آشفته بازار ترجمه

سلام. وقتی کتابایی که بیشتر از سی، چهل یا پنجاه سال پیش ترجمه شدن رو می خونم اصلا احساس نمی کنم دارم یه ترجمه می خونم اونقدر که متن شون روان و خوبه. اما وقتی ترجمه های سالهای اخیر رو می خونم احساس می کنم دارم به شعور خودم توهین می کنم. در خیلی از موارد اگه متن اصلی رو با یه دیکشنری کنار دستم بخونم کمتر وقتم تلف می شه. خصوصا در مورد متون تخصصی. متن زیر رو ببینید، نمونه ای از خروارها متن ترجمه شده ناقصیه که هر روز به خورد ما داده می شه.( البته بدون سوگیری و قصد توهین به کسی یا کسانی)

خواهش می کنم ترجمه اش رو به فارسی برام بنویسین! و فعل اش رو!

پی نوشت: این یکی از دلایلی هست که من همیشه بدنبال کتابای چاپ قدیم هستم. اما متاسفانه در زمینه علوم و فناوری این مورد جواب نمی ده و ناچاریم به متون جدید مراجعه کنیم.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/07/06ساعت 13:14  توسط طاهره کرمی | 
بوی ماه مهربان

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشيد پگاه مدرسه

سلام. بوی پاییز دوست داشتنی از راه رسیده، برگ ریزان آرام درختای کوچه و رقص قاصدک ها و آواز کلاغ ها کم کم آمدن ماه مهربان رو بهمون یادآوری می کردن و فردا ماه مهربون از راه می رسه و بازهم یاد شادی های کودکانه سالهای سال پیش رو برامون زنده می کنه. یاد آواز دسته جمعی باز آمد بوی ماه مدرسه... و روز اول مدرسه بعد از سه ماه تعطیلی.....

بدنیست والدین عزیزی که امسال کودکشون به مدرسه می ره (از جمله دوست خوب خودم و پسر گلش سروش عزیز) این مطلب رو در مورد شوق خواندن به جای نابغه‌پروری بخونن.

آغاز سال تحصیلی رو یه همه دانش آموزان و دانشجویان ، معلمان و مدرسان و البته کتابداران عزیز (خصوصا کتابداران دانشگاهی) تبریک می گم.  

2 نوشته شده در  93/06/31ساعت 8:57  توسط طاهره کرمی | 
انسان در جستجوی معنی

سلام. اوایل تابستان یکی از بستگان که دانشجوی روانشناسی است ازم درخواست کرد کتابی از کتابخانه دانشگاه براش بگیرم با عنوان " انسان در جستجوی معنی" نوشته ویکتور امیل فرانکل. همچنین بهم پیشنهاد کرد که کتاب رو بخونم، با وجود اینکه زیاد از مباحث روانشناسی پیچیده خوشم نمی آد و فکر می کردم این کتاب یه کتاب درسی هست اما موقع برگردوندن کتاب به کتابخونه شروع کردم به ورق زدنش. مقدمه مترجم و پیش درآمد نویسنده رو خوندم و یهو دیدم دارم یه خودسرگذشت نامه می خونم از یه دکتر روان شناس که در جنگ جهانی دوم بدست آلمانیها اسیر شده. 

فرانکل در جنگ جهانی دوم  در سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در آشویتس و داخائو زندانی بود. ویکتور در کتاب خاطرات خود و در کتاب انسان در جستجوی معنا بارها تاکید می‌کند که بازنویسی کتاب لوگوتراپی انگیزه زنده ماندن او بود. این کتاب را که در مورد نظریه اش درباره معناجویی و معنا درمانی بود در دستگیری وی در اردوگاه به همراه همه لباس‌هایش از او گرفتند. او با این نظریه توانست خود را در بدترین شرایط ارودگاه حفظ کند و نجات یابد. در واقع نظریه خود را خود تجربه کرد و می‌توان گفت که این نظریه از بوته آزمایش به توسط خود او گذشته‌است. هر چند خود او در کتاب انسان در جستجوی معنا می‌نویسد: «ما که از بخت خوب یا حسن اتفاق یا معجزه - یا هر آنچه که شما نامش می‌نهید- از این اردوگاهها بازگشته‌ایم، خوب می‌دانیم که بهترین‌های ما برنگشتند.»(منبع: ویکی پدیا)

توی این کتاب علاوه بر سخنان زیبای خود نویسنده نقل قول های جالب و آموزنده ای از سایر نویسندگان، فیلسوفان و هنرمندان داره. گاهی ناچار می شم برخی پاراگراف ها رو چندبار بخونم. به خاطر اینکه متاسفانه من عادت کردم به سطحی خوندن بنابراین چنین کتابایی رو خیلی به کندی می خونم. با اینکه این کتاب رو یادم رفت جزو ده کتاب تاثیرگذاری که خوندم بنویسم، اما واقعا تاثیر شگرفی در مورد ایمان به هدف و امیدواری داره.

این کتاب را اکبر معارفی در سال ۱۳۵۴ ترجمه نموده و انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرده‌است. تا سال ۱۳۷۵ این کتاب در ۵ نوبت تجدید چاپ شده‌است. ترجمه دیگری از این کتاب به فارسی توسط دکتر نهضت صالحیان، مهین میلانی صورت گرفته‌است و در سال ۱۳۶۳ بدون ناشر، در سال ۱۳۶۵ توسط انتشارات ویس و پس از آن توسط انتشارات درسا تا سال ۱۳۹۰ به چاپ بیست و ششم رسیده است.

خوندن این کتاب رو حتما به همه خوانندگان توصیه می کنم.

مشخصات کتاب (نسخه ای که من خوندم): انسان در جستجوی معنی. تالیف دکتر ویکتور فرانکل. ترجمه اکبر معارفی. انتشارات دانشگاه تهران. چاپ دوم، 1357.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/30ساعت 13:47  توسط طاهره کرمی | 
ده کتاب تاثیرگذار که تا حالا خوندم

سلام. پیرو چالش جدید "ده کتاب تاثیرگذار" و مطالبی که در این مورد در وبلاگ گروهی کتابداران ایرانی نوشتم، ده کتاب تاثیرگذارم رو معرفی می کنم.

1- چشمهایش/ بزرگ علوی
کشش اصلی این کتاب برای مناول از همه نثر قشنگش بود اما به غیر از اون اینکه چطور یه هدف و آرمان (سیاسی) می تونه برتر از هرچیزی تو زندگی  حتی عشق باشه؛ و فداکاری یه زن. هرچند اینها می تونه فقط تخیلات یه نویسنده باشه اما سالها بعد که کتاب روایت علوی رو می خوندم توی مقدمه اش نوشته بود روزی از بزرگ علوی می پرسن استاد ماکان واقعا کی بوده؟ و اون با حسرت می گه: خودم. بنابراین حداقل قهرمان داستان واقعی بوده.

2- شوهر آهو خانم/ علی محمد افغانی
محیطی که قصه توش اتفاق می افته برام ملموس و آشنا بود و تاثیر نهایی قصه بخششی بود که بعد از اون همه سختی آهو خانم در مقابلش قرار می گیره. این اولین رمان بلند ایرانی بود که خوندم.

3- غرور و تعصب/ جین آستین
گرچه برخی نوشته های جین آستین رو در حد ادبیات عامیانه ایرانی می دونن اما تاثیر داستانهاش برای من در حس غروری و طنزی هست که در زنان قصه هاش وجود داره. جدای از اون در سنی که این کتاب رو خوندم در نوع خودش نسبت به ادبیات عامیانه ایرانی یه شاهکار بود.

4- سگ ولگرد/ صادق هدایت
برای من خوندن این کتاب و آشنایی با درد و رنج روحی و جسمی اونهم از زبان یک سگ بسیار تاثیرگذار بود. یه سگ در نوع خودش مرفه که به امید عشقی صاحبش ذو گم می کنه و سر از جاهایی در می آره که نباید. فکر می کنم هدایت به زیبایی از یه سگ به جای یه شخصیت انسانی استفاده کرده و مفاهیم رو بسیار زیباتر از اونی که باید باشه توصیف کرده.

5- همه جا پای پول در میان است/ جورج اورول
جدال بین انسان و پول و اینکه علیرغم خواست آدمی و اینکه هرچی هم بخوای از پول فرار کنی بالاخره ناچاری بدنبالش بری...همون مثال قدیمی خودمون علم بهتراست یا ثروت تو این کتاب به خوبی نشون داده می شه.

6- کلیدر/ محمود دولت آبادی
به عنوان یه شاهکار ادبی باید حتما می خوندمش. حداقل با بخشی از فرهنگ کشور آشنا شدم هرچند مربوط به سالهای دور باشه. شخصیت زیور اونهم در مقابل کاری که گل محمد می کنه و سرنوشتش در پایان داستان برام جالب بود.

7-سالهای ابری/ علی اشرف درویشیان
بارها با این قصه گریه کردم... جاهایی که قصه اتفاق افتاده رو کم و بیش می شناختم هرچند دیگه از اون همه فقر و بدبختی بچه های قصه سالهای ابری خبری نیست اما تو پس زمینه ذهن همه ما یه چنین چیزایی وجود داره.

