد قطعه قطعه شده زني توش بوده، تكه هاي جسد رو كنارهم مي زاره و سپس زن بصورت زنده روبروش ظاهر مي شه و اون كسي نيست جز همين زن فعلي اش. اين جريان البته تا قبل از زنده شدن زن٬ دقيقا ماجراي بخش اول بوف كور هدايته. در صفحه ۴۷۶ کتاب هم همین شخص (که قبلا شاهزاده ای زیبا بوده و الان تبدیل به پیرمردی لات شده) تصمیم داره زن لکاته اش رو بکشه و می گه امروز یا فردا زن را خواهد کشت. دقیقا در بخش دوم بوف کور همین اتفاق می افته. نمي دونم نويسنده از آوردن اين جريان وسط يه داستان واقعي چه منظوري داشته اما برام خيلي خيلي جالب بود. كتاب طوبا و معناي شب چاپ سال 1368 هست (53 سال بعد از نوشتن بوف كور توسط هدايت).


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/10/29ساعت 1:21  توسط طاهره کرمی | 
بوف کور

سلام. بالاخره بوف کور  رو خوندم البته برای بار دوم. منتها با این تفاوت که اینبار فهمیدم چی به چیه. فعلا دارم شرح و تفسیرهای مختلفش رو می خونم. بزودی در موردش می نویسم. عجب دنیایی داشته این نویسنده بزرگ .احساس می کنم  حداقل ۵۰ سال زودتر از موعد خودش بدنیا اومده بوده.

البته نسخه های مختلفش هرکدوم یه جور چاپ شده. من سه تا نسخه اش رو کنار هم گذاشتم و خوندم. یه نسخه که ظاهرا دستنویس سال ۱۳۱۵ هست (البته مطمئن نیستم خط خود نویسنده باشه.)( لینک دانلود ) یه نسخه اش که توی کتاب داستان یک روح (شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت) سیروس شمیسا، چاپ اول تهران ۱۳۷۹ (لینک دانلود) که آقای شمیسا مدعیه از نسخه  انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۳۱ استفاده کرده٬ و سومی هم مال چاپخانه سپهر سال ۱۳۵۱ هست(لینک دانلود). الانم می خوام شرح و تفسیرهای نزدیکترین نویسنده به هدایت رو بخونم مثل نقد مسعود فرزاد  البته اگر بتونم پیداش کنم!

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/10/09ساعت 14:23  توسط طاهره کرمی | 
عهد کردم که دگر می نخورم...

سلام. پیرو غر زدنهای (اصطلاحی که یکی دیگه از خوانندگان عزیز به مطالب من در مورد شکایت های من از محیط کتابخونه ها اختصاص دادن) مکرر من٬ یه خواننده عزیز این مطلب رو برام توی یه کامنت نوشتن:

سلام. شما مقصر نیستید. من هم در کتابخانه دقیقا همینطورم. دائما توی دلم حرص میخورم که چرا اینطوریه و چرا همکارانم به راحتی اشتباه میکنند و از اشتباهاتشون به راحتی میگذرند. چرا حتی بازرسین اونقدر سواد کتابداری ندارند که مشکلات اصلی رو متذکر بشن، گاهی هم فکر میکنم اگر من مسئول کتابخونه بشم چنین و چنان میکنم و ... شما مقصر نیستید. شما از نظر شخصیتی در روش شخصیت شناسی MBTI دارای تیپ J (منظم یا داوری کننده) هستید. برای اطلاعات بیشتر لینک زیر را ببینید:
روابط فردی و انواع تیپ های MBTI

از این خواننده عزیز ممنونم که این موضوع رو بهم یادآوری کردن و از همه شما خواننده هایی که مدام غرزدنهای منو تحمل کردین اما دیگه خسته شدم و رسما تصمیم گرفتم توبه کنم و دیگه می نخورم هرچند می دانم مصداق این شعر خواهم شد:
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر                         بجز از امشب و فرداشب و شبهای دگر

این همه  دل سوزاندن و حرص خوردن برای چی؟ مگه با دقت و کار مدام یک نفر به تنهایی چی درست می شه؟ حالا بر فرض که هزار تا کتابم درست شد. بر فرض که دانشجوها منظم شدن. برفرض که اعضا کتابخونه فرهنگ درست استفاده کردن از کتابخونه رو یاد گرفتن. که چی بشه؟ کجای دنیا رو می خوام بگیرم؟ چی رو می خوام عوض کنم؟ حالا اومدیم و من یه دونه کتابخونه رو هم درست کردم بقیه جاها چی؟ فرهنگ غلط مگه به این راحتی ها عوض می شه؟ زهی خیال باطل! به قول یکی از همکلاسی های قدیم: خودمون رو گول نزنیم اینجا ایرانه٬ ژاپن نیست! 

ظریفی می گفت : ولش کن٬ توهم همینجوری بگذرون. بیخودی از قدیما نگفتن با یه گل بهار نمی شه. آره باید قبول کرد که با مقاومت من تنها هم چیزی درست نمی شه.

 چرا باید به خاطر  اینکه من از نظر شخصیتی در روش شخصیت شناسی MBTI دارای تیپ J (منظم یا داوری کننده) هستم٬ بنابراین  همکارم از دستم ناراحت بشه؟ یا احساس کنه که باید با دید دشمن به من نگاه کنه؟ شاید دیگران نخوان مثل من تموم انرژی شون رو بزارن رو کارشون. شاید دیگران نخوان مثل من عاشق کارشون باشن. به من چه ارتباطی داره؟

بهتره خودم رو آزاد کنم از قید و بندی که یه دهه اس به دست و پای خودم بستم و هرجا می رم بدنبال آرمانشهری هستم که وجود نداره و بوجودم نخواهد آمد؟ مگر کم در کتابخانه قبلی و قلبی تر سر همین حرفها پافشاری کردم٬ نتیجه اش چه شد؟ منکه یه کتابدار خالی بیشتر نیستم...

بیخود نیست که صادق هدایت  می نویسه: "در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد..." . شاید این همه وسواس من در کار هم چیزی شبیه همینه٬ احساس می کنم کسی حرفهام رو نمی فهمه شاید جنس حرفها باهم فرق داره.

2 نوشته شده در  92/09/27ساعت 11:37  توسط طاهره کرمی | 
تب کتابخوانی اینبار با جنس ضعیف

سلام. خوشحالم که آنفلوآنزای کتابخوانی ام دوباره عود کرده. این دفعه برخوردم به کتاب جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی  با ترجمه ای بسیار جذاب از یغما گلرویی . هرچند ماجرای کتاب تقریبا مربوط به ۵۲ سال پیشه اما هنوزم می تونه جالب باشه. نویسنده در سال ۱۹۶۱ سفری به شرق می کنه برای نوشتن گزارشی در مورد وضعیت زنان این بخش از دنیا٬ و در مورد زنهای پاکستان و هند و چین و ژاپن و بالاخره هاوایی و نیویورک. آنچه که نویسنده در انتهای کتابش بهش می رسه خیلی جالبه٬آخرین پاراگراف کتابش اینه:

بعد از چرخیدن دور دنیا باز به همون جای اول برگشته بودم. تو این مسافرت جز چرخیدن یه نواخت تمام زنا دور یه محور بدبختی احمقانه چیزی به چشمم نخورده بود و به این نتیجه تلخ رسیده بودم که هیچکدوم از زنا نتونسته بودن اون جوری که باید راه خوش بختی واقعی رو از بی راهه ها تشخیص بدن...

البته توی این کتاب هیچ اشاره ای به زنای اون موقع ایران نشده چون اصولا نویسنده به ایران نرفته بوده اما به نظر من زنهای ۵۲ سال پیش ایرانی حداقل نسبت به همتاهای کشورهای همسایه خودشون وضعیت بهتری داشتن.

بخش از این کتاب که خیلی خیلی برام جالب بود نکاتی در مورد مادرسالارها بود٬ اقوامی که در بخشهایی از اندونزی و مالزی و سنگاپور زندگی می کردن. جاییکه همه چیز اونجا با جاهای دیگه دنیا فرق داشته٬ مطمئنم هر زنی از خوندن این بخش کتاب لذت می بره. در این مورد این وبلاگ  حوصله اش از من بیشتر بوده و بیشتر ماجراهای مادرسالارهای کتاب رو نوشته. خوندنش خالی از لطف نیست.

 اسم اصلی کتاب جنس بی فایده یا جنس بی مصرف است که مترجم با عنوان جنس ضعیف اونو ترجمه کرده. خوندن این کتاب رو به همه زنها و دخترا پیشنهاد می کنم.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/09/25ساعت 8:59  توسط طاهره کرمی | 
نويسنده محبوب من

سلام. قبل از هر چیز روز دانشجو رو به همه دانشجوهای عزیز تبریک می گم و بسیار خوشحالم که در خدمت این قشر فرهیخته جامعه هستم.

از عنوان اين مطلب فكر نكنين فقط اين نويسنده عزيزي كه مي خوام در موردش حرف بزنم نويسنده محبوب منه. در واقع ايشون يكي از نويسنده هاي محبوب منه كه بهشون احترام زيادي مي ذارم البته هرگز نديدمشون. اما فقط خوندن كتاب زيباي سالهاي ابري ايشون كافي بود تا همه چيز رو در مورد اين نويسنده بزرگ كرمانشاهي بفهمم حيف كه خيلي دير با آثارشون آشنا شدم. من قبلا آثار محمد قاضی  و علی محمد افغانی رو كه هر دو از نويسندگان بزرگ كرد هستن، خونده بودم. اما خوندن كتابهاي علي اشرف درويشيان مرا به سالهاي دور و دراز شهرم برد. به روزهايي كه نديدم اما زياد در موردش شنيدم ، در مورد زندگي و آثارش اینجا مي تونيد بخونين.

