سلام. یکی از خوانندگان عزیز توی یه کامنت خصوصی سوالی ازم پرسیده که من ترجیح می دم جوابش رو علنی بگم. ایشون پرسیدن:
واقعا خوش بحالتون که به این رشته علاقه مندید و کتابدار بودن رودوست دارید٬ من هم دانشجوی کتابداری هستم ولی هر چی تلاش میکنم به این رشته علاقه مند بشم اصلا نمیشه هیچ کدوم از دوستام هم علاقه ندارند و از سر اجبار این رشته رو میخونند چون اولویت های اول رو نیوردند و دراین رشته قبول شدند. شما چرا به این رشته علاقه دارین? چی دیدن از ین رشته؟
خانم/ آقای عزیز
سلام. ممنونم که این سوال رو پرسیدین. باعث شد که من یه بار دیگه احساس غرور کنم که توی زندگی ام به یه هدف بزرگ رسیدم : وارد کاری شدم که دوستش دارم. درسته که همش غر می زنم و از همه چی گله دارم اما اونها به خاطر خودم نیست. من دوست دارم همه کارشون رو کامل و بی نقص انجام بدن تا مجموعه ای که توش کار می کنیم کامل باشه اما خب عملا نمی شه و باعث می شه منم غر بزنم... القصه بماند... و اما جواب شما دوست عزیزم:
دوست من... من از بچگی عاشق کتاب و کتاب خواندن بودم اما تقریبا به هیچ کتابی دسترسی نداشتم. مدرسه مان کتابخانه نداشت. شهرمان کتابخانه و حتی کتابفروشی نداشت. تنها کتابهایی که من می خواندم کتابهای درسی ام بود. آنقدر عطش کتاب داشتم که در همان سالهای ابتدایی به چند جلد کتابی که پدرم داشت ٬ یک رساله مذهبی و چندین دفتر شعر از داستانهای شاهنامه و یک سری کتب مذهبی دیگر مثل کتاب معاد دستغیب ٬دستبرد می زدم و دزدکی می خواندم...بعدها فهمیدم که در آن دوران کودکی چه کتابهای نامناسبی خوانده ام (البته شکر خدا چیزی ازشون نمی فهمیدم
) بزرگتر که شدم شهرمان کتابخانه دار شد اما به دلایل امنیتی که آن روزها (اواخر دهه ۶۰ و اوایل ۷۰) در شهرهای کوچک مد بود من به عنوان یک جنس ضعیف اجازه نداشتم به کتابخانه بروم!!سالهای دبیرستان که شروع شد از راه های ممنوعه دستم به برخی کتابها می رسید. همکلاسی هایی که از خواهر یا برادرشون که انها هم از یکی دیگه کتابی رو قرض گرفته بودن و با خواهش و تمنا و بدور از ذره بین ناظم و مدیر و معلم و مبصر و ...می توانستم کتابی را برای یک شب امانت بگیرم و بخوانم. چه شبها که زیر نور مهتاب کتاب خواندم یا زیر میز مدرسه سر کلاس جبر و ریاضی و فیزیک (برای همین هم هیچوقت نتونستم به این درسا خصوصا فیزیک علاقه پیدا کنم ) اونوقت بود که فهمیدم ای دل غافل من نباید علوم تجربی می خوندم...اما خب ناچار بودم تظاهر کنم که در آرزوی دکتر شدن هستم یا حداقل پرستاری... اما در همان سالها یکی از همکلاسی هایم از خواهرش تعریف کرد که به شهر دیگری رفته بود و یک دوره کوتاه مدت کتابداری را گذرانده و در یک کتابخانه کار می کرد.
این اولین باری بود که من نام کتابداری را شنیدم... و این نام از ذهنم پاک نشد... آرزو داشتم منهم می توانستم روزی در یک کتابخانه کار کنم و بدون دقدقه تا می توانم کتاب بخوانم (کمتر از ده سال بعد به آرزویم رسیدم.)با این حال پدرم دوست داشت که به دانشگاه بروم حالا اگر پزشکی نشد حداقل معلم بشوم. همان سالی که دیپلم ام را گرفتم کم مانده بود معلم شوم اما شکر خدا که خدا نخواست و قسمت نشد.(من خاک پای همه معلم ها هستم... اما ذاتا خودم معلم خوبی نمی شدم.)سال بعد رتبه خیلی خوبی آوردم... عمویم (که آن موقع خودش دانشجو بود و خیلی سرش می شد
ببخش عموجان)پیش بینی کرده بود که دست کم کم دبیری را بیاورم. اما...
وقتی دفترچه انتخاب رشته را باز کردم... دیدم رشته ای برای همه گروه ها آزاد اعلام شده به نام کتابداری.....
فورا ذهنم به ماجرای خواهر همکلاسی ام برگشت... دوره کتابداری و کار در کتابخانه...به آن دوستم دسترسی نداشتم...آن وقتها مثل الان نبود٬ وسایل ارتباطی آنهم در یک شهرستان کوچک خیلی محدود بودن... اما تصمیم ام رو گرفتم...هرچه باداباد... اما برای اینکه امید پدر و مادرم رو هم ناامید نکرده باشم ده رشته اول را دبیری انتخاب کردم (البته همه اش تهران
) بعد شروع کردم تمام رشته های کتابداری را (بازهم البته از تهران
)که در دفترچه موجود بود انتخاب کردم... باقی رشته ها را هم برای خالی نبودن عریضه تفننی پر کردم.
البته قبل از من عمویم (همان عموی دانشجویم)برایم انتخاب رشته ای کرده بود به قول خودش یک یک!!
با تمام احترامی که برایش قائل بودم و دوستش داشتم اون انتخاب رشته رو انداختم دور و برای اولین بار توی زندگی نوزده ساله ام خودم تصمیم گرفتم... و بعد به انتظار نتیجه نشستم.
وقتی نتایج اعلام شد (البته ناگفته نماندانتظار داشتم تهران قبول بشم)...از شادی در پوستم نمی گنجیدم... انگار که پزشکی قبول شده بودم... کتابداری شیراز... اما همهمه ای در فامیل بوجود آمد که نگووو.....برخی به من زنگ می زدن که تبریک بگن...فکر می کردن حسابداری قبول شدم.....چه رشته خوبی.......
اي بابا...
رفتن از يه شهر كوچيك به شهري در آنسوي كشور و تنها زندگي كردن تنها واهمه اي بود كه داشتم اما بزودي فهميدم كه اونهم در نوع خودش تجربه خوبيه... وقتي وارد دانشگاه شدم جو كلاس مون دقيقا همين چيزي بود كه اين خواننده عزيز تعريف كردن... اكثريت بچه ها از سر اجبار اومده بودن...و بیشتری هاشون انتخابای آخرشون کتابداری بود تا جاييكه منم جرات گفتن این حقيقت رو که اولیت سیزدهم من همین رشته کتابداری شیراز بوده رو تا مدتها نداشتم...فكر مي كردم ممكنه بريزن سرم و يه دل سير كتكم بزنن... وضعيت دانشجوهاي سالهاي بالاتر هم بهتر از همدوره اي هاي ام نبود...
اما بعد از يكي دو ترم وضعيت مون فرق كرد و كم كم جو صميمي تر شد و خيلي ها به رشته علاقمند شدن و كم كم منم تونستم اعتراف كنم كه عشق به كتاب و كتابخانه منو به اين راه كشوند... از همون ترم هاي اول به بهانه كارآموزي يا كاردانشجويي بيشتر وقتم رو توي كتابخونه مي گذروندم...
اشتياقم براي ادامه تحصيل بيشتر و بيشتر شد و اينكه یه انگیزه قوی هم داشتم: ورود به دانشگاه تهران (خصوصا از اون در پنجاه تومني اش!
) که يكي ديگه از آرزوهای بزرگم بود... و همون سال اول قبول شدم. اينبار دو خوشي رو با هم داشتم... رشته اي كه دوستش داشتم و دانشگاهي كه مي پرستيدمش... ديگه زندگي ام كامل بود...
خوشبختانه اون موقع ها (اوايل دهه ۸۰) وضعيت بازار كار كتابداري خيلي خوب بود... بطوريكه بين انتخابهايي كه داشتم مرتب دچار ترديد مي شدم... اما كتابخانه دانشگاهي رو ترجيح دادم به خاطر اينكه فكر مي كردم اونجا بيشتر تحصيلات دانشگاهي ام به دردم مي خوره تا كتابخونه هاي ديگه...