8- جان شیفته/ رومن رولان
خیلی از جملات این کتاب رو یادداشت می کردم. خصوصا دوران میانسالی انت و سالهایی که سعی می کرد پسرش رو بزرگ کنه اونم با فقر و تنگدستی. زندگی زنی که روحی عاشق و شیفته داره و راهی که برخلاف جریان آب انتخاب کرده اونهم با توجه به شرایط دورانی که توش زندگی می کنه. وقتی خوندمش آرزو می کردم ای کاش ده سال زودتر این کتاب رو می خوندم. 

9- قصه های صمد بهرنگی
کلا تمام قصه های صمد خصوصا ماهی سیاه کوچولو، اولدوز و کلاغ رو دوست دارم. فکر می کنم برای زمان خودش خیلی زیاد بوده. بیان واقعیتهای اجتماعی از زیان یه ماهی یا یه کلاغ اونهم در دنیای کودکانه.

10- کوری/ ژوزه ساراماگو
ایده این کتاب خیلی جالب و نثرش هم بسیار گیرا بود. تصور حتی یک لحظه کور شدن آنی اونهم از نوع سفیدش وحشت آور و البته تامل برانگیزه. هرچند خیلیها هم این کتاب رو سطحی و از مدل کتابای جوگیرانه می دونن اما برای من خوندن داستانی که نه شخصیتهاش اسم دارن  و نه زمان و مکان مشخصی داره خیلی جذاب بود.

پی نوشت: البته غیر از این ده تا، کتابای دیگه ای هم بودن که در زمان یا موقعیت خاصی برام جالب و نوعی تاثیر مثبت یا منفی داشتن. همینطور گاهی از بین آثار یه نویسنده مشکله بشه گفت کدوم اثرش تاثیرگذارتره. 


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/25ساعت 13:49  توسط طاهره کرمی | 
کتابخوانی برای کودکان بیمار

سلام. ورود نابهنگام یه ویروس پاراآنفلوآنزایی به کانون گرم خانه ما و درگیر شدن شازده کوچولو با این ویروس و بدنبال آن بروز حساسیتی که تا کنون برایمان ناشناخته مانده, باعث شد چند روزی را مهمان بیمارستان اطفال باشیم. همه می دونیم که گذروندن وقت در بیمارستان (البته به غیر از مواقعی که فرد بیمار خواب باشه) چقدر سخت و دلتنگ کننده اس خصوصا برای بچه ها. با اینکه توی همه اتاق ها تلویزیون (اونهم از نوع ال سی دی اش) وجود داشت اما خب با توجه به تنوع سنی بیماران (که اکثرا نوزاد بودن) و کیفیت بسیار بسیار پایین گیرنده ها(همون تی وی) عملا دیدن کارتون منتفی بود برای همین با توجه به علاقه مفرط کاوه به کتاب تصمیم گرفتم براش کتاب بخونم. برای همین (آقای پدر) هر روز یه تعداد از کتابهاش رو براش می آورد و ما اوقات مون رو با کتابخوانی پر می کردیم. تجربه جالبی بود (البته منظورم فقط کتابخوانی اش هست نه بستری شدنش

اتفاقا موقع ترخیص از بیمارستان تابلوی کتابخانه رو هم دیدیم اما راستش تا قبل از اون به فکرم نرسیده بود نبال کتابخونه اش بگردم. البته با این اطلاعاتی که توی سایت بیمارستان از کتابخونه اش دیدم پشیمون نیستم چون به هرحال احتمالا نتیجه خاصی عایدم نمی شد. (توضیح بدون سوگیری: خب به عنوان یه کتابدار هرجا می رم اول از همه دنبال کتابخونه هستم. تو خیابون, فروشگاه, بیمارستان, ترمینال, فرودگاه و...)

توی ایران واقعا نمی دونم کدوم بیمارستانها خصوصا برای بخش کودکان خدماتی در زمینه کتابخوانی یا ارائه کتاب دارن اما در خارج از ایران به مطلب جالبی برخوردم در بیمارستانهای کودکان در کشور اتریش.

پیشخوان کتاب برای کودکان بستری در بمیارستانها 

در بخشی از این مطلب نوشته شده

کودکان و مادر و پدر‌هاشان تنش بسیاری را در تجربه بستری شدن در بیمارستان تحمل می‌کنند، حتی اگر برای مدت کوتاهی باشد. کودکان از ابزار‌ها و تجهیزات پزشکی و بیمارستانی وحشت می‌کنند و در برابر آدم‌هایی که نمی‌شناسند احساس ناامنی می‌کنند و این همه آن‌ها را در موقعیت بسیار پرتنشی قرار می‌دهد که روال درمان آن‌ها را کند می‌کند. خلاقیت و تفریح و شادمانی عواملی است که مسیر درمان و شفا را سریع‌تر و آسان‌تر می‌کنند. 

پی نوشت: این مورد رو من به عینه دیدم. هم فرزند خودم و هم بقیه بچه ها (خصوصا 3 تا7 ساله ها) به شدت از تجهیزات پزشکی مانند سرم هایی که به دست یا پاهایشان متصل بود و حتی پرستاران یا هر کسی که لباس سفید یا آبی به تن داشت, می ترسیدن. بنابراین من فکر می کنم کتاب خواندن و قصه خوانی برای چنین کودکانی می تونه خیلی مفید باشه و حتی در آشتی و نزدیکی اونها با دکتر و پرستار و روند ملال آور درمان موثر باشه.

اینم مطلبی در مورد ویژگی های کتابخوان بیمارستانی به نقل از آفتاب

با آرزوی سلامتی برای همه بچه ها


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/24ساعت 14:0  توسط طاهره کرمی | 
شازده احتجاب

سلام. بعد از اینکه کتاب آینه های در دار هوشنگ گلشیری رو خوندم جرات خوندن سایر آثارش رو نداشتم خصوصا شازده احتجاب که از دوران دانشجویی دوست داشتم بخونمش. خب خیلی اتفاقی (در حین تصحیح و آماده سازی کتابهای صحافی شده کتابخانه) شازده احتجاب با پای خودش اومد و من نتونستم در مقابل خوندنش مقاومت کنم. 

اما راستش مرتب دچار سردرگمی می شدم بین راوی (یان) داستان و اینکه بالاخره چی می خواد بگه. بنابراین دست به دامن نقدهای این کتاب شدم و تقربیا از نیمه های کتاب دیگه می دونستم دارم چی می خونم. (البته این نوع کتاب خوندن رو که از قبل بدونم مسیر داستان چیه؟ اصلا دوست ندارم ولی خب گاهی ناچار می شم ,مثل بوف کور هدایت که بدون نقدش درکش برام سخت بود)

خب شازده احتجاب یه جورایی از بوف کور سخت تر بود و یه جورایی آسونتر. سخت تر بود چون توی بوف کور داستان سه قسمته که هر قسمتی اش دوره زمانی و راوی اش مشخصه اما اینجا اینطور نیست و راوی (یان) و زمان ها درهم هستن و گاهی توی یه پاراگراف چندبار راوی و زمان روایت تغییر می کنه. اما آسونتر بود چون پیچیدگی های استعاری بوف کور رو نداشت و ضمنا حجم اش هم کمتر بود و شایدم همین تکرار و درهم تنیدگی راوی و زمان یه علت آسونتر بودنش باشه (البته برای من).

مطمئنم همه این کتاب رو خوندین. اما به کسانیکه مثل من پشت گوش انداختنش پیشنهاد می کنم حتما بخونن و برای تسهیل در درک کتاب (البته اگر مایلید) می تونین این نقدها رو هم در کنارش یا قبلش بخونین.

بررسی ساختاری شازده احتجاب 

نگاهی به رمان شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری 

پی نوشت: من چاپ دوم (سال 1350) از انتشارات کتاب زمان رو خوندم. فکر می کنم بعدها انتشارات نیلوفر این کتاب رو چاپ کرده.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/19ساعت 12:45  توسط طاهره کرمی | 
مصطفی مستور

سلام. اون وقتا که تازه کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" چاپ شده بود همه دستشون بود و همه می گفتن باید بخونی اش یه جورایی مد شده بود. مثل اون زمانی که یهو همه فهمیدن پائولو کوئیلو کیه و هجوم آوردن به کتابهاش یا وقتیکه همه داشتند کتاب " چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" رو می خوندن. خب منم همیشه دوست داشتم بخونمش. تا اینکه یه مجموعه داستان کوتاه (حکایت عشقی بی قاف, بی شین, بی نقطه) از مصطفی مستور بدستم رسید (موقع فهرستنویسی) و نشستم  خوندمش؛ خوب بود. سبک اش رو دوست داشتم بعدش رفتم سراغ کتابهای دیگه اش خصوصا دوست داشتم " استخوان خوک و دست های جذامی" رو بخونم؛ تا اینکه تو دانشکده ادبیات سه تاشون رو پیداکردم از جمله همون کتاب معروف  " روی ماه خداوند را ببوس". 