چند وقت پيش  توي اخبار شنيدم كه برنده جايزه اول هفدهمين جشنواره فرهنگي گلاويژ در كردستان عراق شدن خيلي خوشحال شدم. بهشون از صمیم قلبم تبریک می گم. استاد عزیز من خسته نباشید. من با سالهای ابری شما به بخشی از خاطرات کودکی پدر و مادرم و قصه هایی که از زبان آنها می شنیدم بازگشتم و با کتاب متلها و افسانه ها و بازیهای کردی شما به دوران خوش کودکی و بازیهای کودکانه ام . ممنونم استاد عزیز

برخی از آثار استاد درویشیان:

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، س‍ال‍ه‍ای اب‍ری‌(‫۴ ج‌)، چاپ اول: ت‍ه‍ران، اس‍پ‍رک‌‏‫، ۱۳۷۰. ‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، ‏س‍ل‍ول ۱۸، تهران: ن‍گ‍اه‌‏‫، ۱۳۵۸. ‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، از ای‍ن ولای‍ت‌، ت‍ه‍ران: صدای معاصر‏‫، ۱۳۵۲؛ شبگیر‏‫، ۱۳۵۲. ‮‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، از ن‍دارد ت‍ا دارا، ت‍ه‍ران: ن‍ش‍ر س‍ه‍ن‍د-ن‍ش‍ر آن‍زان، ۱۳۷۵؛ اشاره، چاپ پنجم: ۱۳۸۹.

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، آب‍ش‍وران‌، ت‍ه‍ران: چشمه‏‫، چاپ بیست و هشتم: ۱۳۹۰. ‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، درش‍ت‍ی‌، ت‍ه‍ران: ن‍ش‍ر چ‍ش‍م‍ه‌‏‫، ‏‏۱۳۷۳.

درویشیان، علی اشرف، شب آبستن است، سوئد: کتاب ارزان، ۱۹۹۸م.

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، همراه آهنگ‌های بابام، ‏‫چاپ اول: تهران‬، شباهنگ‏‫ ‏‫، ۱۳۵۳. ‬‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، ف‍ص‍ل ن‍ان‌، ‏‫ت‍ه‍ران‌‬: ش‍ب‍اه‍ن‍گ‌‏‫‏‏‏‏، ۲۵۳۷‏‫‏‏= [۱۳۵۷]. ‏‬‬

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف، داس‍ت‍ان‌ه‍ای ت‍ازه داغ‌، ت‍ه‍ران: چ‍ش‍م‍ه، ۱۳۸۳.

دروی‍ش‍ی‍ان، ع‍ل‍ی‌اش‍رف‌(گ‍ردآورن‍ده‌)، اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ا و م‍ت‍ل‌ه‍ای ک‍ردی: قصه‌ها و متل‌ها، نمایش‌ها و بازی‌های عامیانه ایرانی (۲ ج دری‍ک م‍ج‍ل‍د)، ت‍ه‍ران: ن‍ش‍ر چ‍ش‍م‍ه‌‏‫، چاپ پنجم: ۱۳۸۶. ‬

ادامه فهرست را از اینجا بخوانید

همچنین در دهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری، از علی‌اشرف درویشیان، داستان‌نویسان پیش‌کسوت ایران و از اعضای کانون نویسندگان ایران برای «تعهد بی‌چون و چرا به آزادی بیان و در امان نگاه داشتنِ حریم قلم از دستبردِ قدرت» و «تصویر صادقانه‌ای که از گذر دردناک جامعه‌ای روستایی به جامعه‌ای شهری به­دست داده»، تقدیر به‌عمل آمد.


برچسب‌ها: درویشیان
2 نوشته شده در  92/09/16ساعت 13:59  توسط طاهره کرمی | 
یک کتابدار مقصر...

سلام. در ادامه غر زدنهاي قبلي (به قول يكي از خواننده هاي عزيز) امروزم مي خوام كمي غر بزنم. مي خوام بگم واقعا ديگه خسته شدم. از اين روال ، از اين همه بي مهري به كتاب و كتابخونه و كتابدارها. از اساتيدم دلگيرم، اي كاش اونقدر بهمون سخت نمي گرفتن، اي كاش اونقدر مفاهيم رو  عمقي توي ذهنمون نمي كردن. كاش برام مهم نبود كه چرا كتابهاي يه نويسنده با يه موضوع واحد توي چنديدن رده پخش شده. كاش برام مهم نبود كه چرا اينقدر راحت كتابا گم مي شن در حاليكه به سختي كتاب خريده مي شه. . كاش مي تونستم با مراجعه کننده ها سر دیر آوردن کتاب چونه نزنم و بگم بي خيال ولش كن يكي كمتر به جايي بر نمي خوره يا ولش كن به من چه ربطي داره كه كتاب  فيپاش درست نيست. شايد من خيلي خيلي مته به خشخاش مي زارم و بايد يه كمي بي خيالي هم ياد بگيرم. آره مشكل از منه، خودم به تنهايي مسئوليت تمامي اين نگراني هام رو به عهده مي گيرم. تقصير كسي نيست. من مقصرم.

من مقصرم چون رشته ام  رو آگاهانه و عاشقانه انتخاب كردم.

من مقصرم چون كارم رو  و كتابدار بودن رو عاشقانه دوست دارم.

من مقصرم چون از روز اول دانشجويي به ما گفتن كتابدار يعني نهايت دقت و نظم و اين ملكه ذهنم شد.

من مقصرم چون عادت كردم هر چيزي درست سر جاي خودش باشه.

من مقصرم چون فكر مي كنم ديگران از جمله مراجعه كنندگان كتابخانه همه بايد مرتب و منظم باشن و كتابي رو گم نكنن و دير نيارن و پاره اش نكنن. (انتظاراتم خيلي زياده)

من مقصرم چون فقط من  اينجوري ام و حرف هام به نظر همه غر زدنه. همکارام از دستم کلافه می شن گاهی هم ناراحت. گاهی هم فکر می کنن من از دماغ فیل افتادم پایین و فقط خودم رو قبول دارم.

من مقصرم و مسئوليت نوشته هام رو به گردن مي گيرم. قصدم اصلا و ابدا توهين به كسي نيست.

اما یه جای کار ایراد داره...می دونم همه به اندازه کافی برای خودشون مشکل دارن. می دونم زیادم مهم نیست کتاب توی چه رده ای باشه یا نسخه و جلدش چی باشه... می دونم زیادم مهم نیست اگه یه کتاب پاره بشه یا گم بشه یا دیر برگردونده بشه... اما به هرحال بازم معتقدم یه جای کار ایراد اساسی داره.

با این همه بازم معتقدم من کتابدار مقصرم.... (به قول دکتر اصنافی: بدون هرگونه سوگیری)


برچسب‌ها: کتابداری
2 نوشته شده در  92/09/04ساعت 11:17  توسط طاهره کرمی | 
ماجراي يك كاربر: از سير تا پياز

سلام. گاهي اتفاقاتي تو زندگي مون مي افته كه تا مدتها ذهن مون رو درگير مي كنه يا به قول خودموني ذهن مون رو قلقك مي ده. هميشه همه جا مي خونديم كه كتابدار بايد صبور باشه و به نياز همه مراجعان توجه كنه. چرا اينو گفتم؟ احساس مي كنم نسبت به نياز يه كاربر بي توجهي كردم. شايد بهتره ماجرا رو با تمام جزئياتش بگم؟

دانشجويي داريم كه به نظر مي رسه خيلي باهوشه و البته از درك كوچكترين مسايل جزئي عاجزه، انگار اصلا چيزاي پيش پاافتاده توي زندگي اش جايي نداره. به قول معروف از اون طرف بوم افتاده يا به قول ظريفي اونقدر درس خونده كه مخش تعطيل شده. به هر حال اين كاربر نمي تونه در سيستم عظيم و بزرگ پارس آذرخش كتابش رو جستجو كنه. هربار مي اومد خودمون (يكي از كتابدارها) براش كتابش رو جستجو مي كرديم. اينبار اما قضيه كمي متفاوت بود، كلافه بود و عصبي؛ منم همينطور و شايد بقيه همكارام هم همينطور! مثل بچه ها حرف مي زد. تمام جملاتش با چرا شروع مي شد: چرا بايد جريمه بدم؟ چرا كتاب توي اون كامپيوتر (منظورش سيستمهاي مخصوص جستجوي كاربران بود) نيست اما تو كامپيوتر شما هست؟ اگه راست مي گي بيا اونجا نگاه كن (اين دقيقا عين جمله اش بود). وقتي رفتم براش جستجو كردم مي گفت نه بايد از مرور ساده جستجو كني، براش توضيح دادم كه موضوع اش خيلي عموميه و با مرور ساده تعداد پاسخ ها خيلي زياده و بهتره از جستجوي پيشرفته استفاده كنيم اما اصرار داشت كه البته منم زيربار نرفتم چون به هر حال من مي دونستم كدوم كتاب رو مي خواد اما متاسفانه تمامي نسخه هاش امانت بود. خب ايندفعه پرسيد چرا اونجا (منظورش سيستمهاي مخصوص جستجوي كاربران بود) نشون نمي ده كه امانته. (البته كه نشون مي ده اما چون اصلا نتونسته بود كتاب رو بازيابي كنه قاعدتا نمي تونست موجودي اش رو هم ببينه) بعد شاكي شد كه شما براي خودت جستجو كردي و به من ياد ندادي!! منم حسابي كلافه شدم و بهش يادآوري كردم: كه هردفعه كار جستجو رو براش انجام داديم؛ كه روي هر كدوم از كامپيوترهاي جستجو راهنماي جستجوي تصويري گذاشتيم؛ كه اينها رو بايد توي كلاس درس آشنايي با كتابخانه هم ياد گرفته باشه؛ كه بابا دست آخر كتاب موردنظرت نيست، امانته. اما عين نوار ضبظ صوت دوباره از اول شروع شد. ياد پسر سه سال و نيمه خودم افتادم كه وقتي چيزي مي خواد مرتب و بدون وقفه تكرارش مي كنه تا وقتي كه به خواسته اش برسه.
خلاصه آخر سر برخلاف ميلم ناچارشدم ازش بخوام مزاحم كارمون نشه و طبق معمول اين جور وقت ها حواله اش داديم به مدير كتابخونه؛ رفت اما با عجله بعد از چند دقيقه برگشت. اينجاي داستان خيلي مهيج شد: مثل فيلم هاي اكشن با قدمهاي بلند و محكم و با اعتماد بنفس باورنكردني وارد قفسه ها شد و كتابي برداشت و دويد؛ ما هم چاره اي نداشتيم جز اينكه دنبالش كنيم درست مثل پليس هاي ناشي . دم در، نگهبان نديده بود كه از كتابخونه خارج بشه بنابراين گمانه اصلي بر اين بود كه به سالن مطالعه رفته. در همين حين كه داشتم ماجرا رو براي مدير كتابخونه توضيح مي دادم (كه البته خودشون چند دقيقه قبلش كاربر مذكور رو زيارت كرده بودن) خبر دادن كه عين بچه هاي خوب كتاب رو سرجاش برگردونده. خب ظاهرا به خير گذشته بود و ما هم كارت اش رو بهش داديم كه مثلا در حقش لطفي كرده باشيم. داشتيم داستان رو كارشناسانه تجزيه و تحليل مي كرديم كه دوباره پيداش شد. اين دفعه پشت كامپيوتر نشست و جستجو كرد و شماره كتاب رو آورد. يكي از كتابدارها كتاب رو براش آورد. اونوقت شاكي شد كه مگه شما نگفتين امانته؟ حالا چجوري بايد حاليش مي كرديم كه اين كتاب همين دو دقيقه پيش فايل شده و جزو كتابهاي برگشتي بوده ؟! ترجيح دادم اصلا توضيحي ندم اما متاسفانه همكار كتابدارم به شدت ترسيده بود و از طرفي بدليل اينكه همه ما خانم بوديم به يكي از آقايون سفارش شده بود كه توي بخش باشه. اون آقا هم پشت ميز امانت نشست و نمكش رو خيلي زياد كرد و به دانشجو كه هنوز دنبال جواب چراهاش بود قاطعانه گفت كتابي بهش امانت داده نخواهد شد.
اما انگار داستان ادامه داشت و فرد مذكور دست بردار نبود. بالاخره وقتي ديد نتيجه اي نمي گيره مستقيم به دفتر رياست دانشگاه رفت...