الان بعد از ده سال كار رسمي در كتابخونه هاي مختلف دانشگاهي قطعا مي تونم بگم توي هيچ كاري به اندازه اين كار موفق نمي شدم... وقتي از تهران به اينجا آمدم مدتي را در معاونت پژوهشي كار كردم اما نتوانستم خودم را با كار ديگري غير از كتابداري وفق دهم ...
دوست خوب من... اين ماجراي آشنايي٬ عشق و ايمان من به رشته و كارم بود... اما خيلي از دوستانم بعد از دانشگاه يا در همان دوران تحصيل به رشته شان علاقمند شدند و تا آخر راه را هم رفتند و الان استاد دانشگاه هستن... خواستن توانستن است... فقط بايد خودتان بخواهيد...
من از اين رشته آرامش ديدم... محيط كار آرام و كاري كه دوستش داشتم...اينكه هميشه نزديك كتابها هستم... اينكه كافي است دستم را دراز كنم و يك كتاب بردارم و روح سرگردانم را به او بسپارم... اينكه بين قفسه هاي كتاب راه بروم و كتابها را بو بكشم... اين رویا و آرزوي من از كودكي بوده...
و اين بود انشاي من....خدانگهدارتان
برچسبها: کتابداری
سلام. بالاخره فرصتي بهم دست داده كه تا دلم مي خواد كتاب بخونم. البته تا الانم از كوچكترين فرصتهاي زندگي ام نهايت استفاده رو براي كتاب خوندن كردم اما خب يه وقتهايي هم به خاطر عدم دسترسي ام به كتابهايي كه مي خواستم، خوندن بعضي هاشونو پشت گوش انداختم اما الان ديگه بهانه اي ندارم. مثلا سالهاي سال بود كه مي خواستم جان شيفته رومن رولان رو بخونم اما خب به قول قديمي ها قسمت نمي شد، الان دارم مي خونمش ولي هرچي بيشتر مي خونم بيشتر افسوس مي خورم كه چرا ده سال پيش نخوندمش!!... يا هر بار كه سه تفنگدار رو مي بينم توي قفسه كتابها به خودم مي گم: بالاخره مي خونمش... ولي نمي دونم كي؟ يا اصلا ديگه از خوندنش لذت خواهم برد يا نه؟ همين جريان رو با كليدر هم داشتم چندسال پيش كه بالاخره خوندمش و خودم رو خلاص كردم. كتابهايي كه امسال خوندم تا الان اينها هستن:
1- شادکامان دره قره سو...نویسنده علیمحمد افغانی (اين كتاب رو از دوراني كه دانشجوي كارشناسي بودم و اولين كتاب از اين نويسنده يعني شوهر آهو خانم رو خوندم مي خواستم بخونم ... بعد از سالها براي پايان تلخ كتاب گريه كردم... كمي براي الان سنگين بود اما قلم نويسنده اش رو دوست دارم خصوصا کتاب بوته زار رو توصیه می کنم بخونین.)
2- به کی سلام کنم؟... نویسنده سیمین دانشور (بطور كاملا اتفاقي در آخرين روز كاري سال پيش اين كتاب جلوي دستم افتاد و منم فرصت تعطيلات عيد رو مغتنم شمردم و خوندمش. از سيمين فقط سووشون رو خونده بودم اونهم خيلي سال پيش... اين كتاب مجموعه اي از داستانهاي كوتاهشه.)
3- میرزا... نویسنده بزرگ علوی (تقريبا همه آثار بزرگ علوي رو خوندم... اين يكي رو به خاطر حجم كمش برداشتم كه هميشه دم دستم باشه. اينم مجموعه داستانه)
4- مادر کافی باشیم...(اين كتاب رو تابستون پيش گرفتم و دو سه باري خوندمش توي سال گذشته... براي مادراي تازه كار مثل من خيلي كتاب خوبيه.)
5- خرمگس...نویسنده اتل لیلیان وینیچ (به توصيه يكي از همكارام اين كتاب رو خوندم... راستش فكر نمي كردم اينقدر منو مجذوب كنه... باوركردني براي خودم هم نبود كه با وجود خستگي مفرط تا نيمه هاي شب بشينم تا تمومش كنم... ياد روزگار جواني ام افتادم كه كتاب چشمهايش بزرگ علوي رو هم همينطور خوندم.)
6- زن زیادی... نویسنده جلال آل احمد(اين كتاب هم مجموعه داستانهاي كوتاه جلال هست كه راستش رو بخوايين مي خواستم با داستانهاي كوتاه سيمين دانشور مقايسه كنم براي همين خوندمش... صادقانه بگم: نثر سيمين رو بيشتر دوست دارم.)
7- کلیدهای پرورش اعتماد به نفس در کودکان و نوجوانان...نویسنده گلن استنهاوس ترجمه ناهید آزاد منش (اين جور كتابها هميشه دم دست من هستن... به قول خواهرم دارم پسرم رو از روي كتاب بزرگ مي كنم... چه كنم ديگه!!)
8- آموزش نقاشی برای خردسالان 3 تا 5 ساله... نوشته جین کوپر بلاند ترجمه مرضیه قره داغی قرقشه (اين كتاب رو يكي از همكاران پس از سالها به كتابخونه برگردوند... منم كنجكاو شدم ببينم توش چي نوشته كه اين همه سال نگهش داشته!!)
9- تلخون و چند قصه دیگر.... مجموعه قصه های صمد بهرنگی(اينم جزو كتابهاييه كه براي چندمين بار خوندم. كلا از اين جور قصه هاي شاه و پريون خيلي خوشم مي ياد و البته کتابهای بهرنگی رو که هر کدوم رو چندبار خوندم.)
پی نوشت: خداکنه این اعتیاد به خواندن عاقبت خوشی داشته باشه برام. فعلا این جان شیفته منو به شدت شیفته خودش کرده تا بعد ببینم می تونم برم سراغ کتابهای هرمان هسه و داستایوفسکی و البته احمد محمود...
برچسبها: کتاب
سلام. این مطلب رو برای عطف نوشتم اما اینجا هم می زارمش چون بیش از این کاری از دستم بر نمی آد در غم کوچ این استاد عزیز.روحش شاد و یادش همیشه در قلب ماست.
15 سال پیش که دانشجوی کتابداری (که الان شده علم اطلاعات) بودم در میان اسمهای بزرگان رشته ام نام دکتر حری را بارها و بارها شنیدم. هر بار که تحقیقی یا مقاله ای می نوشتم برای یادگیری تک تک بخشهای آن از مقدمه گرفته تا منابع و ماخذ یگانه کتابی که همیشه دم دستم بود کتاب آیین نگارش استاد حری بود و چقدر قلم و نثر ایشان گویا، روان و شیوا بود. اتفاقا دیشب این کتاب را روی میز کار همسرم دیدم... همانطور ساده و بی تکلف و پربار... بعد از سالها فهمیدم نیاز به صحافی دارد؛ آن را ورق زدم و ناخودآگاه فرشته خیالم رفت به کلاس درس روش تحقیق دوره کارشناسی ارشد که برای اولین بار سر کلاس درس ایشان نشستم... آرزویی که از سالهای دور داشتم. همیشه دوست داشتم شاگردش باشم و وقتی به دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران و گروه کتابداری آن قدم گذاردم بی اراده چشمم فقط و فقط در میان تابلوی اتاقهای گروه یک نام را دنبال می کرد" دکتر عباس حری" ، وقتی یافتمش واقعا نمی توانم بگویم دقیقا چه احساسی داشتم. خوشحالی، غرور و شوق از اینکه بالاخره به آرزویم رسیدم. اولین روز کلاس را به خوبی به یاد دارم با چشمانی مشتاق تمام حرکات استاد را می کاویدم و از هیجان شنیدن صدای ایشان حتی تا بعد از کلاس هم ضربان قلبم تند می زد . در جایی به نقل از استاد خوانده بودم که " اگر کتابدار نمی شدم بدون شک فیلسوف می شدم" آنروز واقعا درک کردم چرا استاد چنین حرفی زده اند. به جرات می توانم بگویم فن بیان ایشان و لحن گفتار و صدایشان واقعا تاثیر شگرفی بر تک تک دانشجویان داشت. بیخود نگفته اند "آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند" از آنجایی که ایشان عاشق کار و حرفه شان بودند درسهایشان آنچنان در عمق وجودم نفوذ می کرد که نیازی به مرور مجدد آنها نداشتم. با گذشت حدود 8 سال از فارغ التحصیلی ام هنوزم بیشتر مطالب درسی کلاسهایی که با ایشان داشتم را از بر هستم و مطمئنا یگانه دلیل آن قدرت قوی بیان مطالبی بود که مرا شیفته خود کرد. استاد بر گردن یک یک ما دانشجویانشان نه تنها حق استادی که حق پدری هم دارند. انسانهای تاثیرگذار در زندگی به ندرت به فراموشی سپرده خواهند شد و دکتر حری عزیز هم مانند خانم فرزین عزیزم که او هم در بهار پر کشید و رفت هیچگاه از یاد و خاطر من نخواهد رفت.