به نظر من ارزش خوندن داشت اما اون شاهکاری که می گفتند نبود یعنی یه جورایی مخاطبهای خاص خودش رو داره. موضوع اش البته بسیار جسورانه اس و از این نظر تحسین اش می کنم اما شاید برای من یه کمی شخصیت پردازی و مکالماتش تکراری بود. نمی دونم تو چه کتاب دیگه ای این سب; رو خونده بودم اما خیلی حرفهاش رو تو فیلمهای تلویزیونی هم زیاد شنیده و دیده بودم. به هرحال این چیزی از ارزشهای یه کتاب کم نمی کنه. اینجا می تونین نظرات مختلفی در موردش بخونین.

اما غیر از این کتاب دو مجموعه داستان کوتاه دیگه هم خوندم : عشق روی پیاده رو و تهران در بعد ازظهر

از اون جایی که داستان کوتاه هم خوندنش آسونتره و هم درکش, راحت تر می شه باهاش ارتباط برقرار کرد. اما توی  داستان " چند مسئله ساده" به موردی برخوردم که یکدفعه حس کتابدارانه ام رو بشدت تحریک کرد و تا چند روز حتی از خوندن کتابهای این نویسنده پشیمونم کرد.  در بخشی از این داستان یک صفحه ای آمده:

" فرشته 23 ساله, کارمند کتابخانه دانشکده فنی, با زیبایی متوسط و از خانواده ای اصیل و بسیار مرفه. او بدلیل ضریب هوشی پایین تنها توانسته است تا سطح فوق دیپلم کتابداری تحصیل کند." 

می دونم که به جای کتابداری می تونست هر رشته دیگه ای باشه و بازم می دونم که مطمئنا هر خواننده ای که اون رشته رو خونده بود مثل من یا بقیه کتابدارها حتما ناراحت می شد؛ بنابراین نویسنده بیچاره باید بالاخره از یه رشته ای نام می برد. و البته در مورد ضریب هوشی پایین هم مطمئنم هم بین کتابدارها هم نویسنده ها و حتی پزشکان افرادی هستند که این مشکل رو دارن ولی با همه اینها واقعا باید بگم ناراحت شدم چون تنها یه نویسنده توی یه داستان کوتاه یه صفحه ای نیست که اینجور دیدی نسبت به کتابداری داره, تو بیشتر رسانه های ما این دید هست. حالا به نظرتون من باید بقیه کتابهاش رو هم بخونم یا نه؟ 


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/10ساعت 9:23  توسط طاهره کرمی | 
بابای پولدار, بابای بی پول

کتاب بابای پولدار بابای بی‌پول (Rich Dad Poor Dad) کتابی است نوشته رابرت کیوساکی که در لیست ۱۰ کتاب پرفروش دنیا در سال ۲۰۰۱ میلادی در روزنامه‌های وال استریت ژورنال، یواس‌ای تودی و نیویورک تایمز می‌باشد. در این کتاب رابرت کیوساکی درباره روشهای زندگی افراد پولدار و افراد بی پول صحبت می کند . او از کودکی خود می نویسد و ...بقیه ماجرا

 این کتاب رو با ترجمه پروین قائمی که انتشارات معیار اندیشه در سال1385 آن را منتشر کرده است, خوندم. عنوان کتاب فریبنده اس اما کتاب گیرایی خاصی داره که امثال منو که اصلا به مباحث اقتصادی و مالی علاقه نداره به خودش جذب می کنه. اگه بخوا صادقانه حرف بزنم باید بگم وقتی تقریبا یک سوم کتاب رو خوندم احساس درماندگی کردم و اینکه کلاه خیلی بزرگی سرم رفته! به خاطر اینکه زندگی کارمندی رو انتخاب کردم. حتی کم کم نشستم حساب و کتاب کردم که چقدر ضرر کردم  اما با خوندن نیمه دوم کتاب فهمیدم که مخاطب این کتاب من نیستم و دست از هم ذات پنداری برداشتم اما هنوز برام جالب بود.

نویسنده کتاب که از کودکی در رویایی پولدار شدن بوده چگونگی رسیدن به این آرزو رو توضیح می ده و در واقع راه پولدار شدنش بیشتر از طریق خرید و فروش املاک بوده و البته از دیدمن بیشترش کلاهبرداری یا استفاده از موقعیتهای خاص, که البته خودشم منکرش نمی شه. مثلا خرید یه ملک و فروش اون به سه برابر قیمت بعد از چندسال, یا راههایی که می شه از زیر بار مالیات در رفت (البته از نوع قانونی اش), تقریبا مثل کاری که اکثر معاملات ملکی ها در سالهای اخیر در ایران انجام دادن البته با این تفاوت که این اقا همزمان شغل کارمندی اش رو هم تا زمانیکه کاملا پولدار شده, داشته. من نمی دونم  این جور آدمها توی آمریکا یا کشورهای دیگه چه وجهه اجتماعی ای دارن؟ مثلا این نمونه رو بخونین:

"من نخست در پی کسانی هستم که به خرید متمایلند و آنگاه به جستجوی فروشنده می‌پردازم. یکی از دوستانم به دنبال قطعه زمینی بود. پول داشت ولی در عین حال وقتش تنگ بود. من زمینی یافتم که بزرگتر از اندازه دلخواه او بود. با مبلغ اندکی قولنامه تنظیم شد. ضمن تنظیم قولنامه، در مکالمه تلفنی با دوستم معلوم شد که او قطعه‌ای از آن را می‌خواهد. آنچه را خواسته بود به وی فروختم و آنگاه با پول آن، کل زمین را خریدم و قسمت باقی مانده را که برایم مجانی تمام شده بود، برای خودم نگه داشتم. نتیجه اخلاقی؛ کیکی بخرید و بعد آن را تکه تکه کنید. بیشتر افراد در پی چیزی هستند که از عهده‌اش برمی‌آیند. در نتیجه کارشان به جایی می‌رسد که برای مقدار کمتر، وجه بیشتری بپردازند."

اما دو نکته کتاب بسیار جالب و آموزنده بود:

1- اینکه این شخص برای رسیده به هدفش مرتب کتاب می خونده و به کتابخونه می رفته و خیلی از ایده های بزرگ و معاملات خوبش رو از لابلای کتابها پیدا کرده. 

2- در صفحه 254 کتاب در مورد بخشش صحبت می کنه:

" هر وقت احساس می کنید " کم آوردید" و یا سخت نیازمند شده اید, آن چیزی را که مورد نیازتان است به قیراط ببخشید تا به خروار دریافت کنید. این مطلب در مورد پول, لبخند, عشق و دوستی هم مصداق دارد.... من به اصل مقابله به مثل اعتقاد دارم و هرچه را می خواهم بدست بیاورم, می بخشم. سالها پیش این ضرب المثل را شنیدم که," خداوند به بخشش ما نیاز ندارد, ولی انسانها به بخشیدن نیاز دارند".

چیزی که در فرهنگ ایرانی اسلامی این همه ازش حرف می زنیم :

تو نیکی می کن و در دجله انداز                                   که ایزد در بیابانت دهد باز

اینهم نقدی از این کتاب که البته من با همش موافق نیستم. کلا با توجه به موقعیت افراد و البته اینکه این کتاب در امریکا نوشته شده و زمان و ... برداشتهای متفاوتی می شه ازش داشت , مهم اینه که به نکات مثبت اش توجه بیشتری بشه.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/06/09ساعت 8:55  توسط طاهره کرمی | 
هزار خورشید تابان

سلام. با فکر اینکه قراره یه شاهکار دیگه از خالد حسینی بخونم رفتم سراغ هزار خورشید تابان. اما راستش به اندازه بادبادک باز به دلم ننشست، یه جورایی شبیه داستانهای معمولی ایرانی بود البته من از خوندن داستانهایی درباره رنج و بدبختی زنها همیشه ناراحت می شم  هرچند این قضیه تازگی نداره. نویسنده خودش گفته در بادبادک باز داستان پدران و پسران افغانستان رو نوشته و هزار خورشید ادای دینی به زنان سرزمین اش بوده؛ من فکر می کنم ایشون سعی اش رو کرده ولی رابطه پدر و پسری رو بهتر روایت کرده. به هرحال ارزش یه روز وقت گذاشتن داشت، اما برای خوندن کتاب بعدی اش (و کوهستان طنین انداخت) دچار تردید شدم،(البته اگه بتونم تو یه کتابخونه ای پیداش کنم). نویسنده در این کتاب رابطه خواهر و برادری رو به تصویر کشیده.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/04/30ساعت 12:8  توسط طاهره کرمی | 
به یاد ماهی سیاه کوچولو

سلام. گفتم که اتفاقی برخوردم به یه سری نقد از کارهای صمد بهرنگی. قبلا هم زیاد پیگیر نقد کارای صادق هدایت شدم، و نتیجه اینکه این نویسنده ها بعد از مرگ شون معروف شدن و زمانی که دستشون از دنیا کوتاه شده بود دیگران هرچی دلشون خواست در موردشون نوشتن. گاهی از چیزهایی که می خوندم خودم خجالت می کشیدم. یه جایی یه روانشناس داستانهای بهرنگی رو به عقده ادیپ ربط داده بود (عقدة اديپ در آثار صمد بهرنگي) و یه جا دیگه یه نویسنده کلا منکر همه چیزهایی شده بود که تا حالا خوندم و کلا بهرنگی رو آدم ساده و تا حدودی بیسواد هم معرفی کرده بود (پله پله با صمد). درست مثل انگ هایی که به هدایت زده می شد و می شه. در مورد مرگ هردوتا هم که حرف و حدیث زیاده. ولی گاهی تو نوشته هاشون به یه چیزایی بر می خورم که واقعا تاثیرگذار هستند و حتی اگه اینا بیسواد هم بودن مطمئنا از خیلی از نویسنده های هم دوره خودشون شعورشون بالاتر بوده. 