اگر همه افرادي رو كه به كتابخونه مراجعه مي كنن كاربر بدونيم و به همه شون به يه ديد نگاه كنيم اونوقت اين آقا/ برادر/ دانشجو ... فقط يه كاربر بود اما يه كاربر با نياز خاص، نيازي كه متاسفانه خيلي از ماها ازش بي اطلاع بوديم. هنوزم نمي دونم اينجور افراد از نظر روانشناسي جزو كدوم دسته هستند ؟ افرادي با هوش بالا كه مي تونن در رشته هاي سخت دانشگاهي قبول بشن اما از درك يه مسئله ساده عاجزند يا ما فكر مي كنيم عاجزند. شايد اين دانشجو راست مي گفت؟ واقعا چرا بايد جريمه مي داد؟ چرا كتابي كه مي خواست رو نمي تونست جستجو كنه؟ چرا ... چرا؟

بدنبال پاسخ حداقل يكي از اين چراها رفتم. چرا نتونست كتابش رو جستجو كنه؟ پاسخ خيلي ساده بود و البته براي ما كتابدارها جاي تاسف داره. كتابي كه مي خواست اصلا عنوانش اوني نبود كه بايد باشه. خيلي ساده اس دانشجوها و اساتيد كتب درسي شون رو با نامهاي عادي و گاهي نامهاي نويسنده ها مي شناسن مثلا فيزيك 3، فيزيك 2 ، فيزيك هاليدي، شيمي لنينجر، ... درحاليكه اطلاعاتي كه در نرم افزار كتابخونه وارد مي شه اساسش چيز ديگه ايه. هرچي بيشتر جلو رفتم دركم از عجز اون دانشجو بيشتر مي شد. متاسفانه فهرستنويسي غلط كتاب (منظورم فيپاس) كه متاسفانه توي اكثر كتابخونه ها از روي همونها رونويسي مي شه، اصل كتاب با عنوان مباني فيزيك نوشته جرل واكر؛ ديويد رزنيك و هاليدي هست كه در واقع سه جلده كه هر كدوم با عنوان دوم فيزيك پايه 1 ، فيزيك پايه 2 و فيزيك پايه 3 شناخته مي شده و هر كدوم از جلدهاشون براي دانشجويان فني مهندسي و علوم پايه جداست و البته در دو نوع چاپ رنگي و سياه و سفيد چاپ شده. اونوقت تمام اينها در يه ركورد فهرستنويسي شده. (البته طبق قوانين فهرستنويسي درسته و اشتباهي در كار نيست) اما همين كتاب عملا در دو محل رده اي در كتابخونه قرار گرفته: يكبار با سرشناسه واكر و يكبار با سرشناسه هاليدي. همون واكر هم يك جا جرل واكر وارد شده و جاي ديگه جيرل واكر. يا مثلا ديويد رزنيك و ديويد رسنيك. خب خود منم نمي تونم اين كتاب رو جستجو كنم چه برسه به يه دانشجوي  مبتدي اونم ازنوع خاصش.

بنابراين امروز صبح كه پشت ميزم نشستم فكر كردم بهتره اين مسئله رو از ذهنم پاك كنم. بايد به كسي مي گفتم يا مي نوشتم. حالا اين منم كه با يه عالمه چرا تنها موندم: چرا فهرستنويسي و ورود اطلاعات در كشور ما ايراد داره؟ چرا يه كتاب بايد دو يا سه جا توي كتابخونه فهرست بشه و كسي نفهمه؟ مگر ما مستند مشاهير و نام ها نداريم چرا در نرم افزارهاي كتابداري ازش استفاده نمي شده؟ چرا كتابخونه ها نبايد خط مشي سازماندهي داشته باشن كه در چنين مواردي بدون توجه به فيپا و از روي نياز مراجعان چنين كتابهايي فهرست بشن؟ (در بعض كتابخونه ها چنين خط مشي هايي بصورت مكتوب هست) چرا اين همه كتابدارها براي رفتن به بخش فهرستنويسي خودكشون مي كنن و اونوقت اينم مي شه نتيجه فهرست هامون؟ كپي صرف از چيزي كه خودمونم مي دونيم غلطه؟ چرا بايد اينهمه هزينه براي نرم افزارهايي بديم كه حتي با يه فاصله اضافي اتفاقي كه موقع ورود اطلاعات اتفاق افتاده عملا ديگه اون ركورد قابليت بازيابي نداره؟

توي دوران كارشناسي بهمون ياد دادن كه هر كتابخونه اي بايد خط مشي مجموعه گستري و سازماندهي داشته باشه. خط مشي اي كه بر اساس اهداف و نيازهاي سازمان مادر تهيه مي شه و براساس اونها منابع براي كتابخونه انتخاب و تهيه و سازماندهي مي شن. هر كتابخونه بر اساس نوع نياز و مراجعاني كه داره بايد جوري منابع رو سازماندهي كنه كه كاربران براحتي به اونها دسترسي پيدا كنن. مثلا در يكي از كتب منتشر شده درباب سازماندهي منابع كتابخانه اي آمده :
كتابخانه ها نياز به خط مشي رده بندي محلي دارند كه اين خط مشي تصميماتي مانند موارد زير را در بر مي گيرد:

1-      در برخي موارد در فرانما با شماره هاي همسان برخورد مي كنيم. خط مشي هر كتابخانه مي تواند تعيين كننده اولويت استفاده از يك يا چند مورد از اين شماره ها جلوتر از ساير شماره هاي مشابه باشد.

2-      ممكن است براي گروه بندي منابع از نمادهاي مكان نما استفاده شود مانند رمان، كتابهاي مرجع، نشريات و ...

3-      شماره هاي موجود در ركوردهاي فهرستنويسي نسخه برداري شده ممكن است براي كوتاه سازي يا تطابق با رف برگه كتابخانه تغيير داده شود

4-      كتابخانه ها ممكن است طرح رده بندي خاص خود را بر مبناي طرح هاي موجود ايجاد كنند يا براي مجموعه هاي خاص خود از طرح رده بندي ديگري استفاده كنند.

اما حيف همش توي كتابا بود عملا نه خط مشي اي وجود داره نه نظارتي و نه حتي آيين نامه اي. حدود ده سال پيش توي كتابخونه ديگه اي كه كار مي كردم چنين خط مشي اي رو كتابدارهاي باذوق اون كتابخونه بين خودشون نوشته بودن. مثلا براي اينكه همه كتابهايي كه در زمينه زبانهاي برنامه نويسي كامپيوتري هستن كنارهم باشن يه دستنامه تهيه شده بود كه بصورت مكتوب توي كتابخونه وجود داشت و اگه زماني فهرستنويس جديد به جمع اضافه مي شد اول اون دستنامه رو مي خوند يا در مواقع ضروري بهش مراجعه مي كرد. از اونجا كه رفتم به يه كتابخونه  علوم پزشكي رفتم كه نيمي از كتابهاش رده كنگره داشتن و نيمي رده بندي پزشكي، مثلا كتابهاي فيزيولوژي پزشكي نصف شون OP بودن و نصف شون QU، كلا يه آش شله قلمكار بود. از اينها كه بگذريم (كه من شخصا معتقدم نبايد ساده بگذريم) تقاضاي بالاي كتابدارها براي كار در بخش فهرستنويسي تعجب برانگيزه اونم در حاليكه عملا فهرستنويسي اي وجود نداره و همش فيپا و CIPهست. نمي خوام تلاش هاي فهرست نويس هاي خوب و با پشتكار سابق رو زير سوال ببرم (به هرحال خودم يكي شونم) يا حتي اساعه ادب به كساني بكنم كه دست اندركار تهيه فيپا هستن يا حتي كتابشناسي ملي اما خب اين معضل بزرگيه. براي اينكه خيال خودم رو از هرجهت راحت كنم سري هم به سايت كتابخانه ملي زدم و همون كتاب رو جستجو كردم. اونجا هم همين آش بود و همين كاسه، به قول معروف واي به روزي كه بگندد نمك.

اما از اين مسايل فني كه بگذريم مي رسيم به بحث قديمي جستجو و آشنايي خيلي خيلي كم دانشجوهاي جديدالورود با منابع كتابخانه و نحوه جستجو و غيره. در اين مورد خاص ما براي اين دانشجو حداقل 3 يا 4 بار نحوه جستجو رو توضيح داديم (تا جاييكه من يادمه) اما اين مشكل رو اكثر دانشجوها تا اوايل ترم سوم دارن. امسال از تورهاي آشنايي با كتابخانه براي دانشجوهاي جديدد الورود خبري نبود. سال گذشته هم فقط دو دانشكده دانشجوهاشون رو آوردن كه اونهم بسيار بي برنامه و در حد يه معرفي ده دقيقه اي بود. يادمه زمانيكه دانشجوي كارشناسي ارشد كتابداري بودم براي ثبت نام در كتابخانه مركزي ملزم به گذراندن دوره آموزشي آشنايي با كتابخانه و جستجوي منابع بودم و بدون شركت در دوره مذكور از كارت عضويت خبري نبود حتي براي كارشناسي ارشد كتابداري كه خودشم كارمند يه كتابخونه بود! واقعا چرا مسئله به اين مهمي اينقدر ساده و بي اهميت تلقي مي شه؟ مگر دانش آموزان ما در دبيرستان نحوه استفاده از كتابخونه رو ياد مي گيرن كه ما خبر نداريم؟ نمي دونم آيا درسي با عنوان آشنايي با كتابخانه براي همه رشته ها وجود داره يا نه؟ و اگر داره چي به دانشجوها ياد مي دن؟ آيا كتابدارها تدريس اش مي كنن؟ زماني در دانشگاه علوم پزشكي به ياد دارم كه روساي كتابخانه و گروه كتابداري وقت خيلي تلاش كردن تا اين درس رو كتابدارها تدريس كنن اما با واكنش خيلي منفي اساتيد روبرو شدن (البته فكر كنم موفق شدن، به عمر من قد نداد). اما خود اون اساتيدي كه اين درس رو تدريس مي كردن سالهاي سال گذرشون به كتابخانه نمي افتاد و بيشتر جستجو در سايتهاي اينترنتي رو ياد دانشجو ها مي دادن.

از اينها كه بخواهيم ساده بگذريم نرم افزارهامون رو چه كنيم؟ واقعا اين همه نرم افزار كتابداري كدومشون تونستن اين مشكل جستجو رو حل كنن؟ چرا از سيستم ارجاعات در اونها خبري نيست؟ واقعا چرا؟ خودمن بيشتر اوقات در جستجوهاي نرم افزاري با عدد صفر مواجهه مي شو در حاليكه مطمئنم كتاب وجود داره. آيا دليلش نرم افزار نيست؟چرا دانشگاه مادر ايران (دانشگاه تهران) ترجيح داد به جاي اين نرم افزار ها خودش اقدام به تهيه يه نرم افزار براي كتابخونه هاش بكنه؟

و حالا چرا من اونقدر ذهن خودم رو درگير اين موضوع كردم كه ناچار باشم دو ساعت تمام پشت مانيتور بشينم و سر شماي خواننده رو هم درد بيارم؟! راستش دنبال مقصر مي گردم. به همين سادگي مي خوام بدونم چرا اون دانشجو جواب سوالش رو نگرفت؟ كي مقصره؟ من كتابدار كه گاهي از بس يه چيز رو روزانه بيست بار توضيح مي دم ديگه حوصله خودم رو هم ندارم؟ دانشجوهايي كه يادشون ندادن كه چجوري از منابع كتابخونه استفاده كنن؟ نرم افزاري كه بعد از سالها هنوز در كوچكترين مسايل لنگ مي زنه؟ يا من كتابدار فهرستنويس يا وارد كننده اطلاعات كه به نرم افزار اطلاعات نادرست مي دم؟ يا شايدم تقصير دست تقديره و اين جور چيزا...


برچسب‌ها: کاربر
2 نوشته شده در  92/08/06ساعت 9:52  توسط طاهره کرمی | 
کتابی در حوزه سازماندهی اطلاعات 2

سلام.  مطلبی رو در وبلاگ دکتر زین العابدینی  خوندم درمورد انتشارات جدید حوزه سازماندهی اطلاعات  و از اونجاییکه هنوز به وب ۲ و کتابخانه ۲ و خلاصه هرچی پسوند ۲ داره علاقمندم٬ با اجازه ایشون یکی از این کتابها رو که  به مسایل فهرستنویسی با استفاده از تکنولوژی وب ۲ پرداخته٬ معرفی می کنم. انتشارات فاست  فهرستی از کتابهای جدید خود در حوزه سازماندهی اطلاعات را منتشر کرده است.

 Catalogue 2.0: The future of the library catalogue 

Sally Chambers, editor 

 در صفحه ناشر در مورد معرفی این کتاب آمده:

در 25 سال گذشته، فهرستهاي کتابخانه اي دستخوش تحولات زيادي شده، از کارت برگه به اپک، تا سیستم های کشف و حتی برنامه های مرتبط با ساخت داده های کتابشناختی قابل دسترس بر روی وب. در همان زمان، انتظارات کاربران از آنچه فهرستها قادر به ارائه در راه  اين کشف خواهد بود بالاتر نبوده است.

این مجموعه بوسيله برخي از مهمترین متخصصان فهرستنویسی بین المللی و رهبران فکری اين حرفه، از جمله Lorcan Dempsey, Emmanuelle Bermès, Marshall Breeding and Karen Calhoun، وايرسته شده و به ارائه یک نمای کلی از وضعیت فعلی فهرستنویسی در کتابخانه و آینده احتمالي آن پرداخته است.

مباحثي كه در اين كتاب مطرح شده اند شامل: پروژه های عملی و مفاهیم مرتبط با داده ها و وب معنايي،  انتظارات و نیاز معنایی کاربر ، کنترل کتابشناختی، FRBRization، نوآوری در جستجو ، نسل بعدی فهرستها و فهرستهاي تلفن همراه

فهرست مطالب:
پیش گفتار – Marshall Breeding،
مقدمه - Sally Chambers
فصل 1. نسل بعدی فهرستها: کاربران چگونه فکر می کنند؟
فصل 2. فرايند جستجو برای یک کاربر کتابخانه 
 فصل 3. کشف نسل بعدی فهرستها: مرور کلی اروپا
4 فصل. فهرست کتابخانه اي تلفن همراه فصل
5- اف آر بي آر سازي فهرست شما
فصل 6. فعال کردن فهرستها با وب معنایی
فصل 7- حمایت از محققان دیجیتال: کنترل کتابشناختی، کتابخانه تعاونی و مخازن دسترسی باز
فصل 8. سیزده روش بررسي کتابخانه ها، کشف و فهرستها: مقیاس، گردش کار، توجه

خواندن اين كتاب به: فهرستنویسان و متخصصان فراداده، مديران کتابخانه و مدیران مسئول برنامه ریزی و استراتژی، سیستم های کتابداران، مدیران خدمات کاربران، کتابداران منابع الکترونیک، و مدیران پروژه کتابخانه دیجیتال، دانش جويان فهرستنویسی، مدیریت اطلاعات و دوره های کتابخانه های دیجیتالی پيشنهاد مي شود.

این كتاب 240 صفحه و چاپ JULY2013 مي باشد. در لينك زير مي توانيد فصل اول كتاب را بخوانيد.

Next-generation catalogues: what do users think? 

(بازم به غیرت خارجی ها که چشم ما رو  به جمال حداقل یه چند صفحه ای از کتابشون روشن می کنن!)

نکته شگفت انگیزناک: وقتی در سایت آمازون دنبال این کتاب می گشتم به چیزی برخوردم که کمی شگفت انگیزه! این لینک و این لینک رو ببینین. این کتاب توسط دو ناشر چاپ شده! فقط یه تفاوتهای ظاهری دارن مثل تعداد صفحه ٬  آی اس بی ان و سال نشر . فکر کردم شاید محتوی شون باهم فرق داره درحالیکه عنوان و نویسنده دقیقا یکی هست! خوشبختانه فصل اول کتاب رو می شه آنلاین تورق کرد تا جاییکه من ورق زدم هردو یکی بودن.


برچسب‌ها: فهرستنویسی 2
2 نوشته شده در  92/07/30ساعت 11:39  توسط طاهره کرمی | 
روز حافظ مبارک

سلام. امروز ۲۰ مهر توی تقویم به عنوان روز حافظ یادداشت شده. طبق معمول توی سایت دانشگاه خبری از بزرگداشت این روز یا حتی یه پیام تبریک نیست. (با این انتقادات گسترده ام از سایت دانشگاه اخراج نشم شانس آوردم) به هرحال این روز رو به همه حافظ دوستان خصوصا اونایی که مثل من عاشق حافظ ان اما شعرهاشو از بر نیستنتبریک می گم. حالا چرا از این همه شاعر من فقط سالروز حافظ رو یادم مونده به خاطر سالهای تحصیل در شیراز هست و حافظیه که هر چهارشنبه بعد از کلاس آمار که توی دانشکده علوم برگزار می شد٬ بعد از کلی فرمول نوشتن و مسئله حل کردن همه باهم به حافظیه هجوم می بردیم و با یه فالوده خنک همه رو خنثی می کردیم. یادش به خیر. واقعا تفریح سالم و کم خرجی بود و البته روح شادکن (چه اصطلاحی ساختم!).