شاگرد کوچکش
برچسبها: دکتر حری
سلام. چند وقت پیش مطلبی در عطف خواندم از دکتر اصنافی در مورد کتابدار امانت یا فهرستنویسی
بودن که در وبلاگ گروهی هم بهش اشاره کردم اما هنوزم ذهن ام رو درگیر کرده. ایشون نوشته بودن:
گاهی اوقات، وقتی اسم میز امانت و خدمات عمومی می آید، افراد روی ترش میکنند. انگار میز امانت جایی است که موجب بدنامی میشود! در صورتیکه قلب تپنده و حیاتی کتابخانه محسوب میشود.
متاسفانه توی اکثر کتابخونه هایی که کار کردم این قضیه کمابیش صادق بوده و بیشتر کتابدارها (خصوصا از نوع تحصیلکرده ترها (منجمله خودم!)) دوست دارن فهرستنویس باشن تا کتابدار امانت. هرکسی هم دلایلی برای خودش داره که در نوع خودشون محترم ان٬ اما وقتی خدمات یه کتابخونه که بخش اصلی اش همون امانت کتاب هست درست کار نکنه٬ هر چقدر هم که منابع خوب باشه و به فرض محال که فهرستنویسی هم دقیق باشه (که از صدقه سر فیپای ایرانی و نرم افزارهای ما اینطور نیست مثلا ۴ عنوان کتاب از یه نویسنده ۴نوع شماره کاتر مولف گرفته!!) آیا کاربران به نیازهای واقعی خودشون دسترسی پیدا خواهند کرد؟ خیلی وقتها اتفاق افتاده که کاربری که قبلا کتابی رو از کتابخونه امانت گرفته نمی تونه دوباره اونو از فهرست رایانه ای جستجو و بازیابی کنه و این مشکل حتی گاهی با جستجوهای پیشرفته و کتابدارانه هم قابل بازیابی نیست. حالا این قضیه سر دراز دارد که بماند برای بعد..
متاسفانه مدیران کتابخانه ها هم اکثرا این تفکر را که نیروهای تحصیلکرده تر باید حتما در بخش فنی باشند دنبال می کنن در حالیکه کار فهرستنویسی و نمایه سازی بیشتر یک کار تجربی است و بیشتر از اینکه نیاز به تحصیلات داشته باشد نیاز به علاقه٬ دقت و تبحری دارد که باید نتیجه حداقل چندسال کار مداوم در این بخش باشد. از طرفی الان کار فهرستنویسی هم تبدیل به یه کار روتین و بیشتر کپی برداری از روی فهرستهای آماده شده و دیگه اون لذت موضوع پیدا کردن و شماره سازی و دنبال کاتر و ... گشتن توش وجود نداره....
اما کار به عنوان کتابدار امانت هم نیاز به صبر و تحمل و شکیبایی و خوشرویی و عادت کردن به یه کار روتین داره که ممکنه همه دوست نداشته باشن. البته کتابدارهای امانت می تونن به راههای متفاوت تنوع در بخش شون ایجاد کنن. به گمان من بیشتر کتابدارها این روزا از دست کاربران یا همون مراجعان کتابخانه است که از بخش های خدمات عمومی مثل امانت گریزان هستند٬ القصه... نمی دونم از این به بعد باید گفت کاربر یا لولو... ؟ متاسفانه به جای اینکه کتابخونه رو تبدیل به یه جای فعال و پویا کنیم که مراجعان بیشتری داشته باشه عملا به سمت طرد کاربران از کتابخونه ها داریم پیش می ریم.
پی نوشت: لطفا نگید دارم غر می زنم... یه چیزی بود که باید می گفتم... همین و البته بدون سوگیری.
سلام. امسال هم گذشت... با تمام خوشی ها و ناخوشی هاش... با تمام روزای بلند و کوتاهش... و با تمام
غصه ها و خوشحالی های کتابدارانه اش... امسال به جای خانه تکانی کتابخانه تکانی کردم... امیدوارم سال
آینده سال خوبی برای همه کتابداران باشه.
سلام. امسال یادم رفت برای تولد وبلاگم مطلبی بنویسم... الان یادم افتاده که چقدر مادر بدی بودم...عیبی نداره می اندازمش گردن مشکلات زندگی و کار... بله امسال وبلاگم 8 ساله شد.. به این زودی گذشت... فقط می تونم بگم یادش به خیر... خونه ای که روزی برای کار پایان نامه ام ساختم الان شده همدم غر زدنهام... حالا دیگه بدنبال وبلاگ های جدید یا مردن وبلاگ ها نیستم... از وب 2 و 3 زده شدم... حوصله همون وب 1 اشم ندارم... احساس خوبی ندارم... هر روز که می گذره بیشتر و بیشتر عقب می روم... نه اینکه خودم بخوام... نه اتفاقا من عاشق پیشرفت و رو به جلو رفتن هستم ... اما بخوام یا نخوام توی سیلابی افتادم که منو با خودش به هر جا بخواد می بره... فقط می تونم دستم رو به خسی یا خاشاکی بگیرم که غرق نشم و بتونم نفس بکشم... اینجا دیگه خواستن توانستن نیست... اینجا ته دنیاست و من غیر از وبلاگم جایی برای غر زدن ندارم...به قول یکی از بچه ها... مگه می شه غر نزد؟
فکر نکنید احساس من اینه که فقط خودم همه چی رو می دونم...نه... ابدا چنین احساسی ندارم... معتقدم هرکسی به قدر توانش داره زحمت می کشه اما جو غالب جامعه متاسفانه به اقلیت رحم نمی کنه...وقتی هماهنگی نباشه و بدنبالش انگیزه های مثبت و خوب ... و البته کمی تا قسمتی تشویق...همیشه یه جای کار می لنگه... و متاسفانه این پای لنگ داره وبال گردنمون می شه...
قول می دم توی سال جدید سعی کنم کمتر غر بزنم... شاید هوای سال تازه همه مارو به خودمون بیاره...
به هر حال وبلاگم داره بزرگ می شه و فکر کنم کم کم باید بعضی چیزاش رو تغییر بدم...منتظر پیشنهادتون هستم.
جزئیاتش بشم. چون اونوقت ممکنه تهمت خودبزرگ بینی و چیزای دیگه رو هم به دوش بکشم... بیشتر
از ۴ ماه و نیمه که به کتابخانه برگشتم٬ از همون اول گذاشتنم مسئول قسمتی که بیشترین حرف و
حدیث ها توش بود (البته این مسئولیت فقط اسمی هست نه اونجوری
...)٬ راستش رو بگم
اولش خیلی ناراحت شدم چون به هر طرف نگاه می کردم یه جای کار می لنگید. مونده بودم چه جوری یه
تغییری بدم که بشه یک سوم یه شبانه روز رو توی چنین محیطی دوام بیارم و دیوونه نشم. حالا شاید
فکر کنین من دارم خیلی قضیه رو گنده اش می کنم اما الان که بر می گردم به این مدت نگاه می کنم
خودم می دونم که چه کار سختی انجام دادم. بازم حیف و صدتا حیف که نمی تونم وارد جزئیات بشم. به
نظرم درست نیست هر چیزی رو توی وبلاگ بگم اما واقعا اوضاع اونجوری نبود که بشه درموردش غر نزد.
مثلا کارتهای بلاتکلیف٬ کتابهایی که هستن اما گم شدن٬ کتابهایی که گم شدن اما هستن٬
موازی
کاری های غیر ضروری و ... این تصویری از میز
کار منه توی اکثر مواقع. گاهی ناچار بودم با یه