بخشی از ماهی سیاه کوچولو: (اواخر قصه که بالاخره به دریا می رسه)

...ماهی سیاه کوچولو آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت: " مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم، البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که می شوم - مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/04/15ساعت 12:33  توسط طاهره کرمی | 
رمضان و ربنایش

سلام. دوباره ماه رمضان شد و یاد دعای قشنگ افطار و سحر زنده می شه. دلهره کودکانه ثانیه های نزدیک به اذان صبح و آب خوردن های پی در پی در اولین سالهای روزه داری، لحظات قشنگ اما طولانی قبل از افطار و ربنا و هنوز آوای ربنا تنها آوایی است که موقع افطار دلنشین است، اما حیف و صد حیف که ربنای زیبای استاد بزرگ در سالهای اخیر مورد غضب قرار گرفت و الحق که هیچ ربنایی جای آنرا نتوانست پر کند. اما بازم جای شکرش باقیه که اگر از رادیو و تلویزیون نتونستیم ربنا رو بشنویم هنوز راه های دیگه ای هم بود برای شنیدن این آواز تکرار نشدنی.

به بهانه شروع ماه رمضان این مطلب رو در مورد ربنا از زبان استاد شجریان بخونید.

2 نوشته شده در  93/04/08ساعت 12:42  توسط طاهره کرمی | 
چاله هایی که پر و خالی می شوند

سلام. زمانی همکاری داشتم که متاسفانه کتابدار هم بودن (تاسف از این بابت که متاسفانه فقط اسم کتابدار رو داشتن) و هر ماه سر مبلغ اضافه کاری شان شاکی بودند، بالاخره مدیر محترم کاسه صبرشون لبریز شد و محترمانه به ایشان گفتند که عملا کار اضافه ای برای کتابداران وجود ندارد که بابتش اضافه کاری بگیرند  حالا نه اینکه قسمتهای دیگه دانشگاه غرق در کار اضافه بودن بماند، کتابدار محترم هم فرمودند :" به من ربطی نداره شما بفرمایید هر روز یه چاله تو کتابخونه بکن و فرداش پرش کن، حاضرم اینکارو بکنم اما اضافه کاری ام رو داشته باشم." 

قصدم از بازگویی این خاطره نه چندان مطلوب بحث اضافه کاری و ... نبود. مسئله اون چاله هایی یه که واقعا سالهای ساله که تو کتابخونه ها واقعا کنده و پر می شه. البته نه بخاطر اضافه کاری بلکه به عنوان بخشی از کار روزانه و در این مورد نه کتابدارها و نه مسئولان هیچکدوم مقصر نیستند؛ بلکه سرعت تغییر فناوری باعث می شه که ما مدام در حال تغییر شکل و ساختار ارائه اطلاعات باشیم. مثلا اطلاعات مقالات فارسی چاپ شده رو که با مشقت زیاد کتابداران زیادی در طول سالها وارد برنامه کتابخانه کرده اند ما کتابداران نسل جدید داریم از نرم افزار پاک (حذف) می کنیم. در واقع منطقی نیست وقتی بیشتر مجلات داخلی و حتی خارجی دارای سایتهای شکیل هستن و تمام اطلاعات و آرشیو کامل مجموعه مقالات خود را آنلاین و رایگان یا با هزینه خیلی کم در اختیار مراجعان قرار می دن، کتابخانه ها هم جداگانه اقدام به نمایه سازی و سازماندهی مجلاتی کنند که دیگه چاپ هم نمی شن. بنابراین داریم حافظه مون رو کلا پاک می کنیم از قید مجلات آشنای فارسی و تورق شیرین اوراق کاغذی شون. اما قضیه اصلا اینم نیست.

آنچه که منو وادار به نوشتن کرد اینه که: توی یکی از این مجلات ناکام برخوردم به ویزه نامه ای به یاد صمد. همین دو روز پیش به خاطر سالروز تولدش مطلبی در وبلاگ گروهی نوشتم و همون موقع تصمیم گرفتم بدنبال مطالب بیشتری در مورد این نویسنده بگردم و امروز یه ویژه نامه کامل جلوم ظاهر شد. کتاب کلیات کودک و نوجوان، شماره 72، مهر 1382 یه ویزه نامه کامل در مورد صمد بهرنگی داره و از اونجایی که من از خواندن الکترونیک تنفر مطلق دارم و همیشه بدنیال کاغذ مهربان و صمیمی و قدیمی هستم در پوست خودم نمی گنجم تا وقتیکه این ویژه نامه رو کامل بخونم و خوشبختانه چون این نشریه داره وجین می شه فکر نمی کنم کسی ناراحت بشه اگه یه چند روزی پیش من باشه (بدون سوگیری)


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/04/04ساعت 13:46  توسط طاهره کرمی | 
همه آنچه که باید درباره فیپا بدانیم

سلام. امروز صبح بعد از چهار روز استراحت از دست اینترنت () ایمیلم رو که باز کردم توی خبرهای جورواجور خبری در مورد برنامه این هفته رادیو فرهنگ دیدم به نام "کتاب فرهنگ" که با موضوع فهرستنویسی پیش از انتشار و با حضور خانم دکتر میترا صمیعی، مدیرکل پردازش سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، قرار بود روز شنبه 17 خرداد پخش بشه (یعنی همین امروز) اینبار دیگه فرصت رو غنیمت شمردم و از اونجایی که هر خبری در مورد فهرستنویسی خصوصا فیپا (که ازش چه زجری می کشم) باشه، حتما بهش توجه می کنم فورا گوشی تلفن همراه محترم رو که واقعا ایندفعه به دادم رسید، برداشتم و در حین کار به برنامه گوش کردم. برنامه با صدای آشنای آقای دکتر حاجی زین العابدینی شروع شد. راستش رو بگم انتظار یه برنامه خوب و علمی رو نداشتم (شرمنده) فکر می کردم قراره مثل همه برنامه های رادیو و تلویزیون به یه سری آمار و و افتخاراتی که می دونستم واقعی نیستن گوش کنم اما به عنوان یک کارشناس حوزه کتابداری و فهرستنویسی شخصا تحت تاثیر قرار گرفتم. برنامه دقیق و منظم بود و توضیحات  خانم دکتر صمیعی منسجم و مفید بود و  تا حدودی به کاستی ها و نواقص فیپا هم اشاره شد.

پی نوشت: من برای اولین بار بود که به این برنامه گوش می کردم. 

خلاصه ای از بحث:

برنامه با توضیحات مهمان محترم در مورد تعریف فیپا و اهداف آن شروع شد از جمله تسهیل امر فهرستنویسی کتاب در کتابخانه ها (که این مورد رو شخصا قبول ندارم چون فیپا عملا تبدیل به یه دردسر برای کتابخانه ها شده نه تسهیل اما در ادامه برنامه به این موضوع هم پرداخته شد)، جلوگیری از کار تکراری در فهرستنویسی، اطمینان از صحت و درستی اطلاعات فهرستنویسی، تسهیل در اطلاع رسانی و اشتراک اطلاعات.

در ادامه تاریخچه  و سابقه فیپا بررسی شد که برای اولین بار د سال 1870 در کتابخانه کنگره آمریکا پیشنهاد شده و از 1901 فیپای آمریکا راه اندازی شده. نکته جالب اینکه در برخی کشورها مثل انگلستان دیگه کتابخونه ملی اینکار رو نمی کنه بلکه اونو به شرکتی واگذارش کرده و فقط روش نظارت می کنه. و اینکه الان برای منابع الکترونیک مثل کتابهای الکترونیکی هم فیپا صادر می شه. در این قسمت برنامه مهمان عزیز به مدت زمان انتظار ناشران برای صدور فیپا اشاره کردن که در ایران 2 روزه و در اکثر کشورها تا 10 روز طول می کشه و غیر از ایران، فقط در کشورهای سنگاپور (5 روزه) و فیلیپین (3 روزه) کمتر از ده روزه. (خب فکر کنم دلیل برخی ناهماهنگی ها معلوم شد اما عجله نکنین به این مسئله هم پرداخته می شه)

سپس تاریخچه فیپا در ایران گفته شد که در سال 1346 با تلاش دکتر ایرج افشار در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و برای انتشارات این دانشگاه شروع شده و سه سال ادامه داشته؛ به این صورت که به همراه کتاب  فهرستبرگه های کتاب رو هم می فرستادند.ب عدها انتشارات خانقاه نعمت اللهی (اگه اشتباه ننوشته باشم) همون فهرستبرگه رو پشت جلد کتابهاش می زنه. از 1360 بصورت پراکنده این کار انجام می شده تا اینکه در سال 1375 پیشنهاد تهیه فیپا در کتابخانه ملی در هیئت دولت تصویب می شه.

و از مهر 1377 رسما صدور فیپا جزو وظایف کتابخانه ملی می شه. در سال 1386 صدور فیپا بصورت الکترونیکی اجرا می شه بصورت آزمایشی تا سال 1388 و از سال 1390 تا کنون فیپا فقط بصورت الکترونیکی صادر می شه .در این قسمت مهمان برنامه توضیحات کامل و جامعی در مورد نحوه عضویت در سامانه کتابخانه ملی برای دریافت فیپا ارائه کردند.

در ادامه به پروسه ارسال درخواست تا دریافت فیپا (ظرف 48 ساعت) پرداخته شد.

یکی از سوالات مجری برنامه از خانم دکتر صمیعی در مورد دلیل اختلاف های موجود در بانک اطلاعاتی خانه کتاب (که مسئول صدور شابک هست) با بانک اطلاعاتی کتابخانه ملی بود (که مسئول صدور فیپای کتابهاست) که در این مورد ایشان توضیح دادند که برخی ناشران شابک می گیرند اما کتاب شان را واسپاری نمی کنند یا اینکه اصلا برای صدور فیپا درخواست نداده و از فیپای جعلی استفاده می کنند. نکته جالبی که اشاره کردند پایان نامه ای بود که به این مسئله پرداخته بود و از 1250 عنوان کتابی که بررسی کرده بود 250 عنوان آنها دارای فیپای جعلی بوده اند!، ضمنا اشاره شد که بیشترین میزان این ناشران مربوط به دو شهر قم و مشهد بوده که با جلسات توجیهی و برگزاری کارگاه تعدادی از آنها توجیه شده اند که برای صدور فیپا اقدام کنند. اما نکته قابل تامل در این قسمت اینست که ایشان فرمودند متاسفانه هیچ ضمانت اجرایی وجود ندارد تا ناشران مجبور به دریافت فیپا از کتابخانه ملی شوند و از فیپاهای جعلی استفاده نکنند که یکی از دلایل آن این است که مسئولیت صدور شابک در اختیار کتابخانه ملی نیست.

در بخش دیگری ایشان اشاره کردند که هم اکنون 9561 ناشر عضو سامانه صدور فیپای کتابخانه ملی هستند و این در حالی است که بیش از 12 هزار ناشر دارای مجوز نشر داریم.

اما بحثی که بیشتر برای خود من مهم بود مسئوله فاپا و فیپا است. بر اساس گفته های دکتر صمیعی ناشران ابتدا درخواست فیپا برای کتابهای خود می دهند که بدون دراختیار داشتن فیپا هم مجوز نشر توسط ارشاد صادر نمی گردد اما بعد از واسپاری کتاب به کتابخانه ملی و هنگام چک و بررسی کتابها با رکوردهای کتابخانه ملی کتابداران متوجه می شوند که بسیاری از اطلاعات فهرستنویسی کتاب تغییر کرده است مثلا عنوان تغییر کرده یا عنوان لاتین اضافه شده؛ شماره صفحات تغییر کرده یا اینکه مترجم و نویسنده ای اضافه شده که در برخی موارد منجر به تغییرات زیادی در فهرستبرگه کتاب می شود و آنچه اتفاق می افته اصلاح این تغییرات و تولد فهرستبرگه دیگری است با عنوان  فاپا. بنابراین در خیلی از موارد فهرستبرگه داخل کتاب با آنچه که در کتابخانه ملی هست، اختلاف دارد که این یکی از دلایل نارضایتی فهرستنویسان کتابخانه هاست. (علاوه بر فیپاهای جعلی) بدیهی است که امکان تغییر اطلاعات کاربرگه منتشر شده در کتاب وجود نخواهد داشت مگر در چاپهای بعدی. این نقدی است که به فیپای ایرانی وارد است.

دکتر صمیعی در این مورد ضمن قبول این مورد توضیح دادند که کتابخانه کنگره آمریکا به نحوی این مشکل را برطرف کرده است. با تخصیص شماره کنترل از پیش تخصیص یافته (pcn) با این هدف که با درج این شماره به جای فهرستبرگه کامل در صفحه پشت عنوان، تغییرات احتمالی اطلاعات فهرسنویسی فقط در یک رکورد ایجاد شده و اختلافی پیش نمی آید. در کل فایده  pcn اینه که مسئله مغایرت اطلاعات فهرستنویسی کتاب با فیپای اون حل می شه.

پی نوشت خودم: این مورد  pcn در کتابهای انگلیسی دیده می شود و من شخصا همیشه دعاگوی کتابخانه کنگره هستم چون بسیار بسیار کار سرچ را راحت کرده است. اگر دقت کنید دیگه از فهرستبرگه در کتابهای انگلیسی خبری نیست و به جاش یه همچنین چیزی هست:

Library of Congress Control Number: 2010932700

این همون pcn مورد بحث ماست. علت جالبی اش برای من اینه که موقع سرچ کتابهای الکترونیک (البته منظورم ebook های کتابخانه خودمون هست که در واقع فایل pdf کتابهای چاپی هستن) سرچ این شماره در کنگره خیلی خیلی راحت تر از سرچ عنوان یا ISBN  (که این روزها اکثر کتابها بیش از یه ISBN دارن) هست و دققا همون کتاب مورد نظر بازیابی می شه.

و اما جمع بندی بحث: در پاسخ به سوال مجری در مورد وضعیت کنونی فیپا؛ مهمون برنامه توضیح دادن که:

چالش های زیادی وجود داره از جمله:

1-      شتابزدگی در صدور فیپا (2 روز) منجر به دقت کم و اشتباهات زیاد می شه

2-      مسئله فاپا که یه جور دوباره کاری هست هم برای کتابداران کتابخانه ملی و هم سایر فهرستنویسان

3-      آسیب به کیفیت اطلاعات کتابخانه ملی ایران (رکوردهایی که هنوز واسپاری نشده اند و فیپای جعلی دارند)

4-      آسیب به اعتبار کتابخانه ملی ایران (عدم اطمینان کتابداران به فهرستنویسی کتابخانه ملی بدلیل همون مسوله فیپا و فاپا) 

این برنامه روز شنبه 17 خرداد 93 ساعت 10 تا 11 از شبکه رادیویی فرهنگ پخش شد.

 


برچسب‌ها: فهرستنویسی
2 نوشته شده در  93/03/18ساعت 8:41  توسط طاهره کرمی | 
بهار دانشگاه
سلام. هرسال اردیبهشت ماه دانشگاه واقعا با گلهای رز رنگارنگ جلوه دیگه ای داره.

2 نوشته شده در  93/03/05ساعت 11:53  توسط طاهره کرمی | 
از دستش دادم

سلام. بعد از سالهای سالهای سال بالاخره کنسرت استاد شهرام ناظری در کرمانشاه برگزار شد (اول و دوم خرداد) اما حیف و صد حیف که از دستش دادم. متاسفانه اطلاع رسانی اش خیلی ضعیف بود یا شایدم من کمی برای تهیه بلیط (در روز اجرای کنسرت) تنبلی کردم البته بعید بود بتونم کاری از پیش ببرم . به هرحال به دیدن تصاویرش بسنده کردم انشالله تا فرصت بعدی.  (اگه تا اون موقع زنده باشم)

 

 

2 نوشته شده در  93/03/04ساعت 8:45  توسط طاهره کرمی | 
چرا تا حالا دیوانه نشدم؟!

سلام. شده تا حالا با کسانی برخورد کنید که اشتباهات خیلی پیش پا افتاده می کنن و زیر بارشم نمی رن؟! چنین افرادی دیوونه تون نکردن؟! متاسفانه بین کتابدارها من زیاد دیدم  و گرفتارشون شدم. گاهی دوست دارم دونه دونه موهای سرم رو بکنم . احتمالا کیانوش سریال برره رو یادتون هست من خیلی وقتها درکش می کردم و البته خوش به حال کیانوش که خلاص شد اما من... حالا حالاها باید بکشم.شاید لازمه یه تحقیق حسابی در این مورد بشه و ریشه هاش مشخص بشه. مگه می شه یه کتابدار کاری رو که هر روز انجام می ده فراموش کنه؟! احتمالا باید حافظه کوتاه مدت بعضی کتابدارها مشکلاتی داشته باشه. (بدون سوگیری)


برچسب‌ها: کتابداران
2 نوشته شده در  93/02/29ساعت 12:33  توسط طاهره کرمی | 
بهار زیبای شهر من...3

سلام. یکی از دوستان عزیز نوشته بود که در مسافرت نوروز امسال از آسمان شهر ما بیشتر از آثار تاریخی اش عکس گرفته و این باعث شد که توجه منم به آسمان جلب بشه .

...

تا حالا خورشید رو اینقدر نزدیک احساس نکرده بودم.

شاید یه روزی این عکس پس زمینه ویندوز شد....ها ها ها 

و اما روی زمین... اینجا شمال نیست؛ غرب ایرانه

تپه های پوشیده از درخت 

مسیر روستای خانقاه

...

بدون گلهای بهاری که بهار, بهار نمی شه

...

و دوستای دوران بچگی...

شکوفه انار که در پاییز تبدیل به میوه می شه

نمایی از شهر زیبای پاوه (سنت و مدرنیته باهم)

 جاده های پر پیچ و خم و رویایی

تونلی که تماما با دست انسان کنده شده (بدون دخالت ماشین)

 آبشاری پنهان در دره کوه

اجاق طبیعی، ابتکاری ناب و خلاق و آشپزی ای لذتبخش

و یکی از ساکنین طبیعت زیبا (سمندرهایی(احتمالا) با خال های زرد زیبا)


برچسب‌ها: طبیعت کرمانشاه
2 نوشته شده در  93/02/21ساعت 9:8  توسط طاهره کرمی | 
بهار زیبای شهر من...2

سلام. یه تعداد دیگه از دیدنی های طبیعت کرمانشاه رو تقدیم می کنم به همه طبیعت دوستان. البته باید یاداوری کنم که تمامی این عکس ها توسط یک فرد مبتدی (اکثرا خودم) و با دوربین غیر حرفه ای گرفته شده بنابراین دقیقا آن زیبایی مسحورکننده ای که منظره طبیعی دارد در تصاویر قابل درک نخواهد بود. به زبان ساده تر شنیدن کی بود مانند دیدن. برای درک کامل این زیبایی ها پیشنها می کنم حتما این مناطق را ببینیند.

پل قدیمی رودخانه گاماسیاب- مسیر کرمانشاه به هرسین

اینم پل جدیدترش

رودخانه سیروان یکی از طولانی ترین رودهای ایران

پلی بر رودخانه سیروان در مسیر شهرهای نوسود و نودشه

نمایی از شهر زیبای مرزی نوسود تقریبا از یک کیلومتری مرز ایران و عراق

چشمه ای در دل کوه... روستای سفیدآب نرسیده به باینگان

....

آبشار پیران که یکی از سه آبشار بلند ایرانه...روستای پیران شهرستان سرپل ذهاب

این یکی عکس آبشار رو از اینترنت گرفتم . کار خودم نیست

دره وکوههای پیران

...

و دشتی در نزدیکی شهرستان جوانرود

ادامه دارد


برچسب‌ها: طبیعت کرمانشاه
2 نوشته شده در  93/02/17ساعت 7:59  توسط طاهره کرمی | 
عصبانی هستید؟... کتاب بخوانید

 سلام. گاهی پیش می یاد به خاطر مسایلی که متاسفانه ما هیچ کنترلی روش نداریم به شدت عصبانی می شیم. مثلا مسایلی در محیط کارمون که نمی تونیم بهش اعتراض کنیم و نمی تونیم هم قبولش کنیم. در چنین وقتایی من کتاب می خونم. این دفعه سه تا کتاب از استاد محمود دولت آبادی دم دستم بود. با خوندن اونها درد خودم فراموشم شد. البته پیشنهاد نمی کنم شما هم مثل من برای مسایلی که هیچ کنترلی روش ندارین عصبانی بشین اما اگه خواستین یه کتاب کم حجم خوب بخونین یکی از اینا خوبه: سفر، گاواره بان، اوسنه ی بابا سبحان


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  93/02/16ساعت 9:59  توسط طاهره کرمی | 
بهار زیبای شهر من
سلام. فکر نمی کنم نیازی به توضیح داشته باشه. بخش از زیبایی های طبیعی استان کرمانشاه که متاسفانه زیاد شناخته شده نیستند.


 

دره زیبایی در منطقه اورامانات

و کوههای استوار و پابرجا

...

و خنده ای از ته دل...

...

و پروانه ای خسته و بال شکسته...و صد البته زیبا و مسحور کننده

طبیعت زیبای مسیر روانسر به پاوه

و روستایی در دل کوه... روستای شمشیر نرسیده به شهرستان پاوه

و رودی زیبا در دل همان روستا

و باغهای زیبای گردو

...

...

...


برچسب‌ها: طبیعت کرمانشاه
2 نوشته شده در  93/02/13ساعت 9:15  توسط طاهره کرمی | 
مرور خاطرات

سلام. امروز که فرصت وبگردی پیدا کردم کلی خاطرات گذشته برام مرور شد. گذشته هایی که الان باید بگم ازم دور شدن. از دکتر اصنافی ممنونم که با تصاویر و مطالب خوب وبلاگشون  یاد و خاطره ۱۵سال پیش رو برام زنده کردن. یاد اساتید عزیزم در دانشگاه شیراز ٬دکتر حیاتی و آقای احمدی لاری عزیز و همچنین استاد عزیزم فرشته مهربان گروه کتابداری دانشگاه شیراز که روحش قرین شادی و رحمت باد: استاد فرزانه فرزین که فردا نهمین سالگرد درگذشت ایشان است. باورش مشکله اما واقعیت گاهی تلخ تر از اونی هست که ما تصور می کنیم.

و همچنین یاد مسجد نصیرالملک که با استاد احمدی لاری به دیدن آنجا رفتیم.


برچسب‌ها: یاد و خاطره
2 نوشته شده در  93/01/16ساعت 12:0  توسط طاهره کرمی | 
سال نو شد

سلام. بدون مقدمه و آسمون ریسمون بافتن٬ سال جدید و به قول خودمون سال تازه رو به همه تبریک می گم.  این روزا نوروز مثل سالهای بچگی مون بهمون کیف نمی ده. دیگه خبری از عیدانه و مهمونی و ... نیست. حالا دیگه بیشتر باید میزبانی کنیم و این یعنی عمرمون چه زود گذشت و خبر دار نشدیم.اما هنوزم دیدن شادی بچه ها برای من یکی خیلی لذتبخشه. امسال شازده کوچولو رو با قصه عمو نوروز و ننه سرما کلی درگیر کردم. البته ناچار شدم بهای این داستان گویی رو هم بپردازم. یه خورده هم تغییرش دادم. زمان ما عمو نوروز که می اومد یعنی لباس نو و تمیز و عیدانه و عید دیدنی... اما برای بچه های الان کمی متفاوت تره. خلاصه کاوه کنجکاو اونقدر منو سر این داستان عمو نوروز و ننه سرما سوال پیچ کرد که کلا از گفتنش پشیمون شدم. مرتب باید براش توضیح می دادم که عمو نوروز چه شکلی یه؟ کی می یاد؟ چجوری می یاد؟ با ماشین قرمزی که درش باز می شه!! (منظورش اسباب بازی مورد علاقه خودشه) ننه سرما کجا می ره؟ با چی می ره؟ وسایل خونه اش رو چجوری می بره؟ خونه اش کجاس؟ و ...

خلاصه من باید هر روز این قصه رو با تمام جزئیاتش و سوال و جواب های مختلف تکرار می کردم.

نتیجه اخلاقی: اگه داستانی چیزی برای بچه هاتون می گین از قبل فکر همه جزئیاتش رو بکنین که مثل من مجبور نشین آسمون و ریسمون ببافین.


برچسب‌ها: نوروز
2 نوشته شده در  93/01/12ساعت 13:47  توسط طاهره کرمی | 
بالاخره خوندمش: ناطور دشت

سلام. سالها پیش اسم ناطوردشت رو که شنیدم همش فکر می کردم یعنی چی؟ اونم برای یه کتاب از یه نویسنده خارجی! خیلی دوست  داشتم بخونمش. خب امسال موفق شدم. ترجمه احمد کریمی رو خوندم انتشارات مینا سال ۱۳۴۵. راستش مدتیه زیاد به کتابهای چاپ جدید علاقه و همچنین اعتماد ندارم. بعد از اینکه اون همه حذفیات و تحریف های ناجور توی بعضی از کتابها دیدم. کلا رفتم طرف کتابهای چاپ دهه ۵۰ و قبلش.

اگه شما هم مثل من این سوال براتون پیش آمده که فرق ناطور دشت با ناتور دشت چیه؟ پیشنهاد می کنم این مطلب رو هم در مورد این کتاب بخونین؟

ناطوردشت را خوانده اید یا ناتوردشت را؟


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/12/26ساعت 11:29  توسط طاهره کرمی | 
دردسرهای کودک کتابخوان
سلام.

خسته و کوفته از سر کار بر می گردم خونه. بلافاصله کاوه آویزنم می شه و در آن واحد می خواد من تمام توجهم به اون باشه. نه اجازه دارم با کسی حرف بزنم و نه حتی دست و صورتم رو بشورم... بعدش می ره کتابهاش رو می آره و باید بشینم براش بخونم.

این تئاتر جالب بیشتر روزا برام اتفاق می افته. البته گاهی به بازی کردن یا تماشای تلویزیون به جای کتاب خوندن٬ اونهم به شرطی که قول بدم بعدا براش بخونم رضایت می ده. اما ته دلم یه چیز دیگه اس. کاش می تونستم هر روز هر چقدر کتاب که دوست داره براش بخونم. البته غیر از من کسانی هستن که مرتب براش کتاب می خونن اما احساس می کنم یه بچه صدای مادرش رو به هر صدایی ترجیح می ده یا شاید می خواد اینجوری بیشتر به من نزدیک باشه و جبران ساعتهایی رو بکنه که پیشش نبودم. به هرحال این قسمت ماجرا از بعد روانشناختی و غیره مورد نظر من نیست. بیشتر خواستم وارد مبحث کتابخوندنش بشم.

دیروز توی گروه بحث خوندم که دوست دیگه ای هم با پسر کوچولوش چنین مشکلی (البته با لفظ مشکل براش موافق نیستم) داره. اما من فکر می کنم داشتن چنین بچه هایی یه موهبت الهی یه که باید پدر و مادرا قدردان اش باشن.

خیلی وقتا روزای تعطیل می شینم یه دل سیر برای شازده کوچولو کتاب می خونم. اما ای کاش می تونستم هر روز این کارو با تمام وجودم براش انجام بدم.به این جای قضیه که می رسه احساس می کنم مادر خوبی نبودم. بنابراین از مادرانی که شاغل نیستن خواهش می کنم قدر لحظات قشنگ شون رو با کوچولوها و فرشته های مهربونشون بدونن.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/12/04ساعت 11:42  توسط طاهره کرمی | 
پاسخ به یک همکار
سلام. دوست عزیزی از راه دور این سوال رو ازم پرسیدن:

سلام و عرض خسته نباشید
من ادیولوژیشت هستم و به دلیل کار همسرم به امارات اعزام شده ایم و در انجا به دلیل نبودن امکانات شنوایی سنجی ، در کتابخانه مرکز ، مشغول شده ام . نظم و عنوان بندی کتابها به صورت غیر تخصصی صورت گرفته و من سعی دارم که دسته بندی دقیق برایشان انجام دهم . ولی متاسفانه اطلاعات کمی در این زمینه دارم . بخصوص در عنوان بندی رمانها که تقریبا طیف وسیع کتاب را در برگرفته است ، مشکل پیدا کرده ام. خواهشمندم مرا راهنمایی بفرمایید. باتشکر

ضمن سلام به اين دوست عزيز:

خب نظم دادن به مجموعه کتابخانه های کوچک بستگی به عواملی داره مثل تعداد کتابها٬ نوع کتابخونه (تخصصی٬ شخصی٬ عمومی و ...)٬ تعداد و نوع مراجعان٬ تعداد موضوعات کتابها و همینطور امکانات و فضای فیزیکی کتابخونه. اگه بخواین از سیستم های رده بندی و نرم افزارهای کتابخونه ای استفاده کنین٬ خب خودبخود نظم منطقی مجموعه تون موضوعی خواهد بود. ولی اگه بخواین بدون استفاده از نرم افزار یا سیستم های رده بندی فقط کتابها رو بر اساس موضوع یا عنوان یا اندازه شون مرتب کنین راه های زیادی وجود داره. البته در برخی جاها هم دیده می شه که کتابها رو بر اساس شماره ثبت شون یعنی ترتیب ورودشون به کتابخونه مرتب می کنن.

البته بهترین روش همون ترتیب موضوعيه که اصطلاحا بین ما کتابدارها به خاطر استفاده از برنامه های خاصی مشهور به رده بندی هست. اما تمام این رده بندیها در واقع بر اساس نظم موضوعی دانش بشری شکل گرفته. بنابراین من پیشنهاد می کنم اگه می تونین با استفاده از کلیات یکی از همین طرح ها مثلا طرح رده بندی کتابخانه کنگره آمریکا یا طرح رده بندی دهدهی دیویی٬ موضوعات کلی رو مشخص کنین و بعدش کتابهای هم موضوع رو کنار هم بزارین. در مورد رمانها می تونین اونها رو بر اساس نوع شون بزارین مثلا داستانهای آمریکایی٬ داستانهای انگلیسی٬ داستانهای ایتالیایی و ... در واقع ادبیات هر کشور یا زبان رو کنار هم بزارین.

همونطور که گفتم بستگی به نوع کتابخونه و تعداد کتابها و مراجعان تون داره. ببینین مراجعان شما چجوری راحت تر می تونن کتابها رو پیدا کنن. شاید ترجیح شما بر این باشه که همه کتابهای یه نویسنده کنار هم باشن٬ اونوقت ممکنه نظم موضوعی به درد تون نخوره.

اگه تمایل داشته باشین نرم افزارهای رایگان یا منبع باز هم هستند که می تونین برای ورود اطلاعات و سرچ کتابها ازشون استفاده کنین. در اون صورت شاید نیازی هم به مرتب کردن کتابها نداشته باشین چون با داشتن یه ابزار سرچ قوی می تونین همونطور که قبلا اشاره کردم حتی کتابها رو بر اساس شماره ثبت شون یا شماره های متوالی از یک تا ... مرتب کنین٬ البته به نظر من در این صورت هم سعی کنین نظم موضوعی هم کماکان باشه.

نرم افزار BookBank رو امتحان كردم چيز خوبيه(البته براي مجموعه هاي كوچيك). اما با جستجو در اينترنت مي تونين نرم افزارهاي ديگه اي هم پيدا كنين. از جمله نرم افزار منبع باز كوها.

اميدوارم  جواب سوال تون رو گرفته باشين. ببخشيد اينجا جواب دادم متاسفانه هيچ آدرس ايميل يا وب سايتي نگذاشته بودين.

اگه بازم سوالي داشتين در وبلاگ گروهي كتابداران بپرسين. چون تعداد دوستان و اساتيد كتابدار بيشتره و البته زودتر هم پاسخ تون رو مي گيرين.

موفق باشين.


برچسب‌ها: كتابخانه
2 نوشته شده در  92/11/29ساعت 12:24  توسط طاهره کرمی | 
طوبا و معنای شب

سلام. گفتم که برای زنگ تفریح (بعد از کلی هدایت خوانی) رفتم سراغ یه کتاب متفاوت٬ اما خیلی هم متفاوت نبود. در واقع نمی دونستم توی آثار پارسی پور هم رگه های از فراواقعیت دیده می شه. البته فیلم زنان بدون مردان رو که از یکی از کتاباش با همین نام ساخته شده ٬ قبلا دیده بودم. همونطور که در مطلب قبلی تر گفتم اقتباس جالبی از بوف کور داره که به بخشهایی اش اشاره کردم. در انتهای داستان اون زن اثیری (که اینجا با نام لیلا آورده شده) از دست شوهرش که می خواد اونو بکشه به خونه طوبی پناه می بره ولی در واقع نمی میره و در انتهای داستان هم همینو به طوبی می گه. هربار که کشته می شه ازنو زنده می شه. از اون قصه هایی که من پایان مبهم اش رو خیلی دوست دارم.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/11/10ساعت 22:21  توسط طاهره کرمی | 
در گیر و دار بوف

سلام. با خوندن دوباره و سه باره بوف كور ناخودآگاه رفتم به دنياي هدايت، و براي شناخت اين دنياي ناشناخته كه از نظر اكثريت مردم مخوف هم هست به سراغ ساير آثارش هم رفتم. اما متاسفانه آثار اين نويسنده هم دستخوش تحريف هاي زيادي شده كه گاهي باعث مي شه خواننده درك درستي از اثر نداشته باشه. مثلا همون بوف كور ، ناچار شدم سه نسخه مختلفش رو بخونم. متاسفانه غير از دستنويس خود نويسنده، باقي نسخه ها حذفيات زيادي داشتن. مثلا نسخه اي از كتاب داستان یک روح : شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت) نوشته سیروس شمیسا، چاپ اول تهران ۱۳۷۹ که آقای شمیسا مدعیه از نسخه انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۳۱ استفاده کرده٬ خوندم بيش از 67 مورد حذفي داشت كه از يك كلمه تا يه پاراگراف كامل رو شامل مي شد. البته حذفي ها مربوط به نسخه سال 1331 نيست و خود آقاي شميسا هم در مقدمه كتاب مدعي شده كه جز در چند مورد حذفي صورت نگرفته! اما متاسفانه اين حرف دروغي بيش نيست. در بعضي جاها اونقدر حذفيات زياده كه نويسنده محترم نتونسته شرحي از اون قسمتها ارائه بده و به نوشتن يه خط توضيح تكراري اكتفا كرده. به ناچار دست به دامان اينترنت شدم و به نسخه هاي قديمي اسكن شده ساير آثار هدايت برخوردم، نسخه هايي از آثار هدايت چاپ انتشارات اميركبير كه دردهه 40 شمسي منتشر شده اند و حقيقتا نمي دانم چقدر سانسور شدن. متاسفانه آثار اين نويسنده و ساير نويسنده ها حتي در زمان خودشون هم سانسور مي شده چه برسه به الان.

اما بعد از يكي دوهفته خواندن از مرگ و درباره مرگ و نيستي براي زنگ تفريح كتابي از شهرنوش پارسی پور  برداشتم. البته تنها كتابش كه تونستم پيدا كنم! طوبا و معناي شب. در صفحه 260 كتاب به مطالبي برخوردم كه برايم بسيار جالب بود. يكي از شخصيتهاي داستان براي طوبي (شخصيت اصلي داستان كتاب) ماجراي پيدا كردن زنش رو مي گه. دقيقا همون كه در بخش اول بوف كور نقل شده. اين شخص به هند مي ره و اونجا رقص يكي از دختران هندي در معابد رو مي بينه سپس گلداني به دستش مي رسه كه دقيقا نقش همون دختر روش نقاشي شده كه سعي داره شاخه گلي رو به يه پيرمرد بده درحاليكه بينشون يه جوي آب فاصله هست مدتي بعد زميني رو در كنار جويباري حفر مي كنه و چمداني پيدا مي كنه كه جسد قطعه قطعه شده زني توش بوده، تكه هاي جسد رو كنارهم مي زاره و سپس زن بصورت زنده روبروش ظاهر مي شه و اون كسي نيست جز همين زن فعلي اش. اين جريان البته تا قبل از زنده شدن زن٬ دقيقا ماجراي بخش اول بوف كور هدايته. در صفحه ۴۷۶ کتاب هم همین شخص (که قبلا شاهزاده ای زیبا بوده و الان تبدیل به پیرمردی لات شده) تصمیم داره زن لکاته اش رو بکشه و می گه امروز یا فردا زن را خواهد کشت. دقیقا در بخش دوم بوف کور همین اتفاق می افته. نمي دونم نويسنده از آوردن اين جريان وسط يه داستان واقعي چه منظوري داشته اما برام خيلي خيلي جالب بود. كتاب طوبا و معناي شب چاپ سال 1368 هست (53 سال بعد از نوشتن بوف كور توسط هدايت).


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/10/29ساعت 1:21  توسط طاهره کرمی | 
بوف کور

سلام. بالاخره بوف کور  رو خوندم البته برای بار دوم. منتها با این تفاوت که اینبار فهمیدم چی به چیه. فعلا دارم شرح و تفسیرهای مختلفش رو می خونم. بزودی در موردش می نویسم. عجب دنیایی داشته این نویسنده بزرگ .احساس می کنم  حداقل ۵۰ سال زودتر از موعد خودش بدنیا اومده بوده.

البته نسخه های مختلفش هرکدوم یه جور چاپ شده. من سه تا نسخه اش رو کنار هم گذاشتم و خوندم. یه نسخه که ظاهرا دستنویس سال ۱۳۱۵ هست (البته مطمئن نیستم خط خود نویسنده باشه.)( لینک دانلود ) یه نسخه اش که توی کتاب داستان یک روح (شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت) سیروس شمیسا، چاپ اول تهران ۱۳۷۹ (لینک دانلود) که آقای شمیسا مدعیه از نسخه  انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۳۱ استفاده کرده٬ و سومی هم مال چاپخانه سپهر سال ۱۳۵۱ هست(لینک دانلود). الانم می خوام شرح و تفسیرهای نزدیکترین نویسنده به هدایت رو بخونم مثل نقد مسعود فرزاد  البته اگر بتونم پیداش کنم!

ادامه دارد...


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/10/09ساعت 14:23  توسط طاهره کرمی | 
عهد کردم که دگر می نخورم...

سلام. پیرو غر زدنهای (اصطلاحی که یکی دیگه از خوانندگان عزیز به مطالب من در مورد شکایت های من از محیط کتابخونه ها اختصاص دادن) مکرر من٬ یه خواننده عزیز این مطلب رو برام توی یه کامنت نوشتن:

سلام. شما مقصر نیستید. من هم در کتابخانه دقیقا همینطورم. دائما توی دلم حرص میخورم که چرا اینطوریه و چرا همکارانم به راحتی اشتباه میکنند و از اشتباهاتشون به راحتی میگذرند. چرا حتی بازرسین اونقدر سواد کتابداری ندارند که مشکلات اصلی رو متذکر بشن، گاهی هم فکر میکنم اگر من مسئول کتابخونه بشم چنین و چنان میکنم و ... شما مقصر نیستید. شما از نظر شخصیتی در روش شخصیت شناسی MBTI دارای تیپ J (منظم یا داوری کننده) هستید. برای اطلاعات بیشتر لینک زیر را ببینید:
روابط فردی و انواع تیپ های MBTI

از این خواننده عزیز ممنونم که این موضوع رو بهم یادآوری کردن و از همه شما خواننده هایی که مدام غرزدنهای منو تحمل کردین اما دیگه خسته شدم و رسما تصمیم گرفتم توبه کنم و دیگه می نخورم هرچند می دانم مصداق این شعر خواهم شد:
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر                         بجز از امشب و فرداشب و شبهای دگر

این همه  دل سوزاندن و حرص خوردن برای چی؟ مگه با دقت و کار مدام یک نفر به تنهایی چی درست می شه؟ حالا بر فرض که هزار تا کتابم درست شد. بر فرض که دانشجوها منظم شدن. برفرض که اعضا کتابخونه فرهنگ درست استفاده کردن از کتابخونه رو یاد گرفتن. که چی بشه؟ کجای دنیا رو می خوام بگیرم؟ چی رو می خوام عوض کنم؟ حالا اومدیم و من یه دونه کتابخونه رو هم درست کردم بقیه جاها چی؟ فرهنگ غلط مگه به این راحتی ها عوض می شه؟ زهی خیال باطل! به قول یکی از همکلاسی های قدیم: خودمون رو گول نزنیم اینجا ایرانه٬ ژاپن نیست! 

ظریفی می گفت : ولش کن٬ توهم همینجوری بگذرون. بیخودی از قدیما نگفتن با یه گل بهار نمی شه. آره باید قبول کرد که با مقاومت من تنها هم چیزی درست نمی شه.

 چرا باید به خاطر  اینکه من از نظر شخصیتی در روش شخصیت شناسی MBTI دارای تیپ J (منظم یا داوری کننده) هستم٬ بنابراین  همکارم از دستم ناراحت بشه؟ یا احساس کنه که باید با دید دشمن به من نگاه کنه؟ شاید دیگران نخوان مثل من تموم انرژی شون رو بزارن رو کارشون. شاید دیگران نخوان مثل من عاشق کارشون باشن. به من چه ارتباطی داره؟

بهتره خودم رو آزاد کنم از قید و بندی که یه دهه اس به دست و پای خودم بستم و هرجا می رم بدنبال آرمانشهری هستم که وجود نداره و بوجودم نخواهد آمد؟ مگر کم در کتابخانه قبلی و قلبی تر سر همین حرفها پافشاری کردم٬ نتیجه اش چه شد؟ منکه یه کتابدار خالی بیشتر نیستم...

بیخود نیست که صادق هدایت  می نویسه: "در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد..." . شاید این همه وسواس من در کار هم چیزی شبیه همینه٬ احساس می کنم کسی حرفهام رو نمی فهمه شاید جنس حرفها باهم فرق داره.

2 نوشته شده در  92/09/27ساعت 11:37  توسط طاهره کرمی | 
تب کتابخوانی اینبار با جنس ضعیف

سلام. خوشحالم که آنفلوآنزای کتابخوانی ام دوباره عود کرده. این دفعه برخوردم به کتاب جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی  با ترجمه ای بسیار جذاب از یغما گلرویی . هرچند ماجرای کتاب تقریبا مربوط به ۵۲ سال پیشه اما هنوزم می تونه جالب باشه. نویسنده در سال ۱۹۶۱ سفری به شرق می کنه برای نوشتن گزارشی در مورد وضعیت زنان این بخش از دنیا٬ و در مورد زنهای پاکستان و هند و چین و ژاپن و بالاخره هاوایی و نیویورک. آنچه که نویسنده در انتهای کتابش بهش می رسه خیلی جالبه٬آخرین پاراگراف کتابش اینه:

بعد از چرخیدن دور دنیا باز به همون جای اول برگشته بودم. تو این مسافرت جز چرخیدن یه نواخت تمام زنا دور یه محور بدبختی احمقانه چیزی به چشمم نخورده بود و به این نتیجه تلخ رسیده بودم که هیچکدوم از زنا نتونسته بودن اون جوری که باید راه خوش بختی واقعی رو از بی راهه ها تشخیص بدن...

البته توی این کتاب هیچ اشاره ای به زنای اون موقع ایران نشده چون اصولا نویسنده به ایران نرفته بوده اما به نظر من زنهای ۵۲ سال پیش ایرانی حداقل نسبت به همتاهای کشورهای همسایه خودشون وضعیت بهتری داشتن.

بخش از این کتاب که خیلی خیلی برام جالب بود نکاتی در مورد مادرسالارها بود٬ اقوامی که در بخشهایی از اندونزی و مالزی و سنگاپور زندگی می کردن. جاییکه همه چیز اونجا با جاهای دیگه دنیا فرق داشته٬ مطمئنم هر زنی از خوندن این بخش کتاب لذت می بره. در این مورد این وبلاگ  حوصله اش از من بیشتر بوده و بیشتر ماجراهای مادرسالارهای کتاب رو نوشته. خوندنش خالی از لطف نیست.

 اسم اصلی کتاب جنس بی فایده یا جنس بی مصرف است که مترجم با عنوان جنس ضعیف اونو ترجمه کرده. خوندن این کتاب رو به همه زنها و دخترا پیشنهاد می کنم.


برچسب‌ها: کتابخوانی
2 نوشته شده در  92/09/25ساعت 8:59  توسط طاهره کرمی | 
 
براي عضويت در وبلاگ كتابداري! آدرس ايميل خودرا وارد كنيد


powered by Bloglet