یه بارم یکی از استادامون  ما رو به یه حافظ گردی جالب برد. به یه باغ قدیمی درست پشت مرقد حافظ که در واقع یه قبرستان قدیمی هم بود که انسانهای ادیب و بزرگی توش آرمیده بودن. و اما چه خوش گفته حافظ بزرگ:  خوشا شیراز و وصف بی مثالش

2 نوشته شده در  92/07/20ساعت 13:29  توسط طاهره کرمی | 
کتابی با طعم کتابخانه کودکان از دو همکار خوب قدیمی

سلام. سالهای اولیه استخدام و اولین همکاران مثل اولین معلم یا مربی مهد چیزهایی هستن که هیچوقت از یاد آدم نمی رن. خصوصا اینکه خاطرات خوبی باهاشون داشته باشیم. دوتا از همکارای خوبم که ده سال پیش تقریبا با هم استخدام شدیم و شروع بکار کردیم کتابی نوشتن که من از شنیدن خبرش خیلی خوشحال شدم. امیدوارم این کتابداران عزیز همیشه موفق و موید و سلامت باشن و امیدوارم خوانندگان عزیز این وبلاگ بتونن از این کتاب استفاده های مفیدی داشته باشن.

درآمدی بر طراحی و اداره کتابخانه های کودکان و نوجوانان

نوشته سید بلال سیدعلوی و آرزو مقصودی

با مقدمه دکتر زهره میرحسینی عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی

ناشر: دانشگاه آزاد اسلامی٬ واحد علوم و تحقیقات تهران


برچسب‌ها: کتابخانه های کودکان
2 نوشته شده در  92/07/14ساعت 13:3  توسط طاهره کرمی | 
دردهای کتابدار بودن... قسمت دوم

سلام. دوستای عزیزی که خوندیدن و کامنت گذاشتین٬ ممنونم. اما درد کتابدار بودن فقط تاخیر و جریمه نیست این یکی از دردهایی یه که قابل گفتن بود متاسفانه خیلی هاش قابل ذکر نیست. دوست عزیزم که نوشته بودی:
"
ميخواستم بگم خوشا بحالتون كه درد هاي كتابداري رو فقط تاخيري كتاب ميدونيد پس اگه جاي ما كتابداران نهادي باشيد كه هيچيك از استانداردهايي كه توي دانشگاه خونديم توي كتابخونه هاي عمومي اجرا نميشه و امكانات و تجهيزات اجرا رو نداره ،اصلا منبع كافي و متناسب با نياز مخاطب نداريم ،همچنين مجبوريم اكثر كتابخونه ها رو بصورت تك نفره اداره كنيم درضمن نگران قسط عقب افتاده با اين حقوقهاي پايينمون باشيم اونوقت تاخير كتابارو درد كتابداري نمي دونستيد پس اگه جاي ما باشيد چه ميكنيد خوش بحالتون كه جاي ما نيستيد."
باید بگم که کتابخونه های دانشگاهی هم دست کمی از کتابخونه های عمومی ندارن. اینجا هم استانداردهایی که خوندیم رعایت نمی شه. امکانات و تجهیزاتی هم که هست متاسفانه دیگه دارن قدیمی می شن. وضعیت منابع هم خیلی جالب نیست خصوصا با گرانی های کاغذ و کتاب توی دو سال اخیر. ضمنا اگر نمایشگاه کتاب نباشه تقریبا کتابخونه های دانشگاهی هیچ خریدی نمی تونن انجام بدن. در مورد اینکه ناچارین یکنفره همه کارهای کتابخونه رو انجام بدین. با اینکه می دونم سخته اما بهتون غبطه می خورم. نداشتن همکار از داشتن همکارای دردسرساز بسی بهتره دوست من. کمبود نیروی کتابدار تحصیلکرده عاشق کار اینجا بیداد می کنه. ضمنا از نظر فرهنگی هم هنوز کتابخونه ها توی دانشگاه ها همون حکم تبعیدگاه رو دارن متاسفانه.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتابداری
2 نوشته شده در  92/07/06ساعت 12:44  توسط طاهره کرمی | 
درد های کتابدار بودن...

سلام. فروردین امسال دهمین سالگرد شروع به کارم به عنوان یه کتابدار بود (البته بطور رسمی وگرنه در تمام دوران دانشجویی به عناوین مختلف مثل کارآموزی٬ کار دانشجویی و کار افتخاری همش توی کتابخونه های دانشگاه مشغول بودم). خب قبل از هر چیز باید طبق معمول اینجور وقتایی بگم چه زود گذشت انگار همین دیروز بود یادش به خیر. دوم توی این ده سال و اندکی بیش تجربه های خیلی خوبی اندوختم که گاهی تلخ و گاهی شیرین بود. سوم بعد از یه دهه کار توی انواع کتابخانه های دانشگاه و دانشکده ای متاسفانه هنوز هیچی تغییر نکرده٬ مشکلات و درد های کتابدارانه همونجوری مونده که بود. ده ساله که توی هر کتابخونه ای می رم با مشکلی بنام تاخیر در بازگشت کتابها مواجهه می شم که متاسفانه بخشی از این مشکل غیر قابل حله. با اینکه یه بار کم مونده بود از یکی از این عزیزان کتک بخورم به خاطر اینکه بهشون یادآوری کردم که کتابشون رو چهار سال دیر برگردوندن (سال ۱۳۸۳ در کتابخانه مرکزی علوم و تحقیقات تهران) و یه بارم به خاطر نوشتن مطلبی در این مورد توی وبلاگم ٬بصورت انتقادی و بدون ذکر نام کسی یا کسانی٬توسط یکی دیگه از این عزیزان تهدید به اخراج شدم (سال ۱۳۸۷ در کتابخانه دانشکده ای در دانشگاه علوم پزشکی تهران)... ولی بازهم می نویسم و بازهم می گم که تاخیر در بازگشت کتابها توسط اعضای محترم هیئت علمی دانشگاه ها و در برخی موارد کارمندان محترم پدیده جدیدی نیست اما یه زخم کهنه اس که هر روز و هر روز کتابدارهای عزیز باهاش سر و کله می زنن.

متاسفانه نوشتن آیین نامه و مدت امانت های طولانی و چشم پوشی های مکرر از این گونه تاخیرها تاثیر چندان زیادی نداشته. البته برخی اعضای محترم هم هستن که واقعا باید از این بابت ازشون تقدیر بشه و اینکه واقعا رعایت می کنن منتها خیلی خیلی کم هستن. نمی دونم واقعا مقصر کیه؟ یا چیه؟ مشکل کجاست؟

این بحث در صورت تمایل شما خواننده عزیز و ارائه راهکارها و تجربیات ارزنده تون ادامه خواهد یافت...البته اگر زنده ماندم.


برچسب‌ها: کتابداری
2 نوشته شده در  92/06/12ساعت 11:15  توسط طاهره کرمی | 
روز مظلوم کارمند...

سلام. دیروز توی تقویم رسمی کشور ما روز کارمند بود. اما دریغ از یه تبریک خشک و خالی حتی توی سایت دانشگاه!! حالا جشن و گردهمایی و ... بماندپیشنهاد می شود این روز رو از تقویم حذف کنن.

و اما بعد... تعطیلات اجباری- استحقاقی- تشویقی مون تموم شد و کلی کتاب نخونده موند روی دستم بالاخره اون آدم زرنگ تر از خودم جنایت و مکافات رو هنوزم برام نیاورده که بخونم ولی کوری  ژوزه ساراماگو رو خوندم واقعا یه شاهکار ادبیه  و جایزه نوبل کاملا حق این کتاب بوده. اگر نخوندین حتما حتما حتما بخونین. من همیشه فکر می کردم این یه داستان عاشقانه آبکی باشه و کوری اسم یه زنه اما در واقع اینطوری نیست. قصه اش در مورد کور شدن همه آدمای یه شهره جالب اینجاست که توی این داستان هیچ کدوم از شخصیتها و مکانها اسم ندارن و حتی زمان هم مشخص نیست. با وجود این خواننده به راحتی می‌تونه با شخصیت‌های رمان ارتباط ذهنی برقرار کنه. زیبایی و جذابیت این کتاب قابل وصف نیست.

 پی نوشت یه هفته بعدش: البته دانشگاه برامون جشن گرفت و کارمندای نمونه رو هم معرفی کرد اما کاش نمی کرد. یه ولوله (یا بهتره بگم زلزله ای) انداختن بین کارمندا و دیگر هیچ. شخصا بابت این تاخیر یه هفته ای عذرخواهی مسئولین رو قبول می کنم.


برچسب‌ها: نکته, کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/06/05ساعت 8:54  توسط طاهره کرمی | 
...

سلام یه سلام داغ  تابستانی به همه کتابدارا و کتابخونهای عزیز. عرض می شود که بعد از ۴ هفته این هفته رو باید در سنگر مقدس کتابخانه باشیم و البته از این بابت کلی شادمانیم. هنوز جنایت و مکافات رو نخوندم چون یکی از خودم زرنگ تر ازم امانتش گرفت اما ساربان سرگردان سیمین رو خوندم و مطمئنم که قبلا خوندمش اما یادم نمی اومدیه بار دیگه هم سووشون رو خوندم فکر کنم دفعه سوم بود و دربدر دنبال کوه سرگردان می گردم اما یافت می نشود انگار این کتاب اصلا چاپ نشده شایعاتی در باره گم شدن دستنوشته  و عدم چاپش توی اینترنت خوندم و کلی پکر شدم یعنی من هیچوقت نمی تونم بفهمم آخرش چی می شه؟  آخه این کتاب قسمت سوم و ادامه اون دوتای دیگه اس.

 


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/05/05ساعت 11:20  توسط طاهره کرمی | 
تعطیلات تابستانی و تب کتابخوانی من

سلام. قراره تا اوایل شهریور تعطیل باشیم البته از نوع مرخصی اجباری- استحقاقی!... اما به هر جهت غنیمته... منم یه کارتن کتاب بار کردم و بردم که توی این مدت بیکار نباشم. هفته پیش سه چهار تاشون رو خوندم. سال بلوای  عباس معروفی... جزیره سرگردانی سیمین دانشور و زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس... به نظر من هرسه تاشون نوعی شاهکار بودن. حتما بخونین. دعا کنین این دفعه بتونم جنایت و مکافات رو تموم کنم.

بعد از تعطیلات با شرح مفصل خواهم آمد...خوش بگذره.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/04/15ساعت 11:54  توسط طاهره کرمی | 
آنفلوآنزای کتاب خوانی...

سلام. مدتيه خودم رو توي كتابها خفه كردم. كتاب مي خونم اونم بدون وقفه.انگار ویروس کتاب خوندن دوباره اومده سراغم. حتي يه لحظه رو هم از دست نمي دم. احساس مي كنم الان كه توي سرازيري زندگي افتادم بايد تلافي سالهايي رو كه شاید بخشی اش رو مفت ازدست دادم بكنم.(البته منظورم در مورد سالهاییه که کتاب کم خوندم) البته كتاب كم نخوندم اما يه چندسالي به دلايل مختلف وقفه هايي پيش اومد٬ اما الان حداقل براي آرامش ذهنم توي محيط كار هم كه شده بايد بخونم و بخونم... يه وقت ديدين مثل اون شخصيت كتابي كه به تازگي خوندم (سالهاي ابري) مردم بگن : اونقدر كتاب خوند كه ديوانه شد!!

يكي از كتابهايي كه آرزوي خواندنش رو هميشه داشتم سمفونی مردگان عباس معروفي بود. مي دونستم كتابيه كه با كتابهاي ديگه يه فرقي داره اما الان كه خوندمش فهميدم خيلي خيلي فرق داره. از اون تيپ كتابهاييه كه من هرچي بخونم سير نمي شم . يه جذابيتي داره كه ادم رو تا آخر داستان مي بره و با اينكه بعضي جاهاش رو راحت مي شه حدس بزني چه اتفاقي مي خواد بيفته اما بازم جذابه.

اما از طرفي از اون دست كتابهاست كه بعدش حتما بايد نقدشم بخونين. درست مثل مسخ  فرانتس كافكا كه تا نقدش رو نخوندم نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم.

 خب اگر تا بحال سمفونی مردگان رو نخوندین ولی قصد خوندنش رو دارین اینم یه نقد کامل و جامع از این کتاب. موفق باشید.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/04/02ساعت 13:6  توسط طاهره کرمی | 
من و جان شیفته...

سلام. بالاخره اين جان شیفته رو تموم كردم. حالا ديگه وقتي از كنارش مي گذرم حسرت نمي خورم كه چرا نخوندمش. اما واقعا خوندنش پيرم كرد درست مثل مترجمش  كه جايي گفته بود ترجمه اين كتاب پيرم كرد. بلافاصله بعدش رفتم سراغ سالهای ابری علي اشرف درويشيان... بالاخره بعد از اينكه مغزم با اون همه مطالب سنگين پر شده بايد يه استراحتي بهش بدم. هرچند اين كتابم بيشترش درمورد فقر و بدبختي مردمه اما حداقل نثر داستان حالت روايتي داره و البته كمي هم طنز آميز...

 در فاصله بين جلدهاي چهار گانه جان شيفته يه روز كتابي از محمد قاضي بدستم رسيد كه تا حالا نخونده بودم. فكر مي كردم قاضي فقط مترجم بوده اما برام جالب بود كه يه داستان كوتاه هم داره به نام " زارا عشق چوپان" داستان قشنگي بود و به خوندنش مي ارزيد. پيشنهاد مي كنم حتما بخونيدش.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/03/20ساعت 9:52  توسط طاهره کرمی | 
ادب از که آموختی؟...

سلام. چند روز پيش شازده كوچولو رو برده بودم پارك. بعضي از بچه ها برعكس از روی سرسره بالا مي رفتن (البته ناگفته نماند كه اينكار براي همه بچه ها لذتبخشه) كاوه هم مي خواست اينكارو بكنه... و من داشتم براش توضيح مي دادم كه چرا نبايد برعكس از سرسره بالابره... در همين وقت پدر و پسري به طرف سرسره آمدن و پدر به پسرش گفت: ببينم مي توني برعكس از سرسره بالا بري؟...!!!!... و من ماندم و حرفي كه توي دهنم خشكيد و پسرم كه نمي دونست بالاخره اگر بالارفتن برعكس از سرسره كار خوبي نيست پس چرا اون پدر پسرش رو تشويق به اينكار كرد؟!!

يه بارم توي يه وسيله نقليه عمومي نشسته بوديم  يك نفر از پنجره آشغال به بيرون مي ريخت... اين مسئله براي شازده كوچولو جالب اومد و از اونجايي كه من بهش گفته بودم نبايد آشغال بريزه بيرون از ماشين با صداي بلند ازم پرسيد كه چرا اون آقا اينكارو مي كنه؟

درچنين شرايطي چكار بايد كرد؟ چجوري به بچه اي كه بيشتر حرفهاي والدين اش رو در جامعه برعكس مي بينه و همش مي پرسه چرا؟ ، جوابي بدم كه قانع كننده باشه؟ آيا واقعا مثال ادب از كه آموختي؟ از بي ادبان درسته؟


برچسب‌ها: نکته
2 نوشته شده در  92/03/13ساعت 8:36  توسط طاهره کرمی | 
چی دیدن از این رشته؟

سلام. یکی از خوانندگان عزیز توی یه کامنت خصوصی سوالی ازم پرسیده که من ترجیح می دم جوابش رو علنی بگم. ایشون پرسیدن:

 واقعا خوش بحالتون که به این رشته علاقه مندید و کتابدار بودن رودوست دارید٬ من هم دانشجوی کتابداری هستم ولی هر چی تلاش میکنم به این رشته علاقه مند بشم اصلا نمیشه هیچ کدوم از دوستام هم علاقه ندارند و از سر اجبار این رشته رو میخونند چون اولویت های اول رو نیوردند و دراین رشته قبول شدند. شما چرا به این رشته علاقه دارین? چی دیدن از ین رشته؟

خانم/ آقای عزیز

سلام. ممنونم که این سوال رو پرسیدین. باعث شد که من یه بار دیگه احساس غرور کنم که توی زندگی ام به یه هدف بزرگ رسیدم : وارد کاری شدم که دوستش دارم. درسته که همش غر می زنم و از همه چی گله دارم اما اونها به خاطر خودم نیست. من دوست دارم همه کارشون رو کامل و بی نقص انجام بدن تا مجموعه ای که توش کار می کنیم کامل باشه اما خب عملا نمی شه و باعث می شه منم غر بزنم... القصه بماند... و اما جواب شما دوست عزیزم:

دوست من... من از بچگی عاشق کتاب و کتاب خواندن بودم اما تقریبا به هیچ کتابی دسترسی نداشتم. مدرسه مان کتابخانه نداشت. شهرمان کتابخانه و حتی کتابفروشی نداشت. تنها کتابهایی که من می خواندم کتابهای درسی ام بود. آنقدر عطش کتاب داشتم که در همان سالهای ابتدایی به چند جلد کتابی که پدرم داشت ٬ یک رساله مذهبی و چندین دفتر شعر از داستانهای شاهنامه و یک سری کتب مذهبی دیگر مثل کتاب معاد دستغیب ٬دستبرد می زدم و دزدکی می خواندم...بعدها فهمیدم که در آن دوران کودکی چه کتابهای نامناسبی خوانده ام (البته شکر خدا چیزی ازشون نمی فهمیدم) بزرگتر که شدم شهرمان کتابخانه دار شد اما به دلایل امنیتی که آن روزها (اواخر دهه ۶۰ و اوایل ۷۰) در شهرهای کوچک مد بود من به عنوان یک جنس ضعیف اجازه نداشتم به کتابخانه بروم!!سالهای دبیرستان که شروع شد از راه های ممنوعه دستم به برخی کتابها می رسید. همکلاسی هایی که از خواهر یا برادرشون( ویا دخترعمو و دخترخاله و ...) که انها هم از یکی دیگه کتابی رو قرض گرفته بودن و با خواهش و تمنا و بدور از ذره بین ناظم و مدیر و معلم و مبصر و ...می توانستم کتابی را برای یک شب امانت بگیرم و بخوانم. چه شبها که زیر نور مهتاب کتاب خواندم یا زیر میز مدرسه سر کلاس جبر و ریاضی و فیزیک (برای همین هم هیچوقت نتونستم به این درسا خصوصا فیزیک علاقه پیدا کنم ) اونوقت بود که فهمیدم ای دل غافل من نباید علوم تجربی می خوندم... اما خب ناچار بودم تظاهر کنم که در آرزوی دکتر شدن هستم یا حداقل پرستارییا دبیری... اما در همان سالها یکی از همکلاسی هایم از خواهرش تعریف کرد که به شهر دیگری رفته بود و یک دوره کوتاه مدت کتابداری را گذرانده و در یک کتابخانه کار می کرد.

این اولین باری بود که من نام کتابداری را شنیدم... و این نام از ذهنم پاک نشد... آرزو داشتم منهم می توانستم روزی در یک کتابخانه کار کنم و بدون دغدغه تا می توانم کتاب بخوانم (کمتر از ده سال بعد به آرزویم رسیدم) با این حال پدرم دوست داشت که به دانشگاه بروم حالا اگر پزشکی نشد حداقل معلم بشوم. همان سالی که دیپلم ام را گرفتم کم مانده بود معلم شوم اما از بخت خوبم خدا نخواست و قسمت نشد.(من خاک پای همه معلم ها هستم... اما ذاتا خودم معلم خوبی نمی شدم)سال بعد رتبه خیلی خوبی آوردم... عمویم (که آن موقع خودش دانشجو بود و خیلی سرش می شدببخش عموجان) پیش بینی کرده بود که دست کم کم دبیری را بیاورم. اما...

وقتی دفترچه انتخاب رشته را باز کردم... دیدم رشته ای برای همه گروه ها آزاد اعلام شده به نام کتابداری.....

فورا ذهنم به ماجرای خواهر همکلاسی ام برگشت... دوره کتابداری و کار در کتابخانه...به آن دوستم دسترسی نداشتم...آن وقتها مثل الان نبود٬ وسایل ارتباطی آنهم در یک شهرستان کوچک خیلی محدود بودن... اما تصمیم ام رو گرفتم...هرچه باداباد... اما برای اینکه امید پدر و مادرم رو هم ناامید نکرده باشم ده رشته اول را دبیری انتخاب کردم ٬بعد شروع کردم تمام رشته های کتابداری را (البته از تهران(چون عاشق اون سردر دانشگاه تهران بودم که عکسش روی پنجاه تومنی های اون وقتا بود.))که در دفترچه موجود بود انتخاب کردم... باقی رشته ها را هم برای خالی نبودن عریضه تفننی پر کردم.

لازم به ذکر است که قبل از من عمویم (همان عموی دانشجویم) برایم انتخاب رشته ای کرده بود به قول خودش یک یک!! با تمام احترامی که برایش قائل بودم و دوستش داشتم اون انتخاب رشته رو انداختم دور و برای اولین بار توی زندگی نوزده ساله ام خودم تصمیم گرفتم... و بعد به انتظار نتیجه نشستم.

وقتی نتایج اعلام شد (البته ناگفته نماندانتظار داشتم تهران قبول بشم کلا اون سال سازمان سنجش قاط زده بود هیچکی جایی که دوست داشت قبول نشده بود)...از شادی در پوستم نمی گنجیدم... انگار که پزشکی قبول شده بودم... کتابداری شیراز... اما همهمه ای در فامیل بوجود آمد که نگووو.....برخی به من زنگ می زدن که تبریک بگن...فکر می کردن حسابداری قبول شدم.....چه رشته خوبی....... اي بابا...فقط خودم می دونستم چقدر به رویام نزدیک شدم.

رفتن از يه شهر كوچيك به شهري در آنسوي كشور و تنها زندگي كردن تنها واهمه اي بود كه داشتم اما بزودي فهميدم كه اونهم در نوع خودش تجربه خوبيه... وقتي وارد دانشگاه شدم جو كلاس مون دقيقا همين چيزي بود كه اين خواننده عزيز تعريف كردن... اكثريت بچه ها از سر اجبار اومده بودن...و بیشتری هاشون انتخابای آخرشون کتابداری بود تا جاييكه منم جرات گفتن این حقيقت رو که اولویت سیزدهم من همین رشته کتابداری شیراز بوده رو تا مدتها نداشتم... فكر مي كردم ممكنه بريزن سرم و يه دل سير كتكم بزنن...  وضعيت دانشجوهاي سالهاي بالاتر هم بهتر از همدوره اي هاي ام نبود...

اما بعد از يكي دو ترم وضعيت مون فرق كرد و كم كم جو صميمي تر شد و خيلي ها به رشته علاقمند شدن و كم كم منم تونستم اعتراف كنم كه عشق به كتاب و كتابخانه منو به اين راه كشوند... از همون ترم هاي اول به بهانه كارآموزي يا كاردانشجويي بيشتر وقتم رو توي كتابخونه مي گذروندم و از این خوشی که همش توی کتابها وول می خوردم سر از پا نمی شناختم...

اشتياقم براي ادامه تحصيل بيشتر و بيشتر شد و اينكه یه انگیزه قوی هم داشتم: ورود به دانشگاه تهران (خصوصا از اون در پنجاه تومني اش!) که يكي ديگه از آرزوهای بزرگم بود...  و همون سال اول قبول شدم. اينبار دو خوشي رو با هم داشتم... رشته اي كه دوستش داشتم و دانشگاهي كه مي پرستيدمش... ديگه زندگي ام كامل بود...

خوشبختانه اون موقع ها (اوايل دهه ۸۰) وضعيت بازار كار كتابداري خيلي خوب بود... بطوريكه بين انتخابهايي كه داشتم مرتب دچار ترديد مي شدم... اما كتابخانه دانشگاهي رو ترجيح دادم به خاطر اينكه فكر مي كردم اونجا بيشتر تحصيلات دانشگاهي ام به دردم مي خوره تا كتابخونه هاي ديگه...

الان بعد از ده سال كار رسمي در كتابخونه هاي مختلف دانشگاهي قطعا مي تونم بگم توي هيچ كاري به اندازه اين كار موفق نمي شدم... وقتي از تهران به اينجا آمدم مدتي را در معاونت پ‍ژوهشي كار كردم اما نتوانستم خودم را با كار ديگري غير از كتابداري وفق دهم ...

دوست خوب من... اين ماجراي آشنايي٬ عشق و ايمان من به رشته و كارم بود... اما خيلي از دوستانم بعد از دانشگاه يا در همان دوران تحصيل به رشته شان علاقمند شدند و تا آخر راه را هم رفتند و الان استاد دانشگاه هستن... خواستن توانستن است... فقط بايد خودتان بخواهيد...

من از اين رشته آرامش ديدم... محيط كار آرام و كاري كه دوستش داشتم... اينكه هميشه نزديك كتابها هستم... اينكه كافي است دستم را دراز كنم (مثل زبل خان) و يك كتاب بردارم و روح سرگردانم را به او بسپارم... اينكه بين قفسه هاي كتاب راه بروم و كتابها را بو بكشم... اين رویا و آرزوي من از كودكي بوده...

و اين بود انشاي من....خدانگهدارتان

 


برچسب‌ها: کتابداری
2 نوشته شده در  92/03/01ساعت 9:8  توسط طاهره کرمی | 
اعتیاد به خواندن...

سلام. بالاخره فرصتي بهم دست داده كه تا دلم مي خواد كتاب بخونم. البته تا الانم از كوچكترين فرصتهاي زندگي ام نهايت استفاده رو براي كتاب خوندن كردم اما خب يه وقتهايي هم به خاطر عدم دسترسي ام به كتابهايي كه مي خواستم، خوندن بعضي هاشونو پشت گوش انداختم اما الان ديگه بهانه اي ندارم. مثلا سالهاي سال بود كه مي خواستم جان شيفته رومن رولان رو بخونم اما خب به قول قديمي ها قسمت نمي شد، الان دارم مي خونمش ولي هرچي بيشتر مي خونم بيشتر افسوس مي خورم كه چرا ده سال پيش نخوندمش!!... يا هر بار كه سه تفنگدار رو مي بينم توي قفسه كتابها به خودم مي گم: بالاخره مي خونمش... ولي نمي دونم كي؟ يا اصلا ديگه از خوندنش لذت خواهم برد يا نه؟ همين جريان رو با كليدر هم داشتم چندسال پيش كه بالاخره خوندمش و خودم رو خلاص كردم. كتابهايي كه امسال خوندم تا الان اينها هستن:

1-      شادکامان دره قره سو...نویسنده علیمحمد افغانی (اين كتاب رو از دوراني كه دانشجوي كارشناسي بودم و اولين كتاب از اين نويسنده يعني شوهر آهو خانم رو خوندم مي خواستم بخونم ... بعد از سالها براي پايان تلخ كتاب گريه كردم... كمي براي الان سنگين بود اما قلم نويسنده اش رو دوست دارم خصوصا کتاب بوته زار رو  توصیه می کنم بخونین.)

2-      به کی سلام کنم؟... نویسنده سیمین دانشور (بطور كاملا اتفاقي در آخرين روز كاري سال پيش اين كتاب جلوي دستم افتاد و منم فرصت تعطيلات عيد رو مغتنم شمردم و خوندمش. از سيمين فقط سووشون رو خونده بودم اونهم خيلي سال پيش... اين كتاب مجموعه اي از داستانهاي كوتاهشه.)

3-      میرزا... نویسنده بزرگ علوی (تقريبا همه آثار بزرگ علوي رو خوندم... اين يكي رو به خاطر حجم كمش برداشتم كه هميشه دم دستم باشه. اينم مجموعه داستانه)

4-      مادر کافی باشیم...(اين كتاب رو تابستون پيش گرفتم و دو سه باري خوندمش توي سال گذشته... براي مادراي تازه كار مثل من خيلي كتاب خوبيه.)

5-      خرمگس...نویسنده اتل لیلیان وینیچ (به توصيه يكي از همكارام اين كتاب رو خوندم... راستش فكر نمي كردم اينقدر منو مجذوب كنه... باوركردني براي خودم هم نبود كه با وجود خستگي مفرط تا نيمه هاي شب بشينم تا تمومش كنم... ياد روزگار جواني ام افتادم كه كتاب چشمهايش بزرگ علوي رو هم همينطور خوندم.)

6-      زن زیادی... نویسنده جلال آل احمد(اين كتاب هم مجموعه داستانهاي كوتاه جلال هست كه راستش رو بخوايين مي خواستم با داستانهاي كوتاه سيمين دانشور مقايسه كنم براي همين خوندمش... صادقانه بگم: نثر سيمين رو بيشتر دوست دارم.)

7-      کلیدهای پرورش اعتماد به نفس در کودکان و نوجوانان...نویسنده گلن استنهاوس ترجمه ناهید آزاد منش (اين جور كتابها هميشه دم دست من هستن... به قول خواهرم دارم پسرم رو از روي كتاب بزرگ مي كنم... چه كنم ديگه!!)

8-      آموزش نقاشی برای خردسالان 3 تا 5 ساله... نوشته جین کوپر بلاند ترجمه مرضیه قره داغی قرقشه (اين كتاب رو يكي از همكاران پس از سالها به كتابخونه برگردوند... منم كنجكاو شدم ببينم توش چي نوشته كه اين همه سال نگهش داشته!!)

9-      تلخون و چند قصه دیگر.... مجموعه قصه های صمد بهرنگی(اينم جزو كتابهاييه كه براي چندمين بار خوندم. كلا از اين جور قصه هاي شاه و پريون خيلي خوشم مي ياد و البته کتابهای بهرنگی رو که هر کدوم رو چندبار خوندم.)

پی نوشت: خداکنه این اعتیاد به خواندن عاقبت خوشی داشته باشه برام. فعلا این جان شیفته منو به شدت شیفته خودش کرده تا بعد ببینم می تونم برم سراغ کتابهای هرمان هسه و داستایوفسکی و البته احمد محمود...

 


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/02/14ساعت 14:44  توسط طاهره کرمی | 
در غم استادی بزرگ

سلام. این مطلب رو برای عطف نوشتم اما اینجا هم می زارمش چون بیش از این کاری از دستم بر نمی آد در غم کوچ این استاد عزیز.روحش شاد و یادش همیشه در قلب ماست.

15 سال  پیش که دانشجوی کتابداری (که الان شده علم اطلاعات) بودم در میان اسمهای بزرگان رشته ام نام دکتر حری را بارها و بارها شنیدم. هر بار که تحقیقی یا مقاله ای می نوشتم برای یادگیری تک تک بخشهای آن از مقدمه گرفته تا منابع و ماخذ یگانه کتابی که همیشه دم دستم بود کتاب آیین نگارش استاد حری بود و چقدر قلم و نثر ایشان گویا، روان و شیوا بود. اتفاقا دیشب این کتاب را روی میز کار همسرم دیدم... همانطور ساده و بی تکلف و پربار... بعد از سالها فهمیدم نیاز به صحافی دارد؛ آن را ورق زدم و ناخودآگاه فرشته خیالم رفت به کلاس درس روش تحقیق دوره کارشناسی ارشد که برای اولین بار سر کلاس درس ایشان نشستم... آرزویی که از سالهای دور داشتم. همیشه دوست داشتم شاگردش باشم و وقتی به دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران و گروه کتابداری آن قدم گذاردم بی اراده چشمم فقط و فقط در میان تابلوی اتاقهای گروه یک نام را دنبال می کرد" دکتر عباس حری" ، وقتی یافتمش واقعا نمی توانم بگویم دقیقا چه احساسی داشتم. خوشحالی، غرور و شوق از اینکه بالاخره به آرزویم رسیدم. اولین روز کلاس را به خوبی به یاد دارم با چشمانی مشتاق تمام حرکات استاد را می کاویدم و از هیجان شنیدن صدای ایشان حتی تا بعد از کلاس هم ضربان قلبم تند می زد . در جایی به نقل از استاد خوانده بودم که " اگر کتابدار نمی شدم بدون شک فیلسوف می شدم" آنروز واقعا درک کردم چرا استاد چنین حرفی زده اند. به جرات می توانم بگویم فن بیان ایشان و لحن گفتار و صدایشان واقعا تاثیر شگرفی بر تک تک دانشجویان داشت. بیخود نگفته اند "آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند" از آنجایی که ایشان عاشق کار و حرفه شان بودند درسهایشان آنچنان در عمق وجودم نفوذ می کرد که نیازی به مرور مجدد آنها نداشتم. با گذشت حدود 8 سال از فارغ التحصیلی ام هنوزم بیشتر مطالب درسی کلاسهایی که با ایشان داشتم را از بر هستم و مطمئنا یگانه دلیل آن قدرت قوی بیان مطالبی بود که مرا شیفته خود کرد. استاد بر گردن یک یک ما دانشجویانشان نه تنها حق استادی که حق پدری هم دارند. انسانهای تاثیرگذار در زندگی به ندرت به فراموشی سپرده خواهند شد و دکتر حری عزیز هم مانند خانم فرزین عزیزم که او هم در بهار پر کشید و رفت هیچگاه از یاد و خاطر من نخواهد رفت.

شاگرد کوچکش


برچسب‌ها: نکته
2 نوشته شده در  92/02/09ساعت 13:4  توسط طاهره کرمی | 
کابر یا لولو...

سلام. چند وقت پیش مطلبی در عطف خواندم از دکتر اصنافی در مورد کتابدار امانت یا فهرستنویسی

 بودن که در وبلاگ گروهی هم بهش اشاره کردم اما هنوزم ذهن ام رو درگیر کرده. ایشون نوشته بودن: 

گاهی اوقات، وقتی اسم میز امانت و خدمات عمومی می آید، افراد روی ترش میکنند. انگار میز امانت جایی است که موجب بدنامی میشود! در صورتیکه قلب تپنده و حیاتی کتابخانه محسوب میشود.

متاسفانه توی اکثر کتابخونه هایی که کار کردم این قضیه کمابیش صادق بوده و بیشتر کتابدارها (خصوصا از نوع تحصیلکرده ترها (منجمله خودم!)) دوست دارن فهرستنویس باشن تا کتابدار امانت. هرکسی هم دلایلی برای خودش داره که در نوع خودشون محترم ان٬ اما وقتی خدمات یه کتابخونه که بخش اصلی اش همون امانت کتاب هست درست کار نکنه٬ هر چقدر هم که منابع خوب باشه و به فرض محال که فهرستنویسی هم دقیق باشه (که از صدقه سر فیپای ایرانی و نرم افزارهای ما اینطور نیست مثلا ۴ عنوان کتاب از یه نویسنده ۴نوع شماره کاتر مولف گرفته!!) آیا کاربران به نیازهای واقعی خودشون دسترسی پیدا خواهند کرد؟ خیلی وقتها اتفاق افتاده که کاربری که قبلا کتابی رو از کتابخونه امانت گرفته نمی تونه دوباره اونو از فهرست رایانه ای جستجو و بازیابی کنه و این مشکل حتی گاهی با جستجوهای پیشرفته و کتابدارانه هم قابل بازیابی نیست. حالا این قضیه سر دراز دارد که بماند برای بعد..

متاسفانه مدیران کتابخانه ها هم اکثرا این تفکر را که نیروهای تحصیلکرده تر باید حتما در بخش فنی باشند دنبال می کنن در حالیکه کار فهرستنویسی و نمایه سازی بیشتر یک کار تجربی است و بیشتر از اینکه نیاز به تحصیلات داشته باشد نیاز به علاقه٬ دقت و تبحری دارد که باید نتیجه حداقل چندسال کار مداوم در این بخش باشد. از طرفی الان کار فهرستنویسی هم تبدیل به یه کار روتین و بیشتر کپی برداری از روی فهرستهای آماده شده و دیگه اون لذت موضوع پیدا کردن و شماره سازی و دنبال کاتر و ... گشتن توش وجود نداره....

اما کار به عنوان کتابدار امانت هم نیاز به صبر و تحمل و شکیبایی و خوشرویی و عادت کردن به یه کار روتین داره که ممکنه همه دوست نداشته باشن. البته کتابدارهای امانت می تونن به راههای متفاوت تنوع در بخش شون ایجاد کنن. به گمان من بیشتر کتابدارها این روزا از دست کاربران یا همون مراجعان کتابخانه است که از بخش های خدمات عمومی مثل امانت گریزان هستند٬ القصه... نمی دونم از این به بعد باید گفت کاربر یا لولو... ؟ متاسفانه به جای اینکه کتابخونه رو تبدیل به یه جای فعال و پویا کنیم که مراجعان بیشتری داشته باشه عملا به سمت طرد کاربران از کتابخونه ها داریم پیش می ریم.

پی نوشت: لطفا نگید دارم غر می زنم... یه چیزی بود که باید می گفتم... همین و البته بدون سوگیری.

 

2 نوشته شده در  92/01/19ساعت 14:22  توسط طاهره کرمی | 
کتابخانه تکانی...

سلام. امسال هم گذشت... با تمام خوشی ها و ناخوشی هاش... با تمام روزای بلند و کوتاهش... و با تمام

 غصه ها و خوشحالی های کتابدارانه اش... امسال به جای خانه تکانی کتابخانه تکانی کردم... امیدوارم سال

 آینده سال خوبی برای همه کتابداران باشه.

2 نوشته شده در  91/12/28ساعت 11:24  توسط طاهره کرمی | 
8 امین تولد...

سلام. امسال یادم رفت برای تولد وبلاگم مطلبی بنویسم... الان یادم افتاده که چقدر مادر بدی بودم...عیبی نداره می اندازمش گردن مشکلات زندگی و کار... بله امسال وبلاگم 8 ساله شد.. به این زودی گذشت... فقط می تونم بگم یادش به خیر... خونه ای که روزی برای کار پایان نامه ام ساختم الان شده همدم غر زدنهام... حالا دیگه بدنبال وبلاگ های جدید یا مردن وبلاگ ها نیستم... از وب 2 و 3 زده شدم... حوصله همون وب 1 اشم ندارم... احساس خوبی ندارم... هر روز که می گذره بیشتر و بیشتر عقب می روم... نه اینکه خودم بخوام... نه اتفاقا من عاشق پیشرفت و رو به جلو رفتن هستم ... اما بخوام یا نخوام توی سیلابی افتادم که منو با خودش به هر جا بخواد می بره... فقط می تونم دستم رو به خسی یا خاشاکی بگیرم که غرق نشم و بتونم نفس بکشم... اینجا دیگه خواستن توانستن نیست... اینجا ته دنیاست و من غیر از وبلاگم جایی برای غر زدن ندارم...به قول یکی از بچه ها... مگه می شه غر نزد؟

فکر نکنید احساس من اینه که فقط خودم همه چی رو می دونم...نه... ابدا چنین احساسی ندارم... معتقدم هرکسی به قدر توانش داره زحمت می کشه اما جو غالب جامعه متاسفانه به اقلیت رحم نمی کنه...وقتی هماهنگی نباشه و بدنبالش انگیزه های مثبت و خوب ... و البته کمی تا قسمتی تشویق...همیشه یه جای کار می لنگه... و متاسفانه این پای لنگ داره وبال گردنمون می شه...

قول می دم توی سال جدید سعی کنم کمتر غر بزنم... شاید هوای سال تازه همه مارو به خودمون بیاره... 

به هر حال وبلاگم داره بزرگ می شه و فکر کنم کم کم باید بعضی چیزاش رو تغییر بدم...منتظر پیشنهادتون هستم.

2 نوشته شده در  91/12/20ساعت 12:42  توسط طاهره کرمی | 
 
براي عضويت در وبلاگ كتابداري! آدرس ايميل خودرا وارد كنيد


powered by Bloglet