معادله چند مجهولی سر و کله بزنم تا بالاخره
بفهمم چی به چیه و کی به کیه. تازه باید
خیلی خیلی از معاونت و مدیریت کتابخانه
متشکر باشم که از تغییراتی که درخواست
کردم نهایت حمایت رو کردن و بسیاری از موانع از این طریق رفع شدن. خب فکر کنم غر زدن تا همینجا
بسه. حالا که شکر خدا اوضاع کمی بهتر از قبل شده منم سعی می کنم که دیگه غر نزنم.![]()
ایشون رو قبول دارم... بله من غر می زنم اما چرا؟ از سال ۱۳۷۷ که وارد این رشته شدم آنهم عاشقانه و
از روی انتخاب و اختیار٬ نه از روی اجبار و تنفر٬ هر روز به خودم گفتم درست می شه... تو سعی کن به
سهم خودت کارت رو درست انجام بدی ... مثبت نگاه کن... نیمه پر لیوان رو ببین... اما متاسفانه با یک
گل بهار نمی شه. من به تنهایی تو دوست عزیزم به تنهایی راه به جایی نمی بریم. ۱۴ ساله که توی
کتابخانه های مختلف دانشگاهی هستم چه به عنوان کاربر درجایگاه دانشجو و چه به عنوان کتابدار
در جایگاه کارمندی... متاسفانه هیچ چیزی درست نشد که نشد. در انواع و اقسام دانشگاه های آزاد و
دولتی و غیر انتفاعی و ... یا خودم بوده ام یا دوستانی دارم که از نزدیک شاهد وضعیت کتابخانه هایشان
بوده ام... چیز چندان مثبتی ندیدم که از آن حرف بزنم... البته حرف هم زده ام... مطمئنم که اگر در
کتابخانه ای یا جایی در دانشگاه نکته مثبتی دیده باشم حتما به آن اشاره کردم.(البته خودم که یادم نیست)
حق با شماست دوست عزیزم... من غر می زنم اما نگرانم ... نگران فرزندم و فرزندان نسل بعدی این
سرزمین... چرا نباید ما به اندازه کافی کار کنیم که فرزندانمان در آینده از کار ما الگو بگیرند... آیا ما به
عنوان پدر و مادر حق داریم آینده ای تاریک به نسل بعد از خود تحویل دهیم؟اگر امروز هر کسی کارش را
درست انجام دهد نسل بعدی و حتی خود ما در دوران کهنسالی (اگر عمرمان به آنجا بکشد) در آسایش
و رفاه نخواهیم بود؟ این همه دم از مطالعه و لزوم آن و دسترسی آسان به کتابخانه ها می زنیم اما
چقدر در عمل به حرف هایمان عمل کرده ایم. چرا وضعیت کتابخانه ها و کتابداراهایمان در هاله ای از ابهام
قرار دارد؟ من در جاهای مختلف کار کردم و با انسانهای مختلفی همکار بودم... به جرات می توانم بگویم
همه جا آسمان یکرنگ است اما متاسفانه رنگ قشنگی ندارد. جدای از اوضاع اجتماعی و اقتصادی و...
و هر چه که در دنیا می گذرد و بر ما هم تاثیر دارد٬ متاسفانه فرهنگ خوب زندگی کردن در میان جامعه
ما دارد به فراموشی سپرده می شود. آیا پدران و مادران ما هم به همین شیوه زندگی کرده اند؟ آیا این
میراث ما برای فرزندانمان خواهد بود؟
... حالا ربط این حرفهایی که زدم به کتابداری چه بود انشالله در روزهای آینده با ذکر جزئیات و مثال درباره
اش بیشتر می نویسم...
و حرف آخر اینکه به نظر من حتی غر زدن در این مورد از سکوت بهتره.
سلام. ای کاش روزی ما ایرانیها هم یاد می گرفتیم همدیگه رو دوست داشته باشیم. بدون هیچ چشمداشتی٬ ای کاش به جای اینکه وقت مون رو در پی پیدا کردن نقاظ ضعف همدیگه و خالی کردن زیر پای هم بگذرونیم٬ سعی کنیم نقاط قوت همدیگه رو پررنگتر کنیم. دستهای همدیگه رو بگیریم و ضعیفان رو با خودمون بکشیم بالا نه اینکه برای غرق نشدن خودمون پا روی سر هر کسی بگذاریم که سر راه مون قرار می گیره. کاش می شد راحت حرف ها مون رو به همدیگه بزنیم به جای اینکه پشت سرهم و در خلوت پچ پچ کنیم. و ای کاش این خلق و خوهای متاسفانه زشت رو حداقل به محیط های کاری نمی کشوندیم! جایی که همه ما دست کم یک سوم از روزمون رو در کنار هم می گذرونیم و خانه دوم همه مون حساب می شه. تو ای دوست من ٬ همکار من٬ هموطن من٬ خواهر و برادر من چشمهات رو باز کن٬ ببین کجای راه زندگی ات هستی؟ چقدر دیگه وقت برات مونده؟ به خودمون بیاییم... قبل از اینکه دیر بشه کمی به اخلاقیات هم فکر کنیم٬ همانقدر که ما انسانیم یا حداقل ادعای انسانیت داریم هموطن دیگه ی ما همکار مون و مردم کوچه و خیابان هم انسان هستن... تا دیر نشده به همدیگه کمک کنیم حتی اگر شده با یک برخورد خوب و منصفانه... بدونیم که خیلی زود دیر می شه...پس کی می خواهیم یاد بگیریم؟
سلام. چندسالی هست که صبح روز تولدم برام پیام های تبریک می رسه اونم از جاهایی که انتظارشو ندارم... و هر سال تعدادشونم بیشتر و بیشتر می شه. اولین بار بانک پارسیان اینکار رو کرد. با اینکه الان ۸ ساله که من حسابم رو توی این بانک بستم اما هنوزم هرسال روز تولدم برام پیام تبریک می آد!! و همینطور بانک های دیگه ای که روزی توشون حساب داشتم یا دارم و البته همراه اول...حالا بماند بحثم سر این موضوع نیست یکی از این بانکهای محترم که اتفاقا امسال هم برام پیام تبریک داد بعد از دو سال که من وام ام رو نقدا اونجا تسویه حساب کردم و حتی از تخفیف خوش حسابی هم بهره مند شدم هنوز برای من توی سیستم بانکی دوتا قسط عقب افتاده می زنه که تصحیح نکردن٬ به خاطر این اشتباه من نتونستم وامی رو که می خواستم بگیرم چون هرچی استعلام می گرفتن من بدهی داشتم؟؟ القصه اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ بانک محترمی که چنین اشتباهی رو نمی تونه یا نمی خواد تصحیح کنه اونوقت برای شما پیام تبریک روز تولدتون رو می فرسته!! متاسفانه چسبیدن به جزئیات به جای پرداختن به مشکلات اساسی دردی شده که دیگه ریشه ای به وسعتی باورنکردنی پیدا کرده و من فکر نمی کنم هیچوقت برای ما وقت و انرژی همدیگه اونقدر مهم باشه.
نمونه های زیادی از اهمیت ندادن به وقت مردم رو براحتی می شه همه جا دید خصوصا توی بیمارستانها اونجا بدبختانه مردم به خاطر سلامتی خود یا عزیزانشون ناچارن حتی اعتراض هم نکنن.. هرچند اگر هم اعتراض کنن راه به جایی نمی برن. بهتره تا اتفاق ناجوری برام نیفتاده خودسانسوری کنم ...![]()
با سلام. بعد از قریب یک دهه کار کردن در کتابخانه های مختلف به این نتیجه رسیده ام که کار کتابداری
بدون عشق کار خسته کننده ای است. ماهیت کتابدار بودن اینگونه است که جمع باید با هم هماهنگی
داشته باشند اما دریغ... یافت می نشود... در اولین روزهای شروع بکار حدود ده سال پیش کارم را از
بخش اسناد شروع کردم آنزمان دانشجوی فوق لیسانس بودم و البته کمی هم نحیف و لاغر، جابجایی
پایان نامه ها برایم کمی سخت بود اما انگیزه خیلی زیادی برای پیشرفت و کار کردن داشتم. کم کم به
بخشهای دیگر کتابخانه هم سرک کشیدم... مدیر آن کتابخانه معتقد بود که کتابداران باید در بخشهای
مختلف کار کنند و هر از چندگاهی یکبار یک گردش اساسی در آرایش نیروهای کتابخانه می داد. امانت
را دوست داشتم، خیلی زیاد، اما در آن شرایط کارش سخت بود... دوندگی زیادی داشت و جر و بحث بر
سر بردن کتاب و جریمه دیرآوردن و گم کردن و غیره... تازه قفسه های کتاب هم از نوع قفسه های
فشرده ریلی بود که باز و بسته کردنشان به زور بازوی زیادی احتیاج داشت و گاهی هم بین آنها فشرده
می شدیم. حسن دو سال کار در اون قسمت این بود که حسابی همه باربی شده بودیم. از کار
دانشجویی و کارورز هم اصلا و ابدا خبری نبود. اکثر دانشجوها هم بسیار نامنظم بودن در برگرداندن
کتابها یعنی کتاب را که می دادیم امانت امید زیادی به بازگشتش نداشتیم. اما جو بین خود کتابداران
بسیار صمیمی بود بعلاوه کمی تا قسمتی زیرآب زنی که من تازه وارد زیاد باهاش آشنا نبودم.
کار
گروهی تقریبا هماهنگ بود (به غیر از روزهایی که من کلاس داشتم که نمی دانم چرا دقیقا توی
همانروزها کتابخانه شلوغ می شد و روز بعدش من باید دوشیفت کار می کردم) و الحق و والانصاف
مسئول بخش خیلی خوبی هم داشتیم که واقعا از کارمندانش دفاع می کرد خصوصا برای مرخصی
رفتنها (و در این مورد خصوصا من خیلی بهش مدیونم). در همان کتابخانه مدتی هم بخش اطلاع
رسانی و فهرستنویسی بودم و بعد دست روزگار و قسمت و هجرت از آنجا به مثلا بخش دولتی و از
دانشجوی فوق لیسانس بودن هم شدیم فوق لیسانس کتابداری... خانه (کتابخانه) جدید کوچکتر
و جمع و جورتر بود و دک و پز کتابخانه مرکزی سابق مان را نداشت... اینجا دانشکده بود و همه چیزش
مختصر و مفید. کمی هم تحویل مان گرفتند به خاطر فوق لیسانس مان و شدیم مسئول بخش. بخشی
که تنها کارمندش خودم بودم. عاشق کار فهرست بودم از همان روز اولی که برگه هفت و نیم در دوازده را
شناختم. دیویی را شناختم و کاتر را. اما جو آرام کم کم ناآرام شد یا حداقل برای من که فکر می کردم
آرام است... تازه فهمیدم چرا همه کتابخانه را تبعیدگاه می دانند! فهمیدم چرا کتابداران تجربی چشم
دیدن کتابداران آکادمیک را ندارند... (در محل کار قبلی ام ما کتابدار تجربی نداشتیم و همه تحصیلات
کتابداری داشتیم) (شخصا مخلص تمامی کتابداران تجربی واقعی و عاشق کتابخانه هستم اما واقعا از
کتابداران تجربی و غیر تجربی متنفر از کتابخانه چه ها که نکشیدم...بماند) فهمیدم اینجا پای پول در
میان است...(البته چندرغاز پول!!) همه برای هم می زنند... خاله زنک بازی و اینکه فلانی چکار می کند
مگر؟ ... دعوای بین آنها که اتاق داشتند و آنها که نداشتند... کتابخانه کوچک و نقلی و جمع و جور..
. محیط ساکت و آرام برای کار کردن... رویایی برای من و تبعیدگاه برای دیگران... سعی کردم در گرداب این
سیلاب نیفتم... مدتی گوشه نشینی اختیار کردم... اما به ناچار گرفتار شدم... خودم را بیرون کشیدم
و سکوت را سرشار از ناگفته ها دیدم... به خواندن پناه بردم. هرچه بدستم می رسید می خواندم...
در کارم بسیار موفق بودم اما فقط خودم قدر خودم را می دانستم و بس... سنگ صبور همه بودم...
گوشهایی برای شنیدن داشتم و گاهی لبخندی و ابراز همدردی که ای وای چه بد... کاش اینطور نبود...
القصه مدتی از خانه ام (کتابخانه) دور شدم و با وظایف جدیدم خو گرفتم... عشق به کتاب جایش موقتا
به عشق به فرزندم داد... شدم مادر خانه دار برای مدتی... و بعد سودای هجرت یا بهتر بگویم بازگشت
به دیارم و عطای پایتخت را به لقایش بخشیدیم و آمدیم تا در خدمت شهرمان باشیم... در اینجا اما فکر
می کردم آسمان رنگ دیگری دارد که نداشت... دست سرنوشت به کتابخانه مان نکشاند اینبار... رفتیم
و پشت میز نشستیم برای مدتی... بی میل نبودم... غمگین و ناشاد از آنچه تا کنون در کتابخانه دیده
بودم به خودم قول زندگی جدیدی دادم... ببینیم در دیگر جاهای ادارات چه خبر است... اما خبری نبود
بعد از یکسال فیل مان یاد هندوستان کرد به چه شدتی... بناکردیم به ناسازگاری با مدیر و پای در یک
کفش که الا و بلا باید به خانه ام (کتابخانه) برگردم... بعد از جلسات پشت پرده رضایت حاصل شد
و برگشتیم ... می دانستم که در خانه ی جدید چه خبر است. وصفش را از قبل شنیده بودم اما شنیدن
کی بود مانند دیدن.... آمده بودم که از کارم لذت ببرم... آمدم با کوله بار کوچکی از تجارب قبلی... و با
اشتیاق و انگیزه فراوان.... اما خیلی زود فهمیدم آسمان اینجا تاریکتر از آنی است که فکرش را
می کردم... کماکان کتابخانه را تبعیدگاه می دانند.... کماکان بحث و جدل های بیخودی هست...
همان عادات زشتی که دیده بودم هست... هیچکس انسان کاملی نیست ... اما اینهمه نقص آشکار
چرا یکجا جمع شده؟ مگر نباید کتابخانه محل آرامش ذهن و روح آدمی باشد؟ مگر نباید سکوت زیبایی
در آن حکمفرما باشد؟
حالا من مانده ام و عشق سرشار از همدمی کتاب و غمگین از قیافه های ناراحتی که هر روز ناچارم
ببینم که از کتاب و کتابدار و مراجعه کننده می نالند... من مانده ام و این امید واهی که روزی همه چیز
درست می شود... زخمهایی بر تن بی جان کتابها که تا سالهای سال بهبود نمی یابند... کتابهایی که
گم شده اند و اشکم را درمی آورند... دانشجویانی که فقط به دنبال کتابهای حل المسایل و تست کنکور
ارشد و دکتری به کتابخانه می آیند و کتابهایی که کسی سال تا سال سراغی از آنها نمی گیرد... دارم
سعی می کنم تفکری را تغییر دهم که خودم می دانم تغییر کردنی نیست... تفکر کتاب ستیزی
و اندیشه ستیزی، تفکر اشتباه گرفتن کتابخانه با تبعیدگاه، تنبلخانه شاه عباسی و ...
اما تلاش بیهوده به از خفتگی.
سلام. وقتی صحبت از هرچیزی می شه می گن مال فلان شهر خوبه٬ مثلا می گن انار ساوه معروفه... اما شاید ندونین که توی همین استان خودمون هم انارهای خیلی معروف و خوشمزه ای هست که صدالبته برای من که انار ترش دوست دارم از انار ساوه خیلی محبوبترن.اگر گذرتان به نوسود افتاد مخصوصا توی این فصل حتما به عنوان سوغاتی انار بیارین.
نوسود شهر کوچک و زیبایی نزدیک مرز عراق هست که جزو شهرستان پاوه محسوب می شه. آرامش عجیبی توی این شهر کوچک هست که البته فکر می کنم بیشترش به خاطر مردم اونجا باشه که ذاتا مردمی آرام هستند حتی لهجه شون هم طوری هست که لحن صحبت کردنشون (به لهجه هورامی)آرامه و با لهجه های دیگه زبان کردی فرق داره. براتون چندتا عکس از باغاهای انار این شهر کوچک می زارم. امیدوارم حتما توی سفرهای آینده تون سفری هم به این شهر زیبا داشته باشین.
نمایی از شهر پاوه...(برای رفتن به نوسود باید از میان این شهر زیبا هم عبور کنید)

نمایی از شهر نوسود(این عکس رو خودم نگرفتم و از یه وبلاگ برداشتم...جهت حفظ امانتداری... اما ادرس اش رو ذخیره نکرده بودم.)

باغ های انار نوسود...

....

درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر....

....

....

سلام. شاید کمتر کسی باور کنه که کتابها نیاز به محبت دارن... این نظر یه کتابدوسته و همین و بس. گاهی اونقدر دلم برای کتابها می سوزه که آرزو می کنم ای کاش کتابدار نبودم.
راه رفتن بین این قفسه ها و بو کردن این کتابها (شاید به نظر بعضی ها بوی کهنگی و پوسیدگی و ... داشته باشن) از دوران دانشجویی تا الان یکی از تفریحات من بوده. هر وقت خسته می شم یه چرخی بین کتابها می زنم اما گاهی ناراحت می شم... وقتی می بینم یه کتاب به هر دلیل صدمه می بینه یا گم می شه.
خصوصا کتابهای نایاب و کم یاب و یا کتابهایی که شاهکارهای ادبی و تاریخی هستن و هر کتابخونه ای باید به داشتن شون افتخار کنه. غالبا از دو یا چند جلد یکی دوتاشون گمشده و فقط پشت کارت فهرستنویسی یا توی سیستم رایانه ای نوشته شده گمشده!! (دیدن این پیغام دلم رو به درد می آره
)
فقط همین ... به همین سادگی... شاید اون کتاب داره ته قفسه های یه عضو محترم خاک می خوره یا توی اسباب کشی هاش قاطی کتابهایی که دیگه نمی خوادشون روانه زباله دانی شده... یا دخترخاله اش (مثاله فقط!) یا دوستش ازش گرفته بخونه و پسش نداده یا پس داده ولی بنابه هر دلیلی برنگشته سرجاش توی قفسه... به هر حال گمشده... به همین سادگی.
راه حل های زیادی برای چنین مشکلاتی هست... امامشکلاتی هم سر راه اون راه حل ها هست...خصوصا توی کتابخونه های دانشگاهی که نمی دونم چرا این تفکر که فقط باید کتاب درسی بخرن توشون راه یافته.چرا باید توی یه کتابخونه دانشگاهی(هر کتابخونهای٬ منظورم دانشگاه خاصی نیست) از یه کتاب علمی که عمر مفیدش می تونه فقط یک سال باشه ۱۰ جلد کتاب بخرن اما از یه شاهکار ادبی یا حتی کتاب معمولی که ممکنه در آینده شاهکار ادبی بشه فقط یه جلد بخرن و یا گاهی اصلا نمی خرن (اینو بر اساس تجارب قبلی خودم در دو دانشگاه معتبر گفتم)...
پس کتابداران عزیز بیاین عزم تون رو جزم کنین... و دوستانی که در این مورد تجاربی داشتن اطلاع رسانی کنن.
The status of Web 2.0 in Iran's LIS education
ميزان آشنايي و استفاده كتابداران كتابخانههاي دانشگاهي همدان از امكانات و قابليتهاي وب 0/2
ميزان بهره گيري از وب 2 در كتابخانه هاي دانشگاهي كشورهاي خاورميانه
وب 2: رويکردی نو در جهت تعامل کاربران با محتوا و ابزارهای تحت وب
شبکه های اجتماعی و وب 2 در سواد اطلاعاتی
بررسي دانش دانشجويان دانشگاه هاي علوم پزشکي غرب کشور در محيط هاي web 2.0
مديريت دانش در عصر وب2: رويكردي تكاملگرايانه
سلام. همه چی از یه ایمیل شروع شد. ایمیلی از گروه بحث کتابداری در مورد پایان نامه های دفاع نشده٬ اصل مطلب و سوال در مورد جایگاه پایان نامه هایی بود که کارشده ولی دفاع نشده بودند اما خود داستان خیلی جالبتر بود. داستانی درباره یه دانشجوی شهرستانی از زبان یه استاد. اینجا بخونینش.
نکته هایی توش هست که واقعا جای تفکر داره خصوصا این قسمتش:
جامعهای که بهترین، بهترینهایش را و نخبهترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب میکند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش میکند که برود کمکممیز دارایی شود، ...........چون خدائیش خیلی بیمایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالیبندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوشفکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب میکنند. نمیگذارند هر روز بروند و پرپر شوند. .........
با مباحث سیاسی اش کاری ندارم اما واقعا خیلی ها رو می شناسم که با وجود استعداد خیلی زیاد الان فقط یه کارمند ساده هستن فقط به این خاطر که شهرستانی بودن و هیچ پشت و پناهی نداشتن.
سلام. صبح بهاری تان به خیر. درست از زمانیکه من به موضوع وب ۲ و کتابخانه ۲ علاقمند شدم و تصمیم گرفتم در این مورد تحقیق و پژوهش کنم٬ بیشتر سایتهای ارائه دهنده خدمات وب ۲ در ایران ف ی ل ت ر شدن. اوایل سال ۸۸ بود من برای آشنایی با ف ی س ب و ک٬ ف ل ی ک ر ٬ ت و ی ی ت ر٬ ی و ت ی وب توی هر کدوم از این سایتها اکانتی درست کردم و با مطالعات مقدماتی که انجام داده بودم خیلی مشتاق بودم عملا تاثیر این فناوری ها رو درکتابخونه ها ببینم چیه. اما متاسفانه کارم با بسته شدن اینها نا تمام ماند و ... تا جایی که به یاد دارم در یوتیوب فیلمهای آموزشی کوتاه و مفیدی در این مورد دیدم و تا اون موقع تاثیر یوتیوب در کتاخانه هایی که از فناوریهای وب ۲ استفاده می کردن بیشتر بود مثلا تورهای بازدید مجازی کتابخونه رو برای کاربرانشون می ذاشتن روی یوتیوب یا فیلمهای آموزشی کوتاه نحوه جستجوی منابع کتابخانه و ...
با بسته شدن دستم در این مورد حسابی دلسرد شدم و بی خیال وب ۲ و کتابخونه ۲ شدم. و البته بعد از اونهم مدتی از کار حرفه ایی فاصله گرفتم. هنوز هم اما علاقه ام رو از دست ندادم اما کماکان مطالعه علمی تجربی در این مورد اگر غیرممکن نباشد خالی از مشکل و دردسر هم نیست. گرچه تمام وب ۲ دچار این مشکل نشده ان اما به نظر من این فناوری در ایران مظلوم واقع شده. اما این دلیل نمی شه که ما نتایج کارهای دیگران رو مطالعه نکنیم فعلا بهتره به همونها بسنده کنیم:
Web 2.0 and folksonomies in a library context
International Journal of Information Management, Volume 31, Issue 1, February 2011, Pages 63-70
Impact of Web 2.0 on national libraries
International Journal of Information Management, Volume 32, Issue 1, February 2012, Pages 3-10
Use of Web 2.0 tools in academic libraries: A reconnaissance of the international landscape
The International Information & Library Review, Volume 42, Issue 3, September 2010, Pages 195-207
A google wave-based fuzzy recommender system to disseminate information in University Digital Libraries 2.0
Information Sciences, Volume 181, Issue 9, 1 May 2011, Pages 1503-1516
Research on Knowledge Sharing Technology of Digital Library Based on Web 2.0
Energy Procedia, Volume 13, 2011, Pages 8588-8593
A study of Web 2.0 applications in library websites
Library & Information Science Research, Volume 32, Issue 3, July 2010, Pages 203-211
Enhancing Library Business Performance by Implementation of Enterprise 2.0 via Intrapreneurship: The Case of a Serbian Library
The Journal of Academic Librarianship, Volume 37, Issue 4, July 2011, Pages 358-362
,Web 2.0 and Libraries: Impacts, Technologies and Trends Dave Parkes, Geoff Walton,Editors, Chandos Information Professional Series (2010) Woodhead Publishing Ltd,Cambridge 978-1843343462 188 pp. $75.00.
Serials Review, Volume 37, Issue 3, September 2011, Pages 238-239
,Web 2.0 and Libraries: Impacts, Technologies and Trends (2010) Chandos Publishing,Oxford, UK 978-1-84334-346-2 208 p. $95.00.
The Journal of Academic Librarianship, Volume 37, Issue 1, January 2011, Page 83
Special Collections 2.0: New technologies for Rare Books
The Journal of Academic Librarianship, Volume 36, Issue 2, March 2010, Page 178
Adoption of Library 2.0 Functionalities by Academic Libraries and Users: A Knowledge Management Perspective
The Journal of Academic Librarianship, Volume 36, Issue 3, May 2010, Pages 211-218
کوهستان شاهو

چشم انداز شاهو از ابتدای جاده باینگان

روستای سفیدآب- بخش باینگان

همون روستا و رود قشنگش

هوای مه آلود بعد از بارون

دره ای زیبا کنار جاده

و...

و ...

روستایی در دل کوه

سراب روانسر

...

و شازده کوچولویی که بزرگ شده...

و... گرد و غبار مزاحم با طبیعت ما چه می کند...

سلام. امسال خدا قسمت کرد بازم تو آزمون دکتری شرکت کردم ولی اینبار نه بعنوان داوطلب بلکه به قول اینا بعنوان ناظر. یه جورایی توفیق اجباری بود اما خب حواشی اش از خود آزمون جالبتر بود. الو اینکه تعداد شکرت کنندگان در آزمون زیاد بود... حالا بماند که چند نفرشون تفریحی اومده بودن امتحان بدن. اما:
- قرار بود امتحان ساعت 8 شروع بشه اما عملا 8 و نیم شروع شد.
- یه خانومی دفترچه و پاسخنامه نداشت و حودود 50 دقیقه کل دست اندرکاران آزمون به نوبت اومدن بالای سرش و دلداری اش دادن تا بالاخره یه پاسخنامه و دفترچه بدون نام و مشخصات براش جور کردن. حالا بماند خانم بیچاره چقدر سرخ و سفید و سیا شد و چه استرسی کشید هرچند در پایان آزمون بهش وقت کافی دادن اما فکر کنم نصف اطلاعاتش از مغزش پاک شد. آخرشم معلوم نشد تقصیر کی بود!!
-آزمون صبح تخصصی بود و داوطلبین 2 ساعت وقت داشتن برای 60 تا سوال اما جالب این بود که بیشترشون بیش از 1 ساعت ننشستن و یکیشون بعد از 20 دقیقه ترجیح داد بقیه وقتشو بخوابه!!البته از سطح کیفی سوالا نمی تونم چیزی بگم چون داوطلبین عزیزی که ما در خدمتشون بودیم رشته شیمی و زمین شناسی بودن.
پی نوشت: یاد امتحانای دکتری سابق افتادم و 4 ساعت پشت سرهم نوشتن و نوشتن و نوشتن. یه وقتایی دیگه انگشتام باهام یاری نمی کردن.
- آزمون ظهر سر وفت شروع شد. اول زبان عمومی. به نظرم خیلی سخت بود چون اکثرا خیلی کم جواب دادن و بعضی ها هم خواب رو به امتحان ترجیح دادن.
پی نوشت:یاد امتحان زبان تخصصی دانشگاه تهران افتادم. دانشگاه تهران سابقا دو باز آزمون زبان از داوطلبین دکتری می گرفت یکی تافل یا همون زبان عمومی و یکی هم تخصصی که شامل چندتا درک مطلب و چند تا ترجمه از فارسی به انگلیسی و برعکس بود. سر آزمون سال 87 وقتی از جلسه زبان تخصصی اومدم بیرون احساس کردم از تمام انرژی و دانسته هام استفاده کردم. واقعا امتحان بود به تمام معنا.
- و اما نکته جالب آزمون دوم بعدازظهر یا همون استعداد تحصیلی بود. جای تعجب داشت که تمام داوطلبین سر این امتحان تا آخر نشستن و جواب دادن درحالیکه برای امتحان زبان و دروس تخصصی این اتفاق نیفتاد. یا اون امتحانها اونقدر سخت بودن که داوطلبین می خواستن با این یکی جبرانش کنن. یا این امتحان از اونها سخت تر بود. خدا داند.
با توجه به اینکه این آزمون هم هنوز نیمه متمرکزه و دست دانشگاه ها در قسمت مصاحبه و کارهای پژوهشی بازه به نظر می رسه هنوزم آزمون دکتری و روش اجرای اون مشکل داره.
اما همین که نمی خواد آدم برای هر دانشگاهی جدا بره امتحان بده و کلی برای مسافرت و جای خواب و غذا و .... استرس داشته باشه و اینکه آزمون یه روزه نه دو روز خیلی خوبه.
برای همه کتابدارانی هم که در آزمون امسال شرکت کردن آرزوی موفقیت می کنم.
سلام. از اونجایی که من خودم عاشق کتاب بودم و هنوز هم البته اگر وقت کنم نیم نگاهی به کتاب می اندازم از همان روزهای نوزادی کاوه براش کلی کتاب خریدم. حالا کاوه کتابهاش رو بیشتر از تموم اسباب بازی هاش دوست داره و بیشتر وقتا می شینه و خودش به تنهایی کتاب می خونه یا از من یا عمه هاش می خواد براش کتاب بخونیم. البته الان کتابهاش متن زیادی نداره و بیشتر تصویر اشیا٬ میوه ها٬ حیوانات و.. است که البته کاوه اسم همه شون رو یاد گرفته و خصوصا به کتاب ماشینها خیلی خیلی علاقه داره. بعضی روزها حسابش از دستم در می ره که چند دفه براش خودندمش!! به همه مادرا توصیه می کنم که حتما به جای خریدن اسباب بازیهای گرون قیمت برای بچه هاشون کتاب بخرن. اکثر بچه ها از روی کنجکاوی اسباب بازی هاشون رو می شکنن تا ببینن چی توشه یا چه جوری حرکت می کنه (خصوصا پسربچه ها) اما خیلی کم پیش می یاد بچه ای کتابش رو پاره کنه. البته برای این مشکل هم چاره اندیشیده شده و شما می تونین برای بچه های کم سن و سالتر کتابهای پارچه ای یا کتاب حمام بگیرین که پاره نمی شن و براحتی می تونین موقع حمام کردن نوزادتون ازش استفاده کنین.
کتاب اثر عمیقی توی ذهن بچه ها می زاره. مثلا من وقتی از کاوه می خوام کاری رو انجام بده مثلا اسباب بازی هاشو نریزه یا غذا بخوره و امتناع می کنه براش داستان کتابش رو می گم و فورا به حرفم گوش می ده و تاثیرش عالیه٬ شما هم امتحان کنید.![]()
چند سالیه که وب ۲ وارد حوزه اینترنت و شبکه شده و کم کم داره جای وب ۱ رو می گیره٬ هرچند هنوز نیامده خودش هم داره تحت الشعاع وب ۳ قرار می گیره٬ به هر جهت تا وب ۳ بخواد وارد ایران بشه مدتی طول می کشه فعلا ما اندر احوالات وب ۲ کمی فکر کنیم تا بعد. بیشتر بخوانید: وب 1، وب 2، وب 3
به زبان ساده اگر بخواهیم بگیم: ارتباط بین کاربر و شبکه اینترنت در وب 1 یک طرفه است، ولی در وب 2 یا به قول معروف آن "وب مشارکتی" ارتباط بین کاربر و شبکه دو طرفه است ٬کاربر فقط خواننده صرف نیست و قادر است محتوا تولید کند. از طرفی استفاده رایگان و سهولت در استفاده باعث شده شده که وب 2 وب را وب مردمی هم بنامند. وب 2 به سرعت وارد همه حوزه ها شد٬ مانند کتابخانه 2، آموزش 2، مدیریت 2، پزشکی 2 و ... در رشته کتابداری و اطلاع رسانی و در حوزه کتابخانه ها واژه" کتابخانه 2 " بطور عام برای به کارگیری ایده ها و مفاهیم وب 2 در محیط کتابخانه بکار می رود، به کار گیری این تکنولوژی منجر به ارائه خدمات کاربر محور، تعامل کتابداران با مراجعان کتابخانه ها شده است.
وبلاگ یکی از مشخصه های بارز وب ۲ است که قبل از دیگر امکانات این تکنولوژی وارد ایران شد و به شدت هم مورد استقبال قرار گرفت. استفاده از وبلاگ در میان کتابداران به عنوان یکی از فناوریهای وب 2 باعث ایجاد روحیه مشارکت و همکاری بین کتابداران شد که تا قبل از آن خیلی جدی گرفته نمی شد. حتی کم کم اساتید هم از وبلاگ برای راهنمایی و اطلاع رسانی به دانشجویان خود و ارائه دروس و منابع آموزشی تکمیلی استفاده کردند.
یکی دیگر از ابزارهای وب 2، ویکیها هستند که آن هم اولین بار با ویکی پدیا به ایران وارد شد. از دیگر فناوری های این عرصه پادکستها و ویدئو کستها ، یوتیوپ٬ فلیکر٬شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر٬ رده بندی مردمی با نام فولکسونومی را می توان نام برد که همگی این فناوری ها مبتنی بر مشارکت اجتماعی کاربران هستند. تعدادی دیگر از فناوریهای وب ۲ کمتر شناخته شده اند مثل: آژاکس٬ ایکس ام ال.
همچنین بخوانید: مطالبی که قبلا درباره وب 2 و کتابخانه 2 نوشته بودم.
سلام. دوست عزیزی ازم مقالاتی درباره آر اس اس خواستن. می تونین از مقاله " خدمات وبلاگها و RSS در کتابداری و اطلاع رسانی:چگونه مي توان از وبلاگها در خدمات كتابداري و اطلاع رساني استفاده كرد؟" (تو این آدرس هم هست) استفاده کنین.
(پی نوشت برای خودم: جالبه که این مقاله در چندین و چند مجله چاپی و الکترونیکی و سایت و وبلاگ منتشر شده. نمی دونستم
)
خانم دکتر شیما مرادی هم مقاله جامعی در این مورد دارن با عنوان: کاربرد ار اس اس در کتابخانه های تخصصی
آر.اس.اس. و کاربرد آن در کتابخانهها و مراکز اطلاعرسانی نوشته اسماعیل جعفرپور
ضمنا اگر در اینترنت با واژه هایی مثل " آر اس اس چیست؟" جستجو کنین٬ کلی مطلب مفید از وبلاگ های مختلف بدست می آرین که واقعا برای مقاله نوشتن مفیدن.
این مطلب رو هم قبلا درباره آر اس اس نوشتم شاید بدرد بخوره.
سلام. بالاخره برگشتم به دنیای وبلاگ ای ام. متاسفانه تو این مدت نسخه قدیمی وبلاگ گروهی رو از دست دادم. یکی آدرس اش رو غصب کرده(نمی دونم درست نوشتم یا نه)٬ وبلاگ کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه علوم پزشکی تهران هم که با تعدادی از همکارای اون زمان می نوشتیم اتفاقی دوباره دیدم و خدارو شکر این یکی هنوز هستش (البته چون رو سرور کتابخونه مرکزی بوده)٬ هر چند اونم عمر زیادی نداشت٬ راهنمای وبلاگ های کتابداری و اطلاع رسانی هم خیلی وقته روزآمد نشده و فکر نمی کنم بتونم به این زودی ها روزآمدش کنم. از همه دوستانی هم که ایمیل فرستادن و آدرس وبلاگ هاشون رو دادن فعلا عذرمی خوام٬ برام مقدور نیست. وبلاگ انگلیسی مون هم مسدود شده چون دسترسی به سایت بلاگر ممکن نیست. وبلاگ کتابخانه دانشکده بهداشت هنوز هست ولی اونم دو ساله که مورد بی مهری قرار گرفته چون نوترش به بازار اومده از وقتی حرف وبلاگ و وبلاگ نویسی (از صدقه سر کتابدارها) وارد کتابخانه های دانشگاه علوم پزشکی شد٬ دانشگاه امکاناتی برای همه گروه ها بوجود آورد که بتونن وبلاگ داشته باشن و بالاخره وبلاگ گروهی هم به همت تعدادی از دوستان هنوز نفس می کشه.
اینم شازده کوچولوی من که حالا دیگه واسه خودش مردی شده (به همراه دختر عموش)

سلام. راستش یه جورایی خجالت می کشم از روی همه خواننده های عزیز این وبلاگ که نا امیدشون کردم اما خداوکیلی همه اش هم تقصیر من نیست یه جورایی همه عوامل دست بدست هم دادن تا من بدقول بشم قرار بود بعد از یه سالگی پسرم برگردم سر کار و بار حرفه ای ام اما خب نشد دیگه دلم نیومد بعدشم راستش از خونه نمی شه زیاد رو اینترنت حساب باز کرد هم سرعتش لاک پشتیه و هم تا بخوام چند دقیقه کار کنم شازده کوچولو بهانه می گیره و بازی می خواد خب اینه که شرمنده همه شما شدم خصوصا عزیزانی که سوال یا درخواست راهنمایی داشتن از طریق کامنت و یا ایمیل و همینطور عزیزی که مقاله فوری خواسته بود و من متاسفانه خیلی خیلی دیر کامنت اش رو دیدم و همچنین خانم یا آقای کتابدار که درمورد خرید از نمایشگاه سوال داشتن و من امروز متوجه شدم . از همه شون عذرخواهی می کنم خب اینم نتیجه یه مادر کتابدار بودنه یا یه کتابدار مادر.
پی نوشت: به هر دری زدم نتونستم سایت خوبی برای آپلود عکس هام و این لوگوی بی نوای وبلاگ پیدا کنم. همچنان التماس دعا دارم.
سلام. در مورد اهمیت مطالعه و این جور چیزا که جای بحثی نیست ولی از کی باید بچه ها رو با کتاب آشنا کرد. من از وقتی که پسرم تونست توی بغلم بشینه براش کتاب شعر می خوندم و عکسهاشو بهش نشون می دادم که خیلی هم خوشش می اومد ولی الان که بزرگتر شده بیشتر تمایل به پاره کردن انواع کتاب داره البته اگه به تصاویر کتاب اشاره کنم و شعرهاشو بخونم می شینه گوش می ده و خیلی هم خوشش میآد. درباره کتابخوانی برای بچه های زیر ۲ سال اینجا اطلاعات مفیدی هست. تو برخی کشورها مثل انگلستان هم طرحی بنام " کتاب نوزاد" اجرا می شه٬ در مورد این طرح هم اینجا مطالبی هست. این هم چند راهنمایی برای پدر و مادرا در مورد کتابخوانی برای بچه های زیردو سالشون. و اما ده دلیل خواندن برای نوزادان و کودکان نوپا :(از زبان یک کارشناس کتابداری و اطلاع رسانی)
.کودک با صدای شما انس می گیرد و حس امنیت گرما و راحتی می کند.
▪ خواندن، نوزادان بی قرار را آرام می کند.
▪ کودک با ترانه ها و اصوات ریتمیک سرگرم می شود.
▪ در آغوش کشیدن کودک به هنگام خواندن کتاب ارتباط عاطفی عمیقی بین او و والدین ایجاد می کند.
▪ کودک بین خواندن و در آغوش بودن ارتباط برقرار می کند.
▪ لذت در آغوش کشیده شدن به تمایل برای خواندن تبدیل می شود.
▪ کودک گوش دادن را می آموزد و آمادگی برای خواندن را کسب می کند.
▪ کودک کم کم شروع به تقلید صداها و کارها می کند.
▪ کودک باید زبان فارسی را بشنود تا بتواند آن را بیاموزد.
▪ دلیل آخر این که خواندن برای کودکان خیلی جالب و مطبوع است.
سلام. بدون مقدمه از خواننده های خوب وبلاگم عذر می خوام که غیبتم اینقدر طولانی شد. راستش هر تجربه ای اولش کمی سخته و خب تجربه مادر شدن خیلی شیرین و در عین حال خیلی هم سخته . به قول قدیمی ها تا بچه از آب و گل در بیاد کلی طول می کشه. القصه شازده کوچولوی من الان دیگه داره به اولین سال تولدش نزدیک می شه و منم کم کم دارم به زندگی عادی ام بر می گردم. برای شروع نمی دونم با این لوگوی مفقودالاثرم چکار کنم. راستش سایتی که لوگو رو توش آپلود کردم یه جورایی ف ی ل ت ر شده٬ البته مشکوک می زنه چون بینوا سایت با اخلاقی بود٬ فعلا دربدر دنبال یه جای دیگه هستم و فعلا یافت می نکرده ام و در این مورد از دوستان عزیزم التماس دعا دارم.
خدای مهربون ببخشید فضولی می کنم اما چرا به بعضی آدمها اونقدر غرور کاذب دادی که وقتی می تونن کاری رو از طریق روال عادی اش انجام بدن٬ تابلو می شن و اعصاب بقیه رو هم خراب می کنن. پس به اون بقیه آدمها صبر بیشتری عطا کن.![]()
سلام. نمی دونم چقدر صحت داره اما این سخن رو منسوب به امام علی کردن: "اگر میخواهی مملکتی را خراب کنی کارهای بزرگ آن را به افراد کوچک بسپار". البته اگه اشتباه نکنم ارسطو هم زمانی این توصیه رو به اسکندر کرده بود, توی زندگینامه اسکندر خوندم, بازم نمی دونم چقدر می تونه درست باشه. سیسرون هم در جایی گفته: هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد . (بدون سو گیری